جوان آنلاین: سهام عدالت در فلسفه شکلگیری خود قرار نبود صرفاً دارایی دیگری در سبد خانوار باشد که مالک آن هر زمان با کمبود نقدینگی مواجه شد، آن را بفروشد و بخشی از هزینههای جاری زندگی را تأمین کند، بلکه هدف اصلی از ایجاد چنین سازوکاری، گسترش مالکیت مردم بر بخشی از بنگاههای اقتصادی و فراهم کردن امکان بهرهمندی اقشار مختلف جامعه از منافع سرمایه و فعالیت اقتصادی بود، بنابراین تصمیمگیری درباره سهام عدالت باید با این نکته مهم اساسی سنجیده شود که آیا در نهایت به تثبیت مالکیت مردم، افزایش منافع اقتصادی آنان و تقویت نقش واقعی سهامداران منجر میشود یا اینکه صرفاً بخشی از مشکلات مدیریتی و اجرایی موجود را برای مدتی جابهجا میکند.
اختلاف نظر میان مدیران و سیاستگذاران درباره شیوه اداره سهام عدالت امری طبیعی است، زیرا این دارایی با ساختاری پیچیده از مالکیت، مدیریت، شرکتهای سرمایهپذیر، شرکتهای سرمایهگذاری و حقوق سهامداران مواجه است، اما اختلاف دیدگاه نباید به بلاتکلیفی دائمی منجر شود و نباید هزینه تصمیمنگرفتن، اختلاف مقررات یا تفاوت برداشتهای مدیریتی از جیب میلیونها سهامدار پرداخت شود چه آنکه سهام عدالت متعلق به مردم است و هرچه ساختار مدیریتی آن پیچیدهتر شود، ضرورت حفظ منافع مالک اصلی بیشتر میشود، نه اینکه حقوق او در لایههای مختلف تصمیمگیری کمرنگتر شود.
مسئله مهم دیگر، تفاوت میان «مالکیت» و «مالکیت مؤثر» است، اینکه نام فردی در فهرست سهامداران قرار داشته باشد، به تنهایی به معنای برخورداری کامل او از آثار اقتصادی مالکیت نیست، مالکیت وقتی معنا پیدا میکند که صاحب دارایی بتواند از منافع اقتصادی آن بهره ببرد و اطلاعات کافی درباره وضعیت دارایی خود داشته باشد تا حقوق قانونی خود را اعمال کند و همچنین سازوکار مشخصی برای مشارکت در تصمیمهای مرتبط با سرمایهاش وجود داشته باشد، بنابراین اگر مردم صاحب سهام باشند، اما درباره نحوه اداره دارایی خود، وضعیت سود، عملکرد شرکتها و سرنوشت سرمایه اطلاعات شفاف و دسترسی مؤثر نداشته باشند، مالکیت اسمی و مالکیت واقعی بیمعنی خواهد بود.
از همین زاویه، نباید اجازه داد فشار اقتصادی خانوارها سهام عدالت را از یک دارایی بلندمدت به ابزاری برای تأمین هزینههای کوتاهمدت تبدیل کند، یعنی خانوار که با افزایش هزینه مسکن، خوراک، آموزش، درمان و سایر نیازهای ضروری مواجه است، طبیعی است که به هر دارایی قابل نقد شدن به عنوان یک منبع مالی نگاه کند، اما تبدیل یک دارایی سرمایهای به مصرف روزمره، از نظر اقتصادی یک تفاوت اساسی با دریافت درآمد پایدار دارد، زیرا فروش سهام یک بار منابع نقد در اختیار خانوار قرار میدهد، اما دارایی مولدی که پس از فروش از اختیار خانوار خارج شده است، دیگر سود یا افزایش ارزش احتمالی آینده را برای آن خانوار ایجاد نمیکند. به همین دلیل، سیاستگذاری درباره سهام عدالت نباید صرفاً بر امکان فروش یا نقدشوندگی متمرکز باشد، بلکه باید ابزارهایی فراهم شود که خانوار بتواند بدون از دست دادن اصل دارایی، از ارزش اقتصادی آن استفاده کند، تسهیلات مبتنی بر دارایی، استفاده از سود سهام برای تأمین بخشی از هزینهها، ایجاد امکان سرمایهگذاری مجدد و فراهم کردن سازوکارهای شفاف برای بهرهبرداری از منافع سهام، نمونههایی از سیاستهایی هستند که فلسفه مالکیت بلندمدت را حفظ میکنند، در حالی که فشار نقدینگی خانوار نیز نادیده گرفته نمیشود، زیرا هدف سیاست عمومی نباید این باشد که مردم برای حل مشکل امروز، سرمایه فردای خود را از دست بدهند. خطر دیگر آنجا شکل میگیرد که مالکیت گسترده مردم در عمل به تمرکز اقتصادی در دست گروههای محدود منتهی شود، یعنی اگر داراییهایی که با هدف توزیع مالکیت میان بخش بزرگی از جامعه ایجاد شدهاند، به تدریج از طریق خرید و فروش یا سازوکارهای غیرشفاف در اختیار تعداد محدودی از افراد قرار بگیرند، فلسفه اصلی طرح تغییر خواهد کرد، در این حالت ممکن است مالکیت قانونی مردم در مقطعی وجود داشته باشد، اما در نهایت کنترل و بهرهبرداری اقتصادی از بنگاههایی که قرار بود سهمی از ثروت آنها به مردم برسد، در اختیار گروه کوچکی قرار گیرد. بنابراین مسئله فقط تعداد سهامداران نیست، بلکه ساختار توزیع قدرت اقتصادی نیز مهم است، زیرا یکی از اهداف مهم مالکیت عمومی این است که ثروت و منافع حاصل از فعالیت بنگاههای بزرگ فقط در یک نقطه متمرکز نشود، بنابراین اگر سیاستگذاری به گونهای انجام شود که افراد به دلیل فشار مالی مجبور به فروش دارایی خود شوند و در مقابل، سرمایهگذاران دارای نقدینگی بیشتر بتوانند همین داراییها را با قیمتهای پایینتر خریداری کنند، نتیجه بلندمدت چنین فرآیندی میتواند انتقال تدریجی مالکیت از تعداد زیادی از خانوارها به گروه کوچکتری از صاحبان سرمایه باشد، طبعاً این اتفاق با منطق اولیه توزیع گسترده مالکیت سازگار نیست و باید در طراحی سیاستهای سهام عدالت مورد توجه قرار گیرد.
