«جان جهان» رمانی از سوزانا تامارو با ترجمه هاله ناظمی (نشر هرمس) است که در سه بخش «آتش»، «خاک» و «باد»، سرگذشت «والتر» را روایت می‌کند؛ انسانی بی‌قرار و گم‌گشته که با دیده تردید به ایمان پدران خود می‌نگرد و در پی آرامش است. والتر در «آتش» با مرگ و تجربه خلأ کودکی روبه‌رو می‌شود، در «خاک» وطن را ترک می‌گوید و در رم عشق را گم می‌کند، و در «باد» به خانه بازمی‌گردد تا گره‌هایش گشوده شود. رمان با این باور به پایان می‌رسد که «بخشش، بخشودگی به دنبال دارد و مرگ، آغاز زندگی حقیقی است.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) –مهتاب خسروشاهی: «هرآنچه بیش از حد متراکم شود، سرانجام با شدت منفجر می‌شود.»

جان جهان، رمانی است در سه بخش؛ «آتش»، «خاک» و «باد». قهرمان رمان جانِ جهان، درحقیقت نمادی از انسانِ بی‌قرار و گم‌گشتۀ معاصر است که با دیدۀ تردید و حتی انکار به ایمانِ پدران خود می‌نگرند و از سوی دیگر در جستجوی آرامش است.

«در آغاز خلأ بود. سپس خلأ، متراکم شد و کوچک‌تر از سر سوزن گردید.» سوزانا تامارو، سیر تحول درونی و زندگیِ قهرمان داستان را در سه بخش با نام‌های «آتش»، «خاک» و «باد» به تصویر می‌کشد.

آتشی که پدر روشن کرد

«سمتِ جنوب، رنگِ سربی آسمان، رو به روزنه‌ای روشن‌تر باز می‌شد و همه‌چیز به پایان رسیده و او محبوس شده بود، محبوس تا ابد»

آتش، به دورۀ کودکی و نوجوانی زندگی «والتر»،قهرمان داستان، می‌پردازد. دورانی پر از تفکرات فلسفیِ کودکانه دربارۀ جهان خلقت و تردیدهای دوران نوجوانی. اما ولتر در این میان بیش از همه با پدر و در حاشیۀ آن، با مادر و عقاید آنها درگیر است. درواقع، پدر، نمادِ دیدگاهِ جامعه‌ای است که زندگیِ قهرمان داستان در بستر آن جاری است.

رمان، با صحنۀ مرگ پدر آغاز می‌شود و ولتر، در توصیف آن می‌گوید: «به مدت هشتاد سال، آن مجموعۀ عملکردها که رنتزو (نام پدر قهرمان داستان) را تداعی می‌کرد، در زمان و مکان حرکت کرده بود، به خاطر بعضی چیزها و علیه چیزهایی دیگر جنگیده بود، فریاد زده بود، نعره کشیده بود، صدها لیتر مشروب‌ الکلی مصرف کرده بود. کاری کرده بود که مادرم در رعب و وحشت زندگی کند و در عوض، هم‌پیاله‌هایش را سرگرم ساخته بود.»

جهانی در خلأ فرو می‌رود

ولتر، در دورۀ کودکی و نوجوانی، خلأ را تجربه می‌کند؛ با مرگ دوستش و باقی ماندن شیء از او در جیبِ لباسش. «یکباره نیمکت او خالی شده و پاک‌کنش ته جیبم باقی مانده بود. دیگر کسی نبود که بتوانم پاک‌کن را به او پس بدهم، به همین سادگی. دامیانو، پیش از آن، وجود داشت، اما بعد «خلأ» جایگزین او شد.

او بعد از این، مرگ مادربزرگ را تجربه می‌کند و گرچه مادر به او می‌گوید: «مرگ، جوری ادا درآوردن است.» اما ولتر این توصیف را نمی‌پذیرد و همواره میان عقیدۀ مادر و پدر دربارۀ مباحث دینی، درگیر است.»

«مادرم می‌گفت دنیا را خدا ساخته است. پدرم نیز اظهار می‌کرد که خدا، کشیش‌ها را آفریده تا مردم را به سوی اعمال نیک هدایت کند. اما من تا مدتی ترجیح می‌دادم به چیز ساده‌تری فکر کنم؛ مثلاً به یک شعبده‌باز.»

«جان جهان»؛ روایت والتر در سه فصل آتش، خاک و باد

باید قدم می‌زدم

«درجه حرارت در بدن، عنصری بسیار مهم و حیاتی است. وقتی خیلی بالاست، سلول‌ها دیگر قادر نیستند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.»

«خاک» به دوران جوانی والتر می‌پردازد؛ زمانی که او با رسیدن به سن قانونی، خانواده و وطن را ترک می‌کند تا خود، جهان اطرافش را بشناسد. او شهر «رم» را برای این عبور انتخاب می‌کند و عبور را از قدم زدن‌های بی‌پایان در این شهر آغاز می‌کند؛ عبوری که او را دو بار تا لبۀ مرز نیستی پیش می‌برد.

«انفجار بیرونی یا درونی، به هر حال، ماده را از صورتی به صورتی دیگر درمی‌آورد. در اولین روزهای اقامتم در شهر رم، دقیقاً حس می‌کردم همین اتفاق دارد برایم می‌افتد. راه می‌رفتم و راه می‌رفتم و درحین راه رفتن، بخار، پس می‌دادم. با گذشتِ زمان، هر روز خود را سبکتر می‌یافتم.»

او در این میانه، «عشق» را هم گم می‌کند؛ می‌بیند، اما نمی‌شناسد و از «آندره‌آ» که بی‌اندازه او را دوست دارد می‌پرسد: «عشق یعنی چه؟» و او در پاسخ می‌گوید: «واقعاً نفهمیدی؟»

باد بر زندگی می‌وزد

«بازگشتم به خانه، بی‌سر و صدا بود. چون من قهرمانی نبودم که به دهکده برگشته بازمی‌گردد، بلکه آدم ورشکسته‌ای بودم که دیگر هیچ‌جا، پذیرایش نبودند.»

«باد»، فصل پایانی کتاب، نقطۀ اتصال خاک و آتش است و انگار بر گره‌های روانی و جسمیِ قهرمان داستان، هوای تازه می‌وزد تا یکی پس از دیگری، گشوده شوند. والتر، از بازگشت به خانه، دیدن اهالی دهکده و هرآنچه او را به گذشته پرتاب می‌کند، پرهیز می‌کند؛ اما آدم‌ها، پرسش‌ها، مکان‌ها و... به دنبال او می‌آیند. او حتی پاسخِ عشق را با نامه‌ای از سال‌های دور دریافت می‌کند؛ با نامه‌ای که «آندره‌آ» برای او به جا گذاشته است.

والتر از دیدار پدر، سر باز می‌زند اما باید به دیدار او برود. او در بیانِ حسِ نخستین دیدار با پدر- که حالا نوع دیگری از زندگی را تجربه می‌کند- از بیان حسش عاجز است. «سعی می‌کردم برای بیان احساسی که با آن درگیر بودم، اسمی پیدا کنم. اما نمی‌توانستم. خشم و غضب، توأم شده بود.»

آخرین حلقه‌ها برای اتصال دوبارۀ والتر به خودش، دفتر خاطرات «آندره‌آ» و ملاقات با خواهر روحانی است؛ کسی که می‌تواند به پرسش‌های والتر پاسخ دهد.

«سرانجام به خودم جرأت دادم و سؤالی را که همیشه آزارم می‌داد از خواهر روحانی پرسیدم. مداری که زندگی‌ام حول محورش می‌چرخید. اینکه اصلاً چرا پلیدی وجود دارد؟»

والتر در آخرین نقطۀ داستان، دست‌خطی از آندره‌آ را دریافت می‌کند: «بخشش، بخشودگی به دنبال دارد و مرگ، آغاز زندگیِ حقیقی است.»

جان جهان، با ترجمۀ خوب هاله ناظمی، اثری است منتشر شده توسط نشر هرمس. تصویر روی جلد کتاب، حکایتی است که وقتی کتاب به دست‌تان رسید، آن را خواهید دید. بنابراین از طرحی ویژۀ جلدِ کتاب نیز نباید غافل شد.