کسی نمی‌دانست مهری هر روز صبح که از خانه بیرون می‌زند و کیف کوچکی به دست می‌گیرد، تا غروب که تاریکی می‌ریزد بر آسمانِ اطراف تهران، چه می‌کند؟ در و ‌‌همسایه که پرس ‌و ‌جو می‌کردند، مهمانی و خانه اقوام را بهانه می‌کرد و قوم و خویش که زنگ می‌زدند، پشت تلفن می‌گفت در خانه است. هیچ‌کس حتی خواهرش نمی‌دانست مهری چند روز در هفته به خانه‌های مردم می‌رود تا کمک‌خرج شوهرش باشد.

بسیاری از زنان درحالی به نظافت خانه‌های مردم می‌پردازند که این شغل حتی یک تعریف و یک عنوان مناسب هم ندارد، دیگر بیمه و حقوق کافی بماند برای بعد. اغلب افراد می‌گویند کارگر یا نظافت‌چی و این همه بی‌مهری نسبت به آنان نیست، درصد قابل‌توجهی از کارفرمایان که اغلب زنان هستند، گاه رفتار نامناسبی با آنها دارند یا از یک زن انتظار دارند که وسیله‌های سنگین خانه را جابه‌جا و تمیز کند. درصدی از این زنان که متاسفانه به حقوق خود آگاهی کافی ندارند، گاهی حقوقی بسیار کمتر از آنچه استحقاقش را دارند، دریافت می‌کنند و کارفرما به اصطلاح سرشان را کلاه بزرگی می‌گذارد که به ‌این ‌همه زحمت و درد جسمی و روحی شغلی که حتی عنوان مناسبی هم برایش وجود ندارد، نمی‌ارزد. آنها ترجیح می‌دهند که کسی نداند به چه کاری مشغول هستند و دلیل آن هم طبق گفته خودشان واکنش نامناسبی است که برخی دارند. قدیم‌ترها می‌گفتند کار که عار نیست، اما وقتی همه با دهان باز و قیافه‌ای متعجب زل می‌زنند به زنانی که به ‌جای ‌اینکه از دیگران کمک بخواهد، آستین‌هایش را بالا زده و نان بازوی خودشان را می‌خورند، آنها ترجیح می‌دهند که مورد قضاوت قرار نگیرند و صحبتی از شغل ‌واقعی خود نکنند.

مهری راه خانه‌ تا محل ‌کارش آن‌قدر دور بود که عصرها شوهرش با موتور از سر کار که بازمی‌گشت، می‌آمد پی‌اش و با هم به خانه می‌رفتند. مرد از وقتی دید زن برای خودش درآمدی دارد، گفت باید روزی50 هزار تومان هم به من بدهی چون تو را می‌برم و می‌آورم! چشم‌های زن گرد شد، اما با اجبار پول را به مرد داد. خانه‌شان آن‌قدر دور بود که به مسیرهای مترو نمی‌خورد و اگر می‌خواست با تاکسی برود هم هزینه روزانه‌اش بسیار بیشتر از درآمدش می‌شد. به ناچار کرایه شوهرش را پرداخت می‌کرد، هر چند در زمستان، همه مسیر را چون بیدی در باد، پشت موتور می‌لرزید.

مهری چند سالی به این کار مشغول شد، کار تمیز کردن و نظافت خانه مردم، که نه درآمد درست و حسابی داشت و نه بیمه. هنوز چند ماهی از کار کردنش نگذشته بود که درد دست و پا و گردن، شروع شد. پسرش می‌گفت مادر نمی‌خواد دیگه کار کنی، اما شوهرش مخالفت می‌کرد و می‌گفت کار کن. مهری هنوز 50 سالش نشده است، این کار را با سپردن به یکی از آشناهای نزدیک پیدا کرده ‌بود. او از طریق شرکت‌هایی که نیرو معرفی می‌کنند، کار نمی‌کرد. تنها به خانه‌هایی می‌رفت که همان آشنا معرفی کرده‌ بود و کارفرمایان بعد از چند وقت که از کارش راضی بودند، به یکدیگر معرفی می‌کردند.