ضمناً حفظ سهام عدالت به معنای ممنوع کردن فروش آن نیست، زیرا حق مالکیت اقتضا میکند صاحب دارایی درباره فروش یا نگهداری آن تصمیم بگیرد، مسئله اصلی آن است که تصمیم سهامدار نباید تحت فشار ناشی از فقدان گزینههای اقتصادی دیگر شکل بگیرد، اگر فرد برای پرداخت هزینه ضروری زندگی مجبور شود دارایی سرمایهای خود را بفروشد، این تصمیم بیش از آنکه یک انتخاب سرمایهگذاری باشد، واکنشی به فشار نقدینگی است، بنابراین سیاست اقتصادی صحیح باید تا حد امکان میان «حق فروش» و «اجبار اقتصادی به فروش» تفاوت قائل شود. شفافیت مالی نیز بخش جداییناپذیر همین مسئله است و سهامداری که نداند سود سهام چگونه محاسبه شده است یا چه میزان از منابع وصول شده و حتی چه مقدار توزیع شده است و مهمتر از آن شرکتهای مرتبط با سهام عدالت چه عملکردی داشتهاند، عملاً امکان ارزیابی سرمایه خود را از دست میدهد، بنابراین باید زنجیره کامل گردش منابع از محل ایجاد سود تا زمان پرداخت یا سرمایهگذاری مجدد برای سهامدار قابل پیگیری باشد و هرچه این زنجیره روشنتر باشد، احتمال شکلگیری ابهام، تعارض منافع و تصمیمگیریهای خارج از منافع سهامداران نیز کاهش پیدا میکند. همین قاعده درباره مدیریت شرکتهایی که سهام عدالت در آنها حضور دارد نیز صدق میکند و ساختار مدیریتی باید به گونهای طراحی شود که میان مالکیت مردم و مدیریت بنگاه فاصله غیرقابل کنترل ایجاد نشود، مدیران باید پاسخگوی عملکرد اقتصادی خود باشند و سهامداران نیز باید بتوانند از طریق سازوکارهای قانونی درباره نحوه اداره سرمایه خود نقش داشته باشند، در غیر این صورت ممکن است مالکیت گسترده مردم در ظاهر حفظ شود، اما تصمیمهای اقتصادی در سطحی اتخاذ شود که ارتباط مؤثری با منافع صاحبان اصلی سرمایه نداشته باشد.
سهام عدالت همچنین نباید قربانی تغییر رویکردهای مدیریتی شود، یعنی هر دولت، مدیر یا سیاستگذار ممکن است درباره نحوه اداره این دارایی دیدگاه متفاوتی داشته باشد، اما مالکیت مردم یک متغیر مدیریتی نیست که با تغییر سیاستگذاری دستخوش تغییر شود، چارچوب حقوقی و اقتصادی سهام عدالت باید ثبات داشته باشد و اختلاف دیدگاهها صرفاً در روش اجرای قانون و بهبود سازوکارها منعکس شود، نه اینکه هر تغییر مدیریتی مسیر تازهای برای مالکیت، مدیریت، پرداخت سود یا استفاده از دارایی ایجاد کند. اگر سهام عدالت قرار است ابزار افزایش ثروت خانوار باشد، باید از یک دارایی منفعل به یک سرمایه اقتصادی فعال تبدیل شود، اما فعالشدن آن به معنای فروش گسترده سهام یا مداخله بیشتر دولت نیست، بلکه به معنای ایجاد سازوکاری است که مالکیت مردم، سودآوری شرکتها، شفافیت اطلاعات، مدیریت حرفهای و حقوق سهامداران در یک چارچوب منسجم قرار گیرد، در چنین ساختاری مردم هم از افزایش ارزش دارایی خود بهرهمند میشوند و هم امکان استفاده از منافع آن برای اهدافی مانند مسکن، اشتغال، سرمایهگذاری و تأمین مالی خانوار افزایش پیدا میکند.
به هر روی اختلاف نظر درباره شیوه اداره سهام عدالت ممکن است ادامه داشته باشد، اما یک اصل نباید محل اختلاف قرار گیرد و آن اینکه سهام عدالت برای مردم ایجاد شده است و تصمیمگیری درباره آن باید در نهایت به حفظ حقوق، افزایش ثروت و تقویت نقش اقتصادی صاحبان اصلی آن منجر شود، اگر این اصل در مرکز سیاستگذاری باقی بماند، اختلاف دیدگاهها میتواند به اصلاح سازوکارها و افزایش کارآمدی منجر شود، اما اگر اختلافات مدیریتی خود به هدف تبدیل شود، هزینه آن را همان مردمی خواهند پرداخت که قرار بود سهام عدالت سهمی از ثروت اقتصادی کشور را به آنان منتقل کند.
