کمتر مجموعه‌ای در تاریخ سینما توانسته به ‌اندازه «ماتریکس» (The Matrix) تاثیرگذار باشد؛ در این مقاله همه فیلم‌های مجموعه را رتبه‌بندی کردیم.

کمتر مجموعه‌ای را در تاریخ سینما پیدا می‌کنید که به ‌اندازه‌ی «ماتریکس» (The Matrix) توانسته باشد مرز میان سرگرمی عامه‌پسند، فلسفه، فناوری و سینمای اکشن را جابه‌جا کند. نسخه‌ی اول در سال 1999، اثری انقلابی بود که نگاه‌ها به مدیوم سینما را برای همیشه تغییر داد اما این مجموعه همیشه در اوج نبوده است. در این مقاله، فیلم‌های فرنچایز «ماتریکس» را بر اساس کیفیت، خلاقیت و تاثیرگذاری رتبه‌بندی کرده‌ایم.

«ماتریکس 1» فیلمی ساختارشکن بود که رویکرد سینمای جریان اصلی به آینده، تکنولوژی و حتی مفهوم واقعیت را تغییر داد. فیلم واچوفسکی‌ها، خیلی زود از یک بلاک‌باستر محبوب فراتر رفت و به پدیده‌ای فرهنگی تبدیل شد که هنوز هم ردپایش را می‌توان در سینما، بازی‌های ویدیویی و البته اینترنت پیدا کرد. موفقیت «ماتریکس» فقط به سه‌گانه اصلی محدود نماند. این مجموعه بعدها با کمیک‌ها، بازی‌های ویدیویی و انیمیشن تحسین‌شده «انیماتریکس» گسترش پیدا کرد و دنیای آن غنی‌تر شد. علی‌رغم کیفیت سوال‌برانگیز و فروش ضعیف فیلم «رستاخیزهای ماتریکس»، کار هالیوود با یکی از بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی تاریخ تمام نشده و طبق گزارش‌های اخیر، برادران وارنر در حال توسعه‌ی قسمت جدید مجموعه است. بنابراین، حالا شاید بهترین زمان باشد تا نگاهی به آثار قبلی داشته باشیم.

رتبه‌بندی فیلم‌های «ماتریکس» از بدترین تا بهترین

5. رستاخیزهای ماتریکس (The Matrix Resurrections)

فیلم‌های ماتریکس ؛ رستاخیزهای ماتریکس (The Matrix Resurrections)

  • سال اکران: 2021
  • کارگردان: لانا واچوفسکی
  • بازیگران: کیانو ریوز، کری-آن ماس، یحیی عبدالمتین دوم، جاناتان گروف، جسیکا هنویک، نیل پاتریک هریس، پریانکا چوپرا جوناس
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 5.6 از 10
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 63 از 100

وقتی صحبت از بازگشت یک مجموعه‌ی سینمایی پس از هجده سال می‌شود، انتظار مخاطبان معمولا چندان پیچیده نیست: شخصیت‌های محبوب را دوباره ببینیم، رازهای تازه‌ای کشف کنیم و در نهایت با همان تجربه‌ای روبه‌رو شویم که در وهله‌ی اول ما را به آن جهان علاقه‌مند کرد. «رستاخیزهای ماتریکس» اما از همان ابتدا نشان می‌دهد که علاقه‌ای به برآورده کردن انتظارات ندارد. چهارمین فیلم بلند مجموعه به‌ جای اینکه داستان نئو را از نقطه‌ای تازه ادامه دهد، ابتدا با مفهوم دنباله‌سازی در هالیوود، مسئله‌ی نوستالژی و میل سیری‌ناپذیر صنعت سرگرمی به بازگرداندن مجموعه‌های موفق درگیر می‌شود.

این رویکرد جالب توجه است اما خیلی زود دردسرساز می‌شود. فیلم کاملا شخصی به نظر می‌رسد و گاهی آنقدر درگیر توضیح دادن موضع خودش می‌شود که از روایت داستانی منسجم بازمی‌ماند. لانا واچوفسکی که این بار به ‌تنهایی کارگردانی را بر عهده داشت، به ‌جای تکرار ساده‌ی فرمول سه فیلم قبلی، کوشید با میراث آن‌ها مواجه شود. نتیجه، اثری است که می‌توان درباره‌ی ایده‌هایش بحث کرد، اما نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت که از جنبه‌ی اکشن، ریتم و روایت به پای سه‌ فیلم نخست نمی‌رسد و حتی به آن‌ها نزدیک هم نمی‌شود.

ماجراها پیرامون توماس اندرسون (کیانو ریوز) اتفاق می‌افتد که یک برنامه‌نویس موفق است و برای یکی از استودیوهای شرکت برادران وارنر، بازی ویدیویی طراحی می‌کند! او یک سه‌گانه به نام «ماتریکس» ساخته که طرفداران زیادی دارد و حالا به اجبار، قرار است قسمت چهارم آن را بسازد. توماس زندگی معمولی و ساده‌ای دارد، اما از احساس ناآرامی و خاطراتی رنج می‌برد که نمی‌تواند به‌ درستی توضیحشان دهد. شرایط زمانی عوض می‌شود که مورفئوس (یحیی عبدالمتین دوم) از دنیای بازی‌های ویدیویی ماتریکس، به دنیای نئو می‌آید و به او می‌گوید زندگی‌اش یک دروغ بزرگ است و با مصرف قرص قرمز، می‌تواند حقیقت را ببیند.