اغلب کارفرمایان مهری همه با هم خویش بودند. زنی که هفته‌ای یک‌بار به خانه‌شان می‌رفت، بعد از چند هفته، دخترش را هم معرفی کرد. بعد از چند ماه دیگر مهری وقت سر خاراندن هم نداشت و تنها روزهای آخر هفته را استراحت که نه، به امور خانه خودش و بچه‌ها و همسرش می‌پرداخت. حقوقش تا سال گذشته ساعتی 100 هزار تومان بود. می‌گوید دستمزدم از دیگران کمتر بود، چون تازه وارد این شغل شده بودم و کمی کند بودم. برخی کارها را هم توان انجام دادنش را نداشتم. خانه یکی از آشناهای همین زن رفته‌ بود و می‌گوید از من می‌خواست یخچال و تخت و کمد را جابه‌جا کنم و برخی مواقع نمی‌توانستم نه بگویم. توان انجام دادنش را نداشتم و زن مدام می‌گفت که نفر قبلی این کارها را انجام می‌داده. مهری از این رفتار زن ناراحت شده‌ بود، اما کاری از دستش برنمی‌آمد. می‎گوید اما همه به این شکل رفتار نمی‌کردند و در بیشتر خانه‌ها، اغلب زنان خانه‌داری بودند که با احترام با او برخورد می‌کردند و با هم دور یک میز غذا می‌خوردند. هرچند در برخی خانه‌ها رفتار مناسبی نداشتند و احترام نمی‌گذاشتند.

مهری مدام دستش در آب ‌و ‌کف و شوینده بود. در برخی خانه‌ها، کارفرماها وادارش می‌کردند که حتما با شوینده‌های قوی کارکند، تا به قول خودشان تمیزتر شود. خودش هم نمی‌توانست به همه نه بگوید. دستمالش را دور دهانش می‌بست تا بوی مواد شوینده کمتر اذیتش کند. گاهی از او می‌خواستند یک‌جا را چندبار تمیز کند و می‌گفتند به اندازه کافی تمیز نشده است. همه این رفتارها کنار دستمزد پایین و رفت‌و‌آمدی که به چند ساعت در روز می‌رسید، سبب نارضایتی‌اش از کار بود. اما آنچه او را به ناچار از ادامه کار بازداشت، دست درد و گردن و کمردرد بود. دیگر پسرش به او اجازه کارکردن نداد. مهری دیگر مجبور نبود با یک‌دست لباس خشک و کمی شرم، صبح‌ها از خانه بیرون بزند و غروب، با دست‌درد و لقمه‌ای که در گلویش با بغض می‌ماسید به خانه بازگردد. دیگر دستش در جیب خودش نیست، اما پسرکش که تازه شاغل شده، کمی کمک خرج خانه است تا مادر آرام بگیرد و کمتر غصه روزگار را بخورد.

اقوام طعنه می‌زدند که خانه‌های مردم را تمیز می‌کنی

صدایش سرما خورده است. لهجه‌اش بوی یکی از شهرهای شمال را می‌دهد. آن‌قدر نحیف است که باورت نمی‌شود بتواند باری را از زمین بلندکند، اما با همین اندام ریزش، بیش از 14 سال است که بار مشکلات زندگی‌شان را کنار همسری بیمار، به دوش می‌کشد. از ظاهرش نمی‌شود قضاوت کرد چه جانی دارد؛ مریم 47 ساله که چندبار تاکید می‌کند نام حقیقی‌ام را ننویس، بیش از یک ‌دهه قبل از شهرستان به‌خاطر نبودن کار، همراه شوهرش به تهران آمد و حالا دخترک نوجوانی هم دارد. ابتدا در ساختمانی سرایدار بودند و در خانه‌های همان‌جا ساعتی کار می‌کرد تا اینکه کم‌کم مشتری‌هایش زیاد شدند و آشناها به دیگران معرفی‌اش کردند. او آن‌قدر مشتری داشته که دیگر سراغ شرکت‌ها نرفته است و حالا به‌ گفته خودش حتی آخر هفته هم اگر کسی نیاز داشته ‌باشد کار می‌کند.

