جواد کامورربخشایش گفت: تلاش کردم زندگی انسانی شهیدی را روایت کنم که از منطقهای دور از مرکز برخاسته، سختیهای فراوانی را در مبارزات سیاسی و زندگی اجتماعی پشت سر گذاشته و در نهایت، زمانی که احساس کرده حضور در جبهه وظیفه اوست، راهی جبهه شده است. اگر این زندگی درست روایت شود، نسل امروز میتواند بفهمد آرامش و امنیتی که در اختیار دارد، حاصل چه تجربهها و چه سختیهایی بوده است. این به نظرم مهمترین کارکرد چنین آثاری است.
سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، مهدیس میرزائی اعتمادی: جواد کامور بخشایش، نویسنده کتاب «فیض بی پایان»، معتقد است روایت شهدا زمانی میتواند با مخاطب امروز ارتباط برقرار کند که از تصویر آرمانی و دستنیافتنی فاصله بگیرد و انسان پشت شخصیت را نشان دهد. او در این گفتوگو از دشواریهای پژوهش درباره شهید عباسعلی فیض، تعارض روایت شفاهی، نقش فیلم هشت دقیقهای عملیات بدر، راستیآزمایی خاطرات، جایگاه روایت معنوی، پیوند حرفه جوشکاری با فعالیتهای جنگی و فرهنگی شهید و همچنین ضرورت بازتاب « وجه انسانی» در ادبیات دفاع مقدس میگوید.
در «فیض بی پایان» عباسعلی را فقط به عنوان یک رزمنده روایت نکردهاید؛ او همزمان معلم قرآن، فعال فرهنگی، نیروی اجتماعی, جوشکار، فرمانده و پدر خانواده است. در فرآیند تحقیق، چه زمانی به این نتیجه رسیدید که «جبهه» به تنهایی مفهوم شخصیت او نیست و باید زندگی او را از نسبت میان «کار، خانواده، فرهنگ و جهاد» روایت کنید؟
آشنایی من با شهید عباسعلی فیض و خانواده ایشان در پی یک اتفاق شکل گرفت. از همان ابتدا شخصیت متفاوتی را دیدم که برایم جذاب بود. منظومه فکری او ابعاد مختلفی داشت و همین مساله باعث شد بخواهم در بخشهای مختلف زندگی و تفکرش دقیق شوم. در این مسیر به این نتیجه رسیدم که خانواده و تربیت خانوادگی، نقش مهمی در شکلگیری شخصیت او داشته است. مادر خانواده، تربیت دینی را جدی گرفته و همین آموزه ها را به فرزندانش منتقل کرده بود. نتیجه این تربیت را فقط در زندگی عباس فیض نمیبینیم؛ برادرش، شهید محمدتقی فیض، نیز در همان دوره به شهادت رسید و خانواده در ادامه، شخصیتهای دیگری را نیز به جامعه معرفی کرد. از سوی دیگر، شهید فیض در زندگی خانوادگی نیز متاثر از همین تربیت بود. مادر، همسر و دخترانش را در منظومه فکری او جایگاه ویژهای داشتند. بنابراین برای شناخت او نمیتوان خانواده را کنار گذاشت.
در کنار خانواده، فعالیت فرهنگی و قرآنی نیز به عنوان یک تراز انقلاب اسلامی نیز در این حوزهها فعالیت داشته باشد. آموزههای دینی برای شهید فیض فقط مجموعهای از مفاهیم ذهنی نبود؛ در زندگی روزمرهاش حضور داشت. او با امکانات محدود، دانشآموزان و نوجوانان منطقه را گرد هم میآورد و فعالیت فرهنگی و قرآنی انجام میداد. حتی در حوزه کار نیز همین مساله را میبینیم. او یک جوشکار بود و در این حرفه مهارت داشت، اما در معامله، ارتباط با مردم و انجام وظایف روزمره، به مبانی دینی و مساله حلال و حرام توجه میکرد. مردمداری او برای من مهم بود و احساس کردم این وجه از کتاب باید پررنگتر دیده شود.
در کنار اینها به تدریج، نوعی بصیرت سیاسی در او شکل میگیرد و وارد مبارزات پیش از انقلاب میشود، این مسیر بعد از انقلاب نیز ادامه پیدا میکند و در نهایت به حضور او در جبهه و شهادتش منتهی میشود.
برای شما انسان بودن عباسعلی فیض مهمتر بود یا الگو بودن او؟ چون گاهی احساس می شود در این کتاب، وجه الگو و قهرمان بر وجه انسانی شخصیت غلبه کرده است. آیا حذف و کمرنگ شدن خطاهای معمول یک انسان، در نهایت به شناخت دقیق تر او کمک میکند یا برعکس او را زا مخاطب دور می کند؟
یکی از مشکلات ما در معرفی شهدا این است که گاهی آنها را بیش از اندازه آرمانی میکنیم، وقتی شخصیت شهید به انسانی دستنیافتنی تبدیل میشود، ممکن است مخاطب نتواند با او ارتباط برقرار کند. من در پژوهشی که درباره آثار دهه 60 داشتم، با این مساله مواجه شدم. نمونه مشابهی را در سینما هم دیدهایم؛ جایی که ارائه قهرمانانی کاملاً آرمانی، به تدریج مخاطب را از اثر فاصله داده است. تلاش من در « فیض بیپایان» این بود که وجه انسانی شهید را نشان بدهم؛ چه نقاط قوت و چه جاهایی که ممکن است خطایی از او سر زده باشد. نکته مهم این است که اگر انسانی اشتباه میکند، میتواند آن را جبران کند. در زندگی شهید نیز نمونهای از چنین رفتاری وجود دارد.
البته الگوپذیری برای من مهم بود، اما میخواستم این الگو از مسیر یک انسان واقعی شکل بگیرد، نه یک شخصیت بیخطا. آدمها یک شبه خودساخته نمیشوند؛ به تدریج رشد میکنند و در طول زندگی، وجه معنوی و الهی شخصیتشان بیشتر ظهور پیدا می کند.
در کتاب، گاهی خودتان از سطح روایت فراتر می روید و درباره شخصیت عباسعلی تحلیل می کنید؛ مثلا او را انسانی می دانید که اندیشه و عمل را به هم پیوند زده است. مرز میان آنچه راویان درباره شهید گفتهاند و تحلیل که خود نویسنده از شخصیت او را ارائه می کند، برای شما کجاست؟
اندیشه و عمل در شخصیت شهید فیض به شدت به هم پیوند خورده است. من در گفتوگو با راویان، سعی کردم همین پیوند را پیدا کنم. روایتهای متعددی داشتم و از منظر دانای کل، این روایتها را کنار هم قرار دادم تا به یک روایت مستقل و باورپذیر از زندگی شهید برسم. اگر جایی تحلیل شخصی من وارد کتاب شده، بر پایه روایتها بوده است. نمی خواستم تحلیل خودم را به مخاطب تحویل دهم.
یکی از ویژگیهای کتاب، کنار هم قرار گرفتن روایتهای متعدد است؛ تقریبا هر بخش با خاطرهای از همسر، فرزند، برادر یا همرزم تکمیل می شود و نام راوی هم در پاورقی مشخص شده است. چطور میان این روایتهای پراکنده به یک «روایت واحد» رسیدید؟ آیا جایی بود که خاطره یک راوی با روایت راوی دیگر تعارض پیدا کند و مجبور شوید درباره آن داوری کنید؟
این یکی از دشواریهای اصلی روایتپژوهی است. در تاریخنگاری انقلاب و دفاع مقدس، به دلیل گذشت زمان، حافظه راوی، همیشه نمیتواند یک واقعه را دقیق، زمانمند و مکانمند بازی کند. اینجاست که پژوهشگر باید وارد شود. روایتها را کنار هم قرار میدهد، آنها را با هم تطبیق میدهد و در کنار اسناد ومدارک دیگر قرار میدهد تا به روایتی نزدیکتر به واقعیت برسد.
در مورد شهید فیض نیز چنین مواردی داشتیم؛ به خصوص درباره لحظات شهادت او. عملیات بدر بسیار سنگین بود و وقایع با سرعت اتفاق میافتاد. افراد کمی در آخرین لحظات کنار شهید حضور داشتند و همین باعث شده بود روایتها در برخی جزئیات با یکدیگر تفاوت داشته باشند. تلاش کردم روایتی را که با شواهد موجود سازگاری بیشتری داشت، در کتاب بیاورم.