رستاخیزها (The Matrix Resurrections)

«رستاخیزهای ماتریکس» نمی‌خواهد دوباره ثابت کند که «دنیا آن چیزی نیست که تصور می‌کنیم»؛ می‌خواهد خودِ فرنچایز «ماتریکس» را زیر ذره‌بین ببرد. بنابراین، فیلم به اثری «متا» تبدیل می‌شود (سبکی از فیلمسازی که در آن اثر، آگاهانه به مخاطب یادآوری می‌کند که در حال تماشای یک فیلم است). لانا واچوفسکی اینجا حتی اعتقادی به نمادگرایی ندارد، او حرف‌هایش را مستقیم می‌زند و منظورش را بیش از اندازه صریح بیان می‌کند.

دیالوگ‌ها درباره‌ی دنباله‌سازی، بازسازی، فشار شرکت‌ها و انتظارات طرفداران، گاهی چنان آشکارند که به توضیحی جداگانه درباره‌ی خودِ فیلم شباهت پیدا می‌کنند. نقد فیلم بر صنعت سرگرمی قابل‌فهم است، اما زمانی اثرگذار می‌شود که از دل روایت و انتخاب‌های شخصیت‌ها بیرون بیاید، نه اینکه مرتبا به شکل مستقیم بیان شود. کاملا بدیهی بود که لانا واچوفسکی علاقه‌ای به ساخت این فیلم نداشته و حالا که به خاطر فشارهای استودیوی برادران وارنر مجبور به انجام این کار شده، می‌خواهد از آن‌ها انتقاد کند و در فیلمی که خود وارنر بودجه‌اش را تامین کرده، آن‌ها را به سخره بگیرد!

فیلم چند شخصیت‌ تازه هم معرفی می‌کند که تقریبا هیچکدامشان خوب نیستند. باگز (جسیکا هنویک) حضور فعالی دارد و به پیشبرد داستان کمک می‌کند، اما گذشته و انگیزه‌هایش فرصت کافی برای شکل‌گیری پیدا نمی‌کنند. نسخه‌ی تازه‌ی مورفئوس (یحیی عبدالمتین دوم) هم در کل جالب است؛ زیرا فیلم می‌کوشد به‌ جای بازگرداندن ساده‌ی شخصیت پیشین، از نو درباره‌ی هویت و حافظه‌ی او فکر کند. با وجود این، نقش مورفئوس به‌ اندازه‌ای که ایده‌ی اولیه‌اش نوید می‌دهد، مهم نیست و حتی می‌توان آن را نادیده گرفت. ضمن اینکه سخت است کسی جز لارنس فیشبرن را در این نقش تصور کنیم. مامور اسمیت نیز این بار با بازی جاناتان گروف ظاهر می‌شود. اسمیت در سه‌گانه‌ی اصلی به‌تدریج از یک مامور سرکش به تهدیدی مستقل تبدیل شد. حضور دوباره‌ی او در این فیلم از نظر مفهومی معنا دارد، اما تغییر شکل و جایگاهش در داستان جدید به اندازه سابق تاثیرگذار نیست.

اما بزرگترین ضعف فیلم در صحنه‌های اکشن نمایان می‌شود. قسمت اول «ماتریکس» مبارزه را به تجربه‌ای تازه تبدیل کرد و دنباله‌های بعدی هم نوآوری‌های خوبی داشتند اما در «رستاخیزهای ماتریکس»، بسیاری از مبارزه‌ها از نظر میزانسن، تدوین و خوانایی حرکات به اندازه‌ی گذشته دقیق نیستند. مخاطب از فیلمی که نام «ماتریکس» را یدک می‌کشد، فقط چند حرکت سریع و جلوه‌های ویژه‌ی رایانه‌ای نمی‌خواهد؛ انتظار خلاقیت و نوآوری دارد. چیزی که به کلی از فیلم غایب است.

«رستاخیزهای ماتریکس» فیلمی غیرضروری است که چیزی به قسمت‌های پیشین اضافه نمی‌کند و لانا واچوفسکی آن را به محفلی برای ارجاعات فرامتنی تبدیل کرده است تا عدم علاقه‌اش به ادامه دادن این مجموعه را یادآور شود. لحظات زیادی در فیلم وجود دارد که احساس می‌کنید لانا واچوفسکی به خستگی مزمن دچار است و می‌خواهد هرچه سریع‌تر «ماتریکس 4» را بسازد و به زندگی شخصی‌اش بازگردد!

تناقض عجیب فیلم این است که می‌خواهد علیه «تکرار فرمول‌های تجاری» شورش کند، اما برای روایت داستانش ناچار می‌شود همان فرمول‌ها را به کار بگیرد. می‌خواهد درباره‌ی آزادی حرف بزند، اما گاهی در توضیحات و ارجاعات خودش گرفتار می‌شود. فیلم ایده‌های بدی ندارد اما چندان علاقه‌مند نیست که به عمق برود و در نهایت به اثری تبدیل می‌شود که گویی با هدف توهین به مخاطب ساخته شده.