چند روزی می‌شود که سرماخوردگی او را از پا درآورده است. به ‌گفته او دردهای جسمی این شغل کم نیست؛ از درد زانو، تا کتف و بدن‌درد و سرفه‌هایی که ناشی از استفاده موادشیمیایی و انواع شوینده‌هاست. حالا هم سرماخوردگی امانش را بریده و با این وضع جسمی نمی‌تواند حداقل یک‌هفته کار کند. می‌گوید مردم را هم مریض می‌کنم و در خانه بمانم بهتر است. اما مدام باخودش درآمد این یک هفته را مرور می‌کند. ساعتی 250 هزار تومان دریافت می‌کند. کارش به‌ گفته خود او خیلی خوب است و بعد از تمام شدن یک‌ روز، خانه‌ای که برق می‌زند، گواه گفته‌اش است و مشتری‌هایی که کل هفته تماس می‌گیرند تا به خانه‌های‌شان برود. حالا تقریبا هر روز هفته مشتری ثابتی دارد. اما درآمدش باوجود سختی کار و دردهای جسمی و آزارهای روحی که از دیگران بابت کاری که برایش زحمت می‌کشد به او رسیده و همچنان هم می‌رسد، چندان هم زیاد نیست. آن هم باوجودی که هیچ آینده شغلی و حتی بیمه نیز ندارد. می‌گوید یکی دوسال خودم و دخترم را بیمه کردم، اما همان را هم نتوانستم پرداخت کنم.

شوهرش اما هیچ پس‌اندازی ندارد و همه درآمدش خرج دوا و دکتر خودش می‌شود که قلبش را عمل کرده، قند و دیسک کمر هم دارد. دیگر ته جیبش چیزی برای خرج زن و دختر نوجوانش نمی‌ماند.

اوایل که از شهرستان به تهران آمده ‌بودند، اقوام شوهرش به او طعنه می‌زدند و این مساله ناراحتش می‌کرد و تا می‌توانست به کسی نمی‌گفت که کارش چیست و همچنان هم خیلی دوست ندارد کسی بداند چه کاری انجام می‌دهد. دلش نمی‌خواهد درباره برخی مشکلات شغلش صحبت کند، اما ترجیح می‌دهد با عنوان بهتری شغلش را به کار می‌بردند.

به خانواده گفتم پرستار بچه هستم

نیکی 46 سال دارد و دارای مدرک دیپلم است. شرایط خانوادگی به او فرصت ادامه تحصیل را نداد. خیاطی را آموخت و مدتی مغازه داشت که چرخش نچرخید و مجبور ‌شد کارش را تعطیل ‌کند. بیش از 10سال است که به شغل خدمات امور منزل مشغول است. چند سال قبل از همسرش جدا شد و به خانه پدری بازگشت. دو سال با پدر زندگی‌ کرد، همراه پدری در بستر بیماری که همه مسوولیتش با او بود و خواهر و برادرهایش هم با وجود حضور نیکی از بار مسوولیت مالی و حمایت خود، شانه خالی می‌کردند.

حالا چند ماهی است که با کمک دیگران و قرض مبلغی که باید ماهانه از حقوقش پس بدهد، توانسته خانه‌ای را اجاره کند و مستقل شود. هر چند هنوز مسوولیت پدرش بیشتر بر دوش اوست و بخشی از هزینه‌های سنگین پدرش را می‌پردازد، اما کمی از فشار و مسوولیتش کم شده است.

نیکی هم از طریق شرکت‌هایی که قرارداد می‌بندند کار می‌کند و هم خودش چند نفری از آشناها و دوستانش را می‌شناسد که از هفته تا ماهی یک‌بار به خانه‌های‌شان می‌رود. آنها را که خودش مستقیم می‌شناسد، ساعتی 250 هزار تومان و آنها که شرکت قرارداد می‌نویسد، ساعتی 200 هزار تومان برایش درآمد دارد. می‌گوید خانه‌هایی که از طرف شرکت می‌روم چون قرارداد 6 ماهه و یک ‌ساله دارند، سبب می‌شود به حقوق ثابتی تا چند ماه آینده مطمئن باشی.

اینکه از طرف شرکت بروی یا خودت آشنایی داشته‌ باشی، هر کدام مشکلات خودش را دارد. او می‌گوید مثلا اگر کارفرما با شرکت به مشکل برخورد، امکان دارد که حقوق چند ماه کار را از دست بدهی. خودش طبق تجربه‌ای که داشته، کارفرمایی بخشی از حقوقش معادل 5 میلیون تومان را نمی‌پردازد که در نهایت شرکت هم نمی‌تواند حق و حقوق او را بگیرد.

به گفته خودش خانه‌هایی که روزانه می‌رود هم مشتری‌های ثابتی نیستند و ممکن است مثلا یک‌هفته بخواهند و چندهفته نه و کارشان ثابت نیست. اما آنها که از طرف شرکت معرفی می‌شوند، کارشان ثابت می‌شود و روی درآمدش هم می‌شود حداقل برای چندماه حساب کرد. هیچ شرکتی تابه‌حال او را بیمه نکرده است.