در کتاب، شما فیلمی هشت دقیقهای باقی مانده از آن عملیات را نیز به کتاب پیوند دادهاید و امکان مشاده آن را با واقعیت افزوده فراهم کردید. برای شما این فیلم چه تفاوتی با خاطرات شفاهی داشت؟ آیا لحظهای که یک سند تصویری را کنار روایت یک شاهد قرار میدهید، نقش نویسنده از روایتگر به راستی آزما تغییر می کند؟
یکی از اصول پژوهش در حوزه روایت پژوهی، راستیآزمایی و صحتسنجی است. گاهی سندی به دست پژوهشگر میرسد که میتواند بسیاری از ابهامها را برطرف کند. فیلم هشت دقیقهای عملیات بدر یکی از همین اسناد بود.
من پیشتر در کتاب «تلخی رهایی» نیز تجربه مشابهی داشتم. در آنجا فیلمی از لحظه اسارت یکی از نوجوانان رزمنده در تلویزیون عراق پخش شده بود. وقتی آن تصویر را در کنار روایتهای شفاهی قرار دادم، بسیاری از جزئیات درباره محل، موقعیت جغرافیایی و نحوه اسارت روشن شد.
در مورد شهید فیض نیز فیلم هشت دقیقهای کمک زیادی کرد. چهره شهید، نحوه راه رفتن و حرکت، نوع لباس پوشیدن، شیوه حضور در منطقه و حتی جایگاه او در آرایش نظامی را میتوان در فیلم دید.
این تصاویر حتی به راویان کمک کرد حافظهشان را بازسازی کنند. مثلاٌ درباره ساختمانی که نیروها روی آن مستقر بودند یا موقعیت نیروهای عراقی، تصویر باعث شد برخی جزئیاتی که بر اثر گذشت زمان از حافظه راویان دور شده بود، دوباره به یاد آورده شود. در نتیجه، فیلم در کنار روایت شفاهی، به من کمک کرد به روایت دقیقتری برسم.
در فصل «امید» خواب سکینه و گفتوگوی او با عباسعلی را میآورید؛ روایتی که از جنس تجربه شخصی و معنوی خانواده است و طبیعتاً با اسناد تاریخی تفاوت دارد. در یک اثر مستند، با خاطراتی از این جنس چه میکنید؟ آیا وظیفه نویسنده ثبت تجربه معنوی خانواده است، حتی اگر نتواند آن را به عنوان یک واقعیت تاریخی اثبات کند؟
این یکی از تفاوتهای ادبیات دفاع مقدس ما با بسیاری از روایتهای جنگ در دنیاست. در ادبیات دفاعمقدس، با تجربههای معنوی و روایتهایی مواجهیم که شاید نتوان آنها را با معیارهای تحقیق تجربی اثبات کرد، اما بخشی از تجربه زیسته راویان هستند. وقتی همسر شهید روایت می کند که نخستین شب پس از شهادت او چنین خوابی دیده است، این خواب را به عنوان تجربهای که برای او اتفاق افتاد، ثبت میکنیم. پژوهشگر قرار نیست درباره صحت ماورایی آن داوری کند؛ آنچه اهمیت دارد، جایگاه این تجربه در حافظه و زندگی خانواده شهید است. از این منظر، چنین روایتهایی نیز بخشی از ادبیات دفاع مقدساند و نمیتوان آنها را صرفاً به دلیل اینکه در چارچوب روش تجربی قابل اثبات نیستند، نادیده گرفت.
یکی از جذاب ترین بخش های کتاب برای من، ماجرای جوشکاری و ساختن ابراز برای جبهه است؛ یعنی تخصص حرفه ای عباسعلی تبدیل به بخشی از کنش نظامی و اجتماعی او میشود. چرا این وجه مهارتی و تخصص را در روایت پررنگ کردید؟ آیا میخواستید تصویری متفاوت از رزمنده ارائه دهید؛ انسانی که جنگ را فقط با اسلحه و حضور در خط مقدم تعریف نمی کند، بلکه مهارت شغلی اش را هم در خدمت جنگ قرار می دهد؟
این موضوع به همان پیوند «اندیشه و عمل» برمیگردد. من بنا نداشتم شهید فیض را صرفاً به عنوان یک شهید متفاوت معرفی کنم. او جوشکار بود و از همین مهارت برای ساخت تجهیزات و ادوات جنگی استفاده کرد. در جبهه نیز وقتی برخی ادوات و تانکهای به غنیمت گرفتهشده نیاز به راهاندازی داشتند، از تجربه خود استفاده میکرد و در حد امکانات آن زمان نوعی مهندسی معکوس انجام میداد. این برای من نشان دهنده هوشمندی و توانمندی یک رزمنده است؛ اینکه فرد فقط سلاح به دست نمیگیرد، بلکه از تخصص و تجربهای که در زندگی داشته نیز برای پیشبرد امور استفاده میکند. اگر عمر شهید فیض ادامه پیدا میکرد، معتقدم این تواناییها میتوانست ر حوزههای دفاعی و نظامی بیشتر ظهور و بروز پیدا کند.
یکی از نکات قابل توجه کتاب، این برای من نشاندهنده هوشمندی و توانمندی یک رزمنده است؛ اینکه فرد فقط سلاح به دست نمیگیرد، بلکه از تخصص و تجربهای که در زندگی داشته نیز برای پیشبرد امور استفاده میکند.
پیکر عباسعلی ده سال در منطقه ماند و همین مساله باعث شده ساختار کتاب بعد از شهادت، عملاً وارد یک زمان دیگر شود: زمان انتظار خانواده. آیا از ابتدا می دانستید که « ده سال مفقود الاثری» باید در معماری کتاب به اندازه خود شهادت اهمیت اشته باشد؟ به عبارت دیگر آیا موضوع اصلی کتاب برای شما در جایی از چگونه شهید شد به چگونه خانواده با نبودنش زندگی کرد تغییر کرد. هر چند که خیلی مختصر و کوتاه زندگی پس از او روایت شده است.
تلاش کردم روایت همسر شهید پس از شهادت را نیز بازتاب بدهم و یکی دو فصل پایانی کتاب به همین موضوع اختصاص دارد. سالهای انتظار خانواده نیز تا حدی که با موضوع اصلی کتاب ارتباط داشت، پوشش داده شده است. اما از یک نقطه به بعد، ادامه زندگی نسلهای بعدی خانواده، دیگر موضوع اصلی کتاب نیست. من تلاش کردم تاثیر شهید بر خانواده را نشان دهم و سپس این روایت را به نسل امروز پیوند بزنم. نگاه من است که شهید دیگر متعلق به خانواده خودش نیست. شهید متعلق به جامعه است. بنابراین نباید روایت زندگی او را به تجربهای صرفاً خانوادگی محدود کرد.
در جریان این تحقیق به این ننتیجه رسیدید که برای فهم نقش اجتماعی یک رزمنده دهه60، باید از دوگانه جبهه و پشت جبهه عبور کرد و خود پایگاه و محله را هم بخشی از میدان دفاع دانست؟
بله، برای فهم نقش یک رزمنده، باید از دوگانه جبهه و پشت جبهه عبور کرد. باید دید این انسان در محله، خانواده، پایگاه بسیج و جامعه چه کرده و چگونه با دیگران ارتباط داشته است. شهید فیض فقط زمانی که اسلحه به دست میگیرد، قابل روایت نیست. تربیت نسل، فعالیت فرهنگی، کار، خانواده، مبارزات سیاسی و حضور اجتماعی او نیز بخشی از شخصیت اوست. باید از «شهید جنگجو» عبور کنیم و به «انسان شهید» برسیم. جامعه لزوماً نیاز ندارد یک شهید با چه ویژگی جسمانی یا چه توانایی خاص رزمی داشته است؛ آنچه اهمیت دارد، وجه انسانی اوست. چرا روی شهید فیض تمرکز کردم؟ چون او را نمونهای از هزاران شهیدی میدانم که در این جامعه زندگی کردهاند. جنگها تمام میشوند، اما روایتها باقی میمانند. آنچه به این روایتها ماندگاری میدهد، وجه انسانی آنهاست. در ادبیات داستانی هم همینطور است؛ اثری ماندگار می شود که بتواند انسان را در دل یک حادثه تاریخی نشان دهد. تلاش من در این کتاب نیز همین بود؛ اینکه زندگی انسانی شهیدی را روایت کند که از منطقهای دور از مرکز برخاسته، سختیهای فراوانی را در مبارزات سیاسی و زندگی اجتماعی پشت سر گذاشته و در نهایت، زمانی که احساس کرده حضور در جبهه وظیفه اوست، راهی جبهه شده است. اگر این زندگی درست روایت شود، نسل امروز میتواند بفهمد آرامش و امنیتی که در اختیار دارد، حاصل چه تجربهها و چه سختیهایی بوده است. این به نظرم مهمترین کارکرد چنین آثاری است.