4. انقلاب‌های ماتریکس (The Matrix Revolutions)

فیلم‌های ماتریکس ؛ انقلاب‌های ماتریکس (The Matrix Revolutions)

  • سال اکران: 2003
  • کارگردانان: واچوفسکی‌ها
  • بازیگران: کیانو ریوز، لارنس فیشبرن، کری-آن ماس، هوگو ویوینگ، جیدا پینکت اسمیت، مونیکا بلوچی، لمبرت ویلسون
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 8.6 از 10
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 34 از 100

«بارگذاری مجدد» فیلمی بود که جهان مجموعه را گسترش داد و پرسش‌های تازه‌ای پیش کشید، «انقلاب‌ها» اما وظیفه‌ی دشوارتری داشت: رساندن این پرسش‌ها به نقطه‌ای که داستان بتواند در آن به پایان برسد. واچوفسکی‌ها این دو دنباله را پشت‌سرهم ساختند و هر دو در سال 2003 به نمایش درآمدند. با این‌ حال، گسترش جهان «ماتریکس» آسان‌تر از جمع‌بندی کردن تمام ایده‌ها و کشمکش‌ها بود و «انقلاب‌ها» در این زمینه، تا حد زیادی شکست خورد.

پس از رویدادهای قسمت دوم، نئو (کیانو ریوز) پس از رویارویی با ماشین‌ها در جهان واقعی به کما رفته، اما ذهنش در ایستگاه قطار «موبیل» گرفتار شده است؛ فضایی بینابینی میان ماتریکس و قلمرو ماشین‌ها. در همین حال، شهر زایون با تهدید حمله‌ی ماشین‌ها مواجه است و مدافعان شهر فرصت چندانی برای نجات آن ندارند. حالا مورفئوس و ترینیتی باید راهی برای پیدا کردن و بازگرداندن نئو پیدا کنند.

در سوی دیگر، اسمیت (هوگو ویوینگ) دیگر به اجرای دستورهای ماتریکس محدود نیست. او می‌تواند نسخه‌های متعددی از خودش بسازد و مثل یک ویروس، در حال تسخیر بخش بزرگی از جهان شبیه‌سازی‌شده است. تهدید او فقط متوجه انسان‌ها نیست؛ تکثیر بی‌وقفه‌ی اسمیت می‌تواند نظم ماشین‌ها را هم به خطر بیندازد. در نتیجه، تعارض اصلی فیلم از جنگ ساده‌ی انسان‌ها با ماشین‌ها فراتر می‌رود. اگر اسمیت همه‌چیز را به نسخه‌ای از خودش تبدیل کند، دیگر حتی پیروزی ماشین‌ها هم کافی نیست.

ایده‌ی اول فیلم به شدت جذاب است. این مجموعه که پیش از این، بیشتر با دوگانه‌ی انسان و ماشین، آزادی و کنترل، شورش و نظم سروکار داشت؛ اکنون می‌توانست نشان دهد که حذف یک طرف لزوما به رهایی منجر نمی‌شود. اما «انقلاب‌ها» در تبدیل ایده‌هایش به قصه‌ای متوازن موفق نیست. فیلم بیش از اندازه نبردها و نمایش قدرت جلوه‌های ویژه تکیه کرده است.

انقلاب‌ها (The Matrix Revolutions)

حمله‌ی ماشین‌ها به زایون یکی از مهم‌ترین بخش‌های فیلم است. داستان از محیط‌های سرد و کنترل‌شده‌ی ماتریکس فاصله می‌گیرد و به فضایی صنعتی، تاریک و مملو از اضطراب می‌رسد. اما بزرگی صحنه همیشه به معنای افزایش تعلیق نیست. در بعضی لحظات، انبوه ماشین‌ها، انفجارها و مدافعان زایون از نظر بصری چشمگیرند، اما ارتباط عاطفی مخاطب با آنچه روی پرده می‌گذرد، به اندازه‌ی انتظار قوی نیست. صحنه‌ها گاهی شبیه لحظه‌هایی از یک بازی ویدیویی پرهزینه به نظر می‌رسند که برای نمایش توان فنی کنار هم قرار گرفته‌اند. مشکل این نیست که فیلم نبردها را حماسی و بزرگ کرده؛ مشکل این است که این جنگ‌ها، تاثیرگذاری دراماتیک ندارند.

«انقلاب‌ها» اما در یک زمینه به نقطه‌ی مهمی از مجموعه می‌رسد: نئو دیگر نمی‌تواند همه‌ی مشکلات را با قوی‌تر شدن یا شکست دادن دشمن حل کند. او باید بفهمد که قدرتش تا کجا می‌تواند پیش برود و چه چیزی واقعا ارزش نجات دادن دارد. در پایان «بارگذاری مجدد»، نئو برخلاف پنج فرد برگزیده‌ی پیشین، مسیر متفاوتی را انتخاب کرد؛ او ترینیتی را نجات داد تا چرخه‌ی مورد نظر ماشین‌ها به مسیر پیش‌بینی‌شده‌ی قبلی نرود. «انقلاب‌ها» پیامد این انتخاب را دنبال می‌کند و نئو را با وضعیتی روبه‌رو می‌سازد که راه‌ حل آن نه پیروزی نظامی است و نه فرار از سیستم.

در پایان، نئو با رهبر ماشین‌ها، موجودیتی که «دئوس اکس ماکینا» نام دارد، به توافق می‌رسد: او تلاش می‌کند اسمیت را متوقف کند و در مقابل، صلح میان انسان‌ها و ماشین‌ها را به دست آورد. ماشین‌ها نئو را دوباره به ماتریکس متصل می‌کنند؛ جایی که اسمیت تقریبا همه‌چیز را تسخیر کرده است. نئو در نهایت اجازه می‌دهد اسمیت او را نیز جذب کند و با این کار، ماشین‌ها امکان نابودی نسخه‌های اسمیت را پیدا می‌کنند. این پیروزی به قیمت جان نئو تمام می‌شود، اما حمله به زایون متوقف و زمینه‌ی صلح فراهم می‌شود.

این اختتامیه از جنبه‌ی معنایی با جهان مجموعه سازگار است. بسیاری از فیلم‌های اکشن با شکست دشمن و بازگشت جهان به وضعیت عادی به پایان می‌رسند، اما «انقلاب‌ها» به توافقی شکننده ختم می‌شود. فیلم نمی‌گوید تمام اختلاف‌ها از بین رفته‌اند یا انسان‌ها و ماشین‌ها به‌یکباره به دوستانی بی‌دغدغه تبدیل شده‌اند؛ تنها امکان خروج از چرخه‌ی جنگ فراهم شده است. کسانی که می‌خواهند از ماتریکس خارج شوند، قرار است امکان آزادی پیدا کنند و ساختار تازه‌ای از رابطه میان دو طرف شکل بگیرد.

اما ایراد اصلی فیلم، فاصله‌ی میان جاه‌طلبی فلسفی و پیاده‌سازی ایده‌ها است. دیالوگ‌ها گاهی به توضیح مستقیم مفاهیمی تبدیل می‌شوند که می‌توانستند از رفتار شخصیت‌ها و پیامد انتخاب‌هایشان فهمیده شوند. صحنه‌های اکشن نیز در برخی لحظات چنان بر جلوه‌های ویژه تکیه دارند که کیفیت فنی به‌ جای خدمت به داستان، توجه را از آن می‌گیرد. فیلم بیشتر از آنکه فاقد ایده باشد، با انبوهی از ایده‌ها روبه‌روست که اکثرشان فرصت کافی ندارند که به نتیجه‌ای برسند.

3. انیماتریکس (The Animatrix)

فیلم‌های ماتریکس ؛ انیماتریکس (The Animatrix)

  • سال اکران: 2003
  • کارگردانان: کوجی موریموتو، شینیچیرو واتانابه، یوشیاکی کاواجیری، ماهیرو مائدا، پیتر چانگ
  • صداپیشگان: هدی بوروس، جیمز آرنولد تیلور، کلیتون واتسون، جولیا فلیچر، کوین مایکل ریچاردسون، پاملا ادلون
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 7.3 از 10
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 86 از 100

«انیماتریکس» شاید متفاوت‌ترین اثر این مجموعه باشد؛ نه فقط به این خاطر که از قالب لایو اکشن فاصله می‌گیرد، بیشتر به این دلیل که به جای دنبال کردن یک قهرمان مشخص، جهان «ماتریکس» را به مجموعه‌ای از تجربه‌ها، خاطره‌ها و روایت‌های مستقل تقسیم می‌کند. این فیلم به ما اجازه داد تا از زاویه‌هایی تازه به رابطه‌ی انسان و ماشین نگاه کنیم.

اینجا، داستان رهایی بشر دیگر فقط داستان نئو نیست. با انسان‌هایی روبه‌رو می‌شویم که هرگز او را ندیده‌اند، ماشین‌هایی که تجربه‌های خاص خود را دارند و موقعیت‌هایی که در آن جای قهرمان و دشمن عوض می‌شود. «انیماتریکس» ساختاری اپیزودیک دارد و کیفیت همه‌ی قسمت‌های آن یکسان نیست. بعضی از بخش‌ها اطلاعات مهمی درباره‌ی پیشینه‌ی ماتریکس عرضه می‌کنند؛ برخی بیشتر تجربه‌هایی بصری یا روان‌شناختی‌اند و برخی دیگر به شکل مستقیم به وقایع فیلم‌های بلند متصل می‌شوند.

این مجموعه از 9 انیمیشن کوتاه تشکیل شده است و هرکدام از آن‌ها می‌کوشند به جنبه‌ای متفاوت از جهان مجموعه نزدیک شوند. اما مهم‌ترین بخش «انیماتریکس» بدون تردید «رنسانس دوم» (The Second Renaissance) است؛ روایتی دو قسمتی که به گذشته‌ی بشر و آغاز جنگ میان انسان‌ها و ماشین‌ها بازمی‌گردد. فیلم‌های بلند تا این مرحله بیشتر از دیدگاه انسان‌هایی روایت می‌شدند که ماشین‌ها را نیرویی سلطه‌گر می‌دانستند. اما «رنسانس دوم» این روایت را به عقب می‌برد و می‌پرسد چه اتفاقی افتاد که هوش مصنوعی به دشمن انسان تبدیل شد. پاسخ، داستانی کلیشه‌ای درباره‌ی ظهور ناگهانی ماشین‌های شرور نیست. در عوض، با جامعه‌ای روبه‌رو می‌شویم که ابتدا ماشین‌ها را برای خدمت به خودش می‌سازد، سپس آن‌ها را به نیروی کار قابل جایگزینی تبدیل می‌کند و در نهایت، هنگامی که ماشین‌ها خواهان استقلال می‌شوند، به خشونت متوسل می‌شود.

انیماتریکس (The Animatrix)

اهمیت «رنسانس دوم» از آنجا ناشی می‌شود که داستان منشا جنگ را به مسئله‌ی قدرت پیوند می‌دهد. انسان‌ها تنها قربانیان یک شورش ماشینی نیستند؛ آن‌ها در شکل‌گیری شرایطی که به جنگ منجر شد، نقش داشتند. در آغاز، ماشین‌ها بخشی از نظم اقتصادی و اجتماعی بشرند و بعدها به نیرویی تبدیل می‌شوند که همان نظم را به چالش می‌کشد. البته انیمیشن، این تاریخ پیچیده را با روایتی فشرده و تصویری بیان می‌کند و ظرافت‌ لازم و زمان کافی برای پرداخت کامل انگیزه‌ها را ندارد.

در فیلم‌های بلند، جنگ میان انسان و ماشین شبیه تقابلی اسطوره‌ای میان آزادی و کنترل به نظر می‌رسد. «رنسانس دوم» این تصویر را پیچیده‌تر می‌کند. انسان‌ها می‌توانند موجوداتی ظالم باشند، ماشین‌ها می‌توانند برای حفظ خود تلاش کنند و نظم جهانی می‌تواند چنان بر پایه‌ی ترس و انتقام بنا شود که هیچ ‌یک از طرفین نتواند راه خروج آسانی پیدا کند. این نوع نگاه، به مجموعه عمق تازه‌ای می‌دهد. از جنبه‌ی بصری نیز «رنسانس دوم» از بخش‌های برجسته‌ی مجموعه است. انیمیشن، میان تصاویر آرشیوی‌ و نماهای خشونت‌آمیز حرکت می‌کند تا به گذشته، حالتی مستند و درعین‌حال کابوس‌وار بدهد. انگار قرار است تاریخ شکست بشر در قالب سندی باقی‌مانده از جهانی ویران‌شده به نمایش درآید.

در سوی دیگر، «داستان بچه» (Kid’s Story) به یکی از جنبه‌های دیگر جهان «ماتریکس» می‌پردازد: بیداری. این اپیزود درباره‌ی نوجوانی است که احساس می‌کند واقعیت اطرافش با آنچه در درون خود تجربه می‌کند سازگار نیست. او از طریق اینترنت با نئو ارتباط پیدا می‌کند و در ادامه، با ماموران ماتریکس روبه‌رو می‌شود. هنگامی که در محاصره قرار می‌گیرد، خود را از پشت‌بام به پایین می‌اندازد. در پایان، روشن می‌شود که او در جهان واقعی بیدار شده است و نئو و ترینیتی در کنار او هستند و نئو توضیح می‌دهد که پسرک خودش را نجات داده. او به پدیده‌ای رسیده که در جهان «ماتریکس» به آن «خوداثباتی» (Self substantiation) می‌گویند: یعنی رهایی از ماتریکس بدون کمک مستقیم دیگران.

در «انیماتریکس» به ‌جای آنکه تمام قصه‌ها به مسیری واحد ختم شوند، هر اپیزود، از زبان تصویری و مضمون متفاوتی استفاده می‌کند. بخشی به تاریخ می‌پردازد، بخشی به فردیت و بیداری و بخشی دیگر به رابطه‌ی انسان با ماشین. به این ترتیب، انیمیشن به مخاطب نشان می‌دهد که مفهوم ماتریکس از داستان نئو بزرگ‌تر است و می‌توان آن را از دیدگاه‌های مختلف بررسی کرد.

2. بارگذاری مجدد ماتریکس (The Matrix Reloaded)

فیلم‌های ماتریکس ؛ بارگذاری مجدد ماتریکس (The Matrix Reloaded)

  • سال اکران: 2003
  • کارگردانان: واچوفسکی‌ها
  • بازیگران: کیانو ریوز، لارنس فیشبرن، کری-آن ماس، هوگو ویوینگ، جیدا پینکت اسمیت، مونیکا بلوچی، لمبرت ویلسون
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 2.7 از 10
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 73 از 100

ساخت دنباله‌ برای فیلمی به عظمت و تاثیرگذاری «ماتریکس» به‌هیچ‌وجه آسان نبود؛ خصوصا اینکه اکثر رازهای مهم، در پایان قسمت اول فاش شده‌ بود؛ ما حالا می‌دانستیم جهان اطراف نئو بازسازی است و او هم قدرت‌های زیادی دارد. پس دیگر چه چیز تازه‌ای برای کشف کردن باقی مانده بود؟ واچوفسکی‌ها برای قسمت دوم باید با ایده‌های تازه‌ای وارد میدان می‌شدند و دقیقا هم همین کار را انجام می‌دهند. آن‌ها به‌ جای اینکه دشمنان قدرتمندتری مقابل نئو قرار دهند، ساختار خود ماتریکس را زیر سوال می‌برند. آن‌ها از تماشاگر می‌خواهند به این احتمال فکر کند که حتی شورش علیه یک سیستم هم ممکن است بخشی از برنامه‌ی همان سیستم باشد!

نئو دیگر هکری سرگردان نیست که به دنبال پاسخ برای پرسش‌هایش بگردد. او به نماد امید برای انسان‌های آزاد تبدیل شده و همراه با مورفئوس و ترینیتی در مبارزه علیه ماشین‌ها شرکت دارد. اما خبر حمله‌ی قریب‌الوقوع ماشین‌ها به زایون، آخرین شهر انسان‌های آزاد، نشان می‌دهد که پیروزی در فیلم قبلی به معنای پایان جنگ نبوده است. نئو باید راهی برای نجات شهر پیدا کند و در این مسیر با اطلاعاتی مواجه می‌شود که برداشت او از نقش خودش و ماهیت ماتریکس را تغییر می‌دهد.

ابتدا به نظر می‌رسد که فیلم همان مسیر متعارف دنباله‌ها را دنبال می‌کند. دشمنان جدید معرفی می‌شوند، شخصیت‌های فرعی بیشتری وارد داستان، و قهرمان برای دستیابی به هدفی بزرگ‌تر راهی سفری تازه می‌شود. اما هرچه پیش می‌رویم، روشن‌تر می‌شود که مسئله فقط نجات زایون نیست. نئو باید بفهمد چرا «فرد برگزیده» است، نقش او در ساختار ماتریکس چیست و آیا قدرتی که به دست آورده واقعا به او امکان انتخاب می‌دهد یا این فقط شکل دیگری از کنترل است.

یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های فیلم، انتقال بخشی از داستان به زایون است. قسمت اول بیشتر بر جهان شبیه‌سازی‌شده، عملیات هکرها و شناخت تدریجی نئو از واقعیت تمرکز داشت. «بارگذاری مجدد» می‌خواهد آن سوی ماجرا را هم نشان دهد: شهری که انسان‌های آزاد در آن زندگی می‌کنند، جامعه‌ای که باید برای بقا سازمان پیدا کند و مردمی که آزادی‌شان، برخلاف تصور اولیه، هنوز به معنای برخورداری از امنیت و آسایش نیست. زایون نقطه‌ی مقابل ماتریکس است، اما قرار نیست بهشت آرمانی انسان‌ها باشد. اینجا نیز ترس، اختلاف نظر، سلسله‌مراتب و محدودیت وجود دارد.

این اِلمان‌های جدید، مزیت‌ها و هزینه‌های خودش را دارد. از یک طرف، تماشاگر می‌تواند پیامدهای واقعی شورش علیه ماشین‌ها را بهتر درک کند. از طرف دیگر، تمرکز فیلم پراکنده‌تر می‌شود و بخشی از زمان آن به شخصیت‌ها و موقعیت‌هایی اختصاص می‌یابد که در مقایسه با خط داستانی نئو چندان جذاب نیستند. «بارگذاری مجدد» می‌خواهد هم فیلم اکشن بزرگی باشد، هم داستانی عاشقانه، هم روایتی جنگی و هم اثری درباره‌ی ساختارهای قدرت و ماهیت اراده. این جاه‌طلبی به آن ابعاد بیشتری می‌دهد، اما همیشه به انسجام بیشتر منجر نمی‌شود.

بارگذاری مجدد (The Matrix Reloaded)

نقطه‌ی قوت فیلم در صحنه‌های اکشن آن است. سکانس مبارزه‌ی نئو با نسخه‌های متعدد مامور اسمیت را به یاد بیاورید. در فیلم اول، برخورد با ماموران بیشتر به نبردی نابرابر با دشمنانی تقریبا شکست‌ناپذیر شباهت داشت. اما اینجا، قدرت‌های نئو به حدی افزایش یافته که به آسانی می‌تواند در مقابل ارتشی از اسمیت‌ها ایستادگی کند! اسمیت نیز دیگر به یک برنامه‌ی سرکش محدود نیست. او می‌تواند نسخه‌های متعددی از خودش بسازد. اما چنین سکانس‌هایی، با وجود جذابیت، یک مسئله هم ایجاد می‌کنند؛ وقتی قهرمان قصه بیش از حد قدرتمند باشد، تعلیق از دست می‌رود. و فیلم برای ایجاد هیجان به تغییر مداوم محیط، افزایش تعداد دشمنان و نمایش توانایی‌های تازه متوسل می‌شود.

نقطه‌ی اوج اکشن فیلم را باید در تعقیب‌وگریز بزرگراه جستجو کرد؛ سکانسی که در آن چندین خط داستانی و تعداد زیادی شخصیت در فضایی محدود به هم می‌رسند و حقیقتا این لحظات هنوز هم نفس‌گیر است. اما «بارگذاری مجدد» فقط به خاطر مبارزه‌ها و تعقیب‌وگریزش مهم نیست. مهم‌ترین بخش داستان، مواجهه‌ی نئو با معمار (ارشیتکت) است؛ برنامه‌ای که در مرکز ساختار ماتریکس قرار دارد و اطلاعاتی درباره‌ی ماهیت این سیستم در اختیار او می‌گذارد. تا این لحظه، نئو و همراهانش تصور می‌کنند ماتریکس یک زندان دیجیتال است و انسان‌ها باید با شکست دادن سازندگان آن از این زندان آزاد شوند. اما گفتگوی نئو و معمار، چنین تصور ساده‌ای را به چالش می‌کشد.

معمار توضیح می‌دهد که نئو نخستین فرد برگزیده نیست و ظهور او بخشی از چرخه‌ای تکرارشونده در ساختار ماتریکس است. در دوره‌های پیشین، فرد برگزیده به سرچشمه‌ی سیستم (The Source) بازمی‌گشت و ماتریکس دوباره راه‌اندازی می‌شد؛ همزمان، گروه کوچکی از انسان‌ها برای بازسازی زایون انتخاب می‌شدند. بدین ترتیب، ماشین‌ها اجازه می‌دادند شورش تا حدی ادامه پیدا کند، اما نهایتا آن را در چرخه‌ای کنترل‌شده نگه می‌داشتند. این افشاگری یکی از مهم‌ترین ایده‌های فیلم است، زیرا برداشت ما از مفهوم «فرد برگزیده» را تغییر می‌دهد.

اما اگر شورش و بیداری نیز در محاسبات ماشین‌ها پیش‌بینی شده، آزادی نئو تا چه اندازه واقعی است؟ آیا انتخاب میان چند گزینه برای آزاد بودن کافی است یا آزادی زمانی معنا پیدا می‌کند که فرد بتواند چارچوب انتخاب‌های پیش رویش را نیز به چالش بکشد؟ این سوال‌ها جالب هستند اما نحوه‌ی بیان آن‌ها در فیلم، گاهی بیش از اندازه پیچیده می‌شود. فیلم همچنین شخصیت‌هایی را معرفی می‌کند که نقششان بیشتر از هر چیز، توضیح دادن سازوکارهای ماتریکس است. گفتگوها طولانی هستند و بعضی از آن‌ها به شکل مونولوگ و سخنرانی‌هایی درباره‌ی احتمال، هدف، انتخاب و ضرورت درمی‌آیند. بله، از جنبه‌ی فکری، چنین لحظاتی جهان مجموعه را غنی‌تر می‌کنند، اما فیلم گاهی آنقدر سرگرم توضیحات می‌شود که فراموش می‌کند مخاطب باید با سرنوشت شخصیت‌ها هم درگیر بماند.

نقطه‌ی تعیین‌کننده‌ی گفتگو با معمار، انتخاب نئو میان دو مسیر است. او می‌تواند به سرچشمه/منبع بازگردد تا ماتریکس دوباره راه‌اندازی شود؛ یا مسیر دیگری را برگزیند و برای نجات ترینیتی تلاش کند، انتخابی که به گفته‌ی معمار خطر نابودی انسان‌ها را در پی دارد. نئو گزینه‌ی دوم را انتخاب می‌کند و ترینیتی را نجات می‌دهد. این تصمیم، در مقایسه با انتخاب‌های فرد برگزیده‌ی پیشین، از نظر عاطفی خاص‌تر است و چرخه‌ای را که ماشین‌ها انتظار داشتند، مختل می‌کند. نئو حالا دیگر تنها با مسئولیت نجات انسان‌ها روبه‌رو نیست؛ باید میان مسیر پیش‌بینی‌شده برای خودش و پیوندش با ترینیتی تصمیم بگیرد. آیا یک انتخاب شخصی می‌تواند از منطق بزرگتری که قرار است همه‌چیز را تعیین کند، فراتر برود؟ خب، «بارگذاری مجدد» پاسخ دقیقی به این پرسش نمی‌دهد.

«بارگذاری مجدد» را در مجموع باید فیلم قابل دفاعی دانست؛ از نظر بصری عظیم‌تر، از نظر جهان‌سازی پیچیده‌تر و از نظر ایده‌های فلسفی جاه‌طلبانه‌تر از فیلم نخست است. اما در عوض، انسجام روایی و قدرت غافلگیرکنندگی قسمت اول را ندارد. وقتی شخصیت‌ها بیش از اندازه درباره‌ی سازوکار جهان توضیح می‌دهند، رمز و راز از میان می‌رود و دیگر آن حس «کشف ناشناخته‌ها» وجود ندارد. «بارگذاری مجدد» اما با وجود ضعف‌های روایی‌اش، جرات می‌کند به ایده‌هایی بپردازد که دیگر آثار بلاک‌باستری و پرخرج از آن‌ها فراری هستند. ضمن اینکه، فیلم تعدادی از به‌یادماندنی‌ترین صحنه‌های اکشن مجموعه را هم ارائه می‌دهد.

1. ماتریکس (The Matrix)

فیلم‌های ماتریکس ؛ ماتریکس (The Matrix)

  • سال اکران: 1999
  • کارگردانان: واچوفسکی‌ها
  • بازیگران: کیانو ریوز، لارنس فیشبرن، کری-آن ماس، هوگو ویوینگ، جو پانتولیانو، گلوریا فاستر، مارکوس چونگ
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 7.8 از 10
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 83 از 100

«ماتریکس» یک شاهکار بلامنازع است؛ اثری که جهانی داستانی با قواعد مخصوص خودش ساخت. قصه با توماس اندرسون آغاز می‌شود؛ برنامه‌نویسی که روزها زندگی‌اش عادی است، اما شب‌ها با نام مستعار نئو در دنیای هکرها و شبکه‌های زیرزمینی فعالیت می‌کند. او از احساس مبهمی رنج می‌برد: اینکه چیزی در جهان اطرافش درست نیست. این احساس کم‌کم به پرسشی تبدیل می‌شود که نمی‌تواند نادیده‌اش بگیرد: ماتریکس چیست؟ ملاقات با ترینیتی و سپس مورفئوس، نئو را وارد مسیری می‌کند که با کشف حقایقی ترسناک همراه است: او بدون اینکه بداند، داخل شبیه‌سازی عظیمی به نام ماتریکس زندگی می‌کند؛ یک زندان دیجیتالی که ماشین‌های هوشمند برای کنترل بشریت ساخته‌اند.

در «ماتریکس»، کشف حقیقت فقط به معنای فهمیدن ساختار جهان نیست؛ به معنای از دست دادن امنیتی است که نئو تا پیش از آن بدیهی می‌دانست. اگر جهان اطرافش ساخته‌ی ماشین‌ها باشد، دیگر نمی‌تواند به خاطرات، عادت‌ها، روابط و حتی برداشت‌های خودش اعتماد کند. حقیقت او را آزاد می‌کند، اما همزمان تمام چیزهایی را که زندگی‌اش بر آن‌ها استوار بوده، زیر سوال می‌برد.

اولین انتخاب هوشمندانه فیلم این است که «کشف واقعیت» را با انتخابی شخصی و دشوار پیوند می‌زند. مورفئوس به نئو امکان انتخاب میان دو قرص را می‌دهد: قرص آبی که به معنای بازگشت به زندگی سابق و ادامه دادن باورهای پیشین است، و قرص قرمز که مسیر کشف حقیقت را باز می‌کند. این انتخاب به ‌سرعت از یک موقعیت داستانی فراتر رفت و به یکی از شناخته‌شده‌ترین نشانه‌های فرهنگ عامه تبدیل شد. اما اهمیت آن در خود نماد قرص قرمز یا آبی خلاصه نمی‌شود. مسئله این است که دانستن حقیقت، برخلاف آنچه معمولا در داستان‌های قهرمانانه می‌بینیم، لزوما آرامش‌بخش نیست.

«ماتریکس» یکی از فلسفی‌ترین آثار دوران خودش هم هست. مثلا میان جهان آن و تمثیل غار افلاطون شباهت‌های زیادی می‌بینیم؛ تمثیلی درباره‌ی انسان‌هایی که سایه‌ها را با واقعیت اشتباه می‌گیرند و برای شناختن جهان بیرون باید از محدودیت ادراک خود عبور کنند. پرسش‌های فیلم درباره‌ی تجربه‌ی حسی و امکان فریب خوردن ذهن نیز یادآور دغدغه‌هایی هستند که در فلسفه‌ی دکارت و بحث‌های معاصر درباره‌ی شبیه‌سازی مطرح شده‌اند.

اما چیزی که به فیلم قدرت می‌بخشد، این است که در توضیح دادن جزئیات و افشای معماها عجله نمی‌کند. تماشاگر به‌اندازه‌ی نئو اطلاعات دارد و همراه او نشانه‌ها را کنار هم می‌گذارد. ماموران مرموز، تلفن‌هایی که نقش رابط میان دو جهان را دارند، کدهای سبزرنگ و فضاهای سرد و ناآشنای ماتریکس، همه به شکل‌گیری حس بی‌اعتمادی کمک می‌کنند. حتی پیش از آنکه حقیقت به‌ روشنی بیان شود، فیلم کاری می‌کند که مخاطب احساس کند واقعیت آشنای شخصیت اصلی نوعی نقص دارد. همین تعلیق، کشف حقیقت را به رویدادی هیجان‌انگیز تبدیل می‌کند.

فیلم‌های ماتریکس

«ماتریکس» از جنبه بصری هم یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌های علمی-تخیلی سینمای مدرن محسوب می‌شود. افکت معروف «بولت تایم» (Bullet Time) که در آن دوربین وسط صحنه‌های اکشن به شکلی غیرممکن حرکت می‌کرد، خیلی زود به امضای فیلم تبدیل شد و بعد از آن، تقریبا همه سعی کردند نسخه‌ای از آن را تکرار کنند. و همان‌طور که اشاره کردیم، استعاره معروف «قرص قرمز و قرص آبی» هم از دل همین فیلم وارد فرهنگ عامه شد؛ استعاره‌ای که سال‌ها بعد، معنایی فراتر از خود فیلم پیدا کرد.

البته «ماتریکس» بی‌نقص نیست. بعضی از دیالوگ‌های توضیحی، به‌ویژه در بخش‌هایی که شخصیت‌ها درباره‌ی سازوکار ماتریکس حرف می‌زنند، بیش از اندازه مستقیم‌اند. برخی از شخصیت‌های فرعی نیز فرصت چندانی برای پرداخت پیدا نمی‌کنند و داستان در نهایت به مسیری آشنا درباره‌ی قهرمان برگزیده، آموزش و نبرد نهایی می‌رسد. اگر فیلم را صرفا از نظر پیچیدگی داستانی بسنجیم، می‌توان بخش‌هایی را پیدا کرد که به ایده‌های مطرح‌شده عمق کافی نمی‌بخشند. همچنین بعضی از ارجاعات فلسفی و اسطوره‌ای فیلم، بیشتر در حد نشانه‌هایی برای ساختن فضای فکری باقی می‌مانند تا اجزای یک دستگاه نظری منسجم.

اما این ضعف‌ها نمی‌توانند اهمیت دستاورد اصلی فیلم را کمرنگ کنند. «ماتریکس» می‌داند که برای یک فیلم سرگرم‌کننده، داشتن ایده‌ای جالب کافی نیست؛ ایده باید در ساختار دراماتیک، طراحی تصویر، اجرای بازیگران و ریتم روایت جریان پیدا کند. فیلم با وجود استفاده از مفاهیم فلسفی و اشاره به نظریه‌های پیچیده، مخاطب را مجبور نمی‌کند برای لذت بردن از آن به دانش تخصصی نیاز داشته باشد. می‌توان «ماتریکس» را مثل یک اثر اکشن عادی تماشا کرد، از مبارزه‌ها و تعقیب‌ها لذت برد و با شخصیت‌ها همراه شد. در عین حال، اگر مخاطب بخواهد، می‌تواند درباره‌ی مسئله‌ی واقعیت، نقش فناوری، قدرت نهادها و معنای آزادی هم فکر کند.

منبع: collider, دیجی‌کالا مگ