بیشک خاورمیانه میتواند قواعد علم ژنتیک را نقض کند. چهطور باید به آدمیانی رنجور گفت شما با هم نسبت دارید؟ نسبت خونی! شما خونتان از یک رنگ است. اهل کجایش مهم نیست! افغانستان، ایران، عراق، سوریه، پاکستان ... همه همخوناید. هیچ آزمایش ژنتیکی نمیتواند به من ثابت کند آن که در میدانی در لاهور اعدام شده، آنی که در عراق پایش را از دست داده، کسی که در حلب جانش را دست گرفته یا کسانی که در کابل در بمبگذاری تکههاشان آویزِ درودیوار شده، برادر و خواهر من نیستند!!!
سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ حنان سالمی: گاهی به این فکر میکنم که لازم نیست کتابی خیلی قطور باشد تا تو را از خودت جدا کند. گاهی چند صفحه که به سختی و با نواری از جنس درد کنار هم چیده شدهاند، آنچنان زجرت میدهند که مغز و جانت تا روزها تیر میکشد! و تو، با شرم، از خودت میپرسی «مگر یک آدم میتواند اینقدر غم بِکِشد؟!»
پشت جلد کتاب «کور سرخی» را مینشانم روبهروی چشمهایم. یک نگاهم به عکس «عالیه عطایی» است در گوشهی سمت راست و بالای جلد و نگاه دیگرم به تصویر بزرگ و سیاه و سفیدِ روی جلد که از زن رزمندهی افغان در رژه سالگرد انقلاب ثور کابلست. یکی نویسنده و دیگری جنگجو اما هر دو خراشیده و آسیبدیده! شبیه عینکی قدیمی که دنیا را نشانتان میدهد اما خطخطی ... .
«عالیه» را برای اولینبار در «کورسرخی» پیدا کردم؛ زنی شکننده اما در عین حال به شدت قوی! که دنبال بهتر نشان دادن خودش نیست؛ او قصهاش را دقیق از نقطهای شروع میکند که دختربچهای است در برابر حجم بزرگی از فروپاشیِ خانوادگی. اما نمیترسد، او حتی هنگام نوشتن جملههای کتابش به خودش رنجِ تکه تکه کردن خاطرات را نمیدهد و تمام تلاشش بر این است که تکههای از هم گسیخته اما در عین حال، به شدت مرتبطِ سالهای زندگیاش را هنرمندانه به هم پینه بزند. موفق هم میشود. چون «کورسرخی» شما را، بیسروصدا به دنیاهای مختلف نویسنده میبَرَد؛ مکانها و زمانهایی که با لباسهای اتوکشیده واردتان میکند و طوری از آن بیرونتان میآورد که دیگر حتی اگر هم بخواهید نمیتوانید حداقل تا مدتها، آن آدمِ سابقِ قبل از خواندن کتاب باشید! چیزی شبیه دگردیسی انسانی اما از نوع کاملا فرهنگی و ادبیاش.
مثل اینجا که تلاقی خاطرهای در کودکی را به روز مرگ پدرش و نیمکت بیمارستان میکشاند و مینویسد: «دندانها را برداشتم و در شب خنک اوایل پاییزِ بیرجند از سردخانه بیمارستان بیرون زدم و روی نیمکتی در محوطه نشستم. فکِ بالا و پایین را جدا از هم زیرِ نورِ چراغی کمسو نگاه کردم: این هم غنیمتِ جنگ که از پدرم ماند. فک پایین را گذاشتم روی نیمکت، دست چپم را روی آن گذاشتم و فک بالا را با دست راستم فشار دادم اما دستم میلرزید. نمیشد. انگار جانی در تنم نبود. بلند شدم و از کنارهی جدول باغچه، آجری برداشتم. اینبار با آجر کوبیدم روی فک بالا. چنان کوبیدم که باز به همان صبرِ غریزی چشمهام را بستم و تندوتند نفس عمیق کشیدم. خون از بین دو ردیف دندان مصنوعی بیرون زد و جانم از درد پدرم دوباره زنده شد.»
«کورسرخی» نُه جستار روایی و غریزی از ماجرای خونریزیهای شوروی و قتلعامهای طالبان در افغانستان است و زجرهایی که مردمانِ آنجا همچنان دنبال خودشان میکشند، انگار که بخشی ارزشمند از مایملک وجودشان است و اگر این سندِ جنایت را هر روز و هر لحظه و هر ثانیه برای خودشان بازتعریف نکنند رشتههایی از تاروپود قالی بزرگ هویتشان کش خواهد رفت! و «عالیه عطایی» استاد ماهر این بازتعریف است.
«کورسرخی» روایتهایی کوتاه از رنج یک خانواده افغان است به زبان دختر نویسندهشان اما فلسفه قلم «عالیه عطایی»، میخواهد که جریمه همه جانهای رنجور جهان را از جنگ بگیرد و هیچ ابایی ندارد از اینکه سخاوتمندانه بگوید، ژنتیکِ جنگزدگان یکیست و او خواهر هزاران انسان غمزده دیگر است: «ژنهای حامل درد بیوقفه هم را میجورند و مییابند. بیشک خاورمیانه میتواند قواعد علم ژنتیک را نقض کند. چهطور باید به آدمیانی رنجور گفت شما با هم نسبت دارید؟ نسبت خونی! شما خونتان از یک رنگ است. اهل کجایش مهم نیست! افغانستان، ایران، عراق، سوریه، پاکستان ... همه همخوناید. هیچ آزمایش ژنتیکی نمیتواند به من ثابت کند آن که در میدانی در لاهور اعدام شده، آنی که در عراق پایش را از دست داده، کسی که در حلب جانش را دست گرفته یا کسانی که در کابل در بمبگذاری تکههاشان آویزِ درودیوار شده، برادر و خواهر من نیستند. برگه ژنتیک، رنجِ همخونانم را تایید خواهد کرد.»
«کورسرخی» را روی سینهام فشار میدهم. احساس میکنم اینطور میتوانم خواهرانهتر، جنگزدگیایم را با «عالیه عطایی» شریک شوم. زنی که دلش میخواست هر آنچه که از جنگ کشید، بچشیم اما نه برای همدردی؛ به گمانم او، تنها، میخواست، گواهی بدهد! آن هم برای تهیه یک پندارِ دستهجمعی از ذاتهایی که هر روز به جنگ آغشته میشوند و کسی صدای زجهی جنگزدگیهایشان را نمیشنود؛ حتی وقتی که به قول «عالیه عطایی» انگار تا ابد گلوله است که به قلبها شلیک میشود؛ گلولههایی که روزهاست ردشان این سوال را از سرم نمیاندازد: «مگر یک آدم میتواند اینقدر غم بِکِشد؟»