رفتار اغلب کارفرماهایی که نیکی در این سال‌ها با آنها کار کرده مناسب و با احترام بوده است، جز یک‌مورد که آن هم با آغاز جنگ به مشکل برخوردند و می‌گوید رفتارشان از بالا و به ‌شدت دستوری و امری بود و به نیکی حس زیردست بودن می‌داد. درحالی که به او گفته بودند اضافه‌کار بمان و حقوق بیشتری می‌دهیم و برایت تاکسی اینترنتی می‌گیریم. حتی به شرکت هم گفته‌ بودند. مثلا ساعت 10 ‌صبح می‌رفت تا ساعت نزدیک9 شب می‌ماند و آخرش هم تاکسی که می‌گرفتند، تا مترویی نزدیک خانه‌شان او را می‌رساند و زن از آنجا تا اطراف تهران که خانه‌اش بود باید به‌تنهایی می‌رفت. درحالی که تازه 10 و ربع می‌رسید به نقطه‌ای که باید از مترو پیاده می‌شد و از آنجا، آن وقت شب که تاکسی‌های خطی نبودند، با ترس ‌و لرز سوار تاکسی‌های گذری می‌شد. درنهایت به این نتیجه می‌رسد که به خطرش نمی‌ارزد و از شرکت می‌خواهد که اضافه‌کار نماند، اما شرکت هم حمایتی از او نمی‌کند. طبق گفته او شرکت‌ها می‌گویند وقتی وارد خانه‌‌ای شدی دیگر بهانه نیاور و تا پایان قراردادت بمان و رسما هیچ حمایتی از نیروهای خود نمی‌کنند. اما همه مانند نیکی نیستند که تنها برای تامین مخارج خودشان یک‌نفر به این شغل بپردازند. زنان بسیاری هستند که سرپرست خانواده هستند و تازه بعداز پایان یک‌روز کاری سخت، با حقوقی اندک، باید به خانه بروند و به امور منزل خود بپردازند و چاره‌ای ندارند جز تن دادن به هر شرایط ‌کاری.

نیکی می‌گوید اگر آخر هفته‌ها را هم کار کنم، باوجود سه ‌روز ثابت در هفته و کارهای گذری، در ماه حداکثر درآمدم 30 میلیون تومان می‌شود که اگر اجاره را از آن کم کنم، مقدار زیادی نمی‌ماند.

خانواده‌اش نمی‌دانند به چه کاری مشغول است و به همه گفته که پرستاربچه است. می‌گوید عدم‌پذیرش این شغل و قضاوت‌های مردم و خانواده سبب می‌شود به کسی نگوید به چه کاری مشغول است، البته به‌گفته او برای برخی جاافتاده است و رفتار کارفرماها هم ابتدا خوب و عادی است، اما اگر کار به بحث و جدل بکشد، با کوچک‌ترین مشکل و نارضایتی، انتظار ‌دارند که به قول خودشان زبانت دراز نباشد و حتی اگر حق خودت را طلب‌کنی هم باید قانع باشی به آنچه آنها می‌دهند. اما نیکی همیشه شخصیت مستقلی داشته و از همان نوجوانی مسوولیت‌های سنگینی درخانه بردوش او بوده و همه هزینه‌های زندگی را پدر به او سپرده ‌بود. نیکی از همان سن کم، از حساب و کتاب خرج و مخارج خانه یادگرفت که حق خود را با‌ احترام طلب ‌کند و برای آن اگر لازم باشد بجنگد و اجازه ندهد کسی حقش را پایمال کند.

به‌گفته نیکی اما همه زنانی که کار خدمات امور منزل را انجام می‌دهند مانند او نیستند و زنان مظلوم بسیاری هستند که با حقوق پایین مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرند و به‌ دلیل اینکه سن بالایی دارند و به‌سادگی امکان کاریافتن را ندارند، به هر شرایط کاری رضایت می‌دهند و سکوت می‌کنند. خودش هم کل دوره جنگ را بیکار بوده است.

او معتقد است که کارفرماها نیز آن‌قدر فشرده کارها را بر سرشان می‌ریزند که خودش از لحظه ورود به خانه، حتی یک لحظه هم نمی‌نشیند. آنها گاهی اضافه‌کاری را هم از یاد می‌برند و انتظاردارند که تالحظه‌ای که کار هست، کارکنند. از خانه‌ای می‌گوید که پسربچه‌ای مدام در آشپزخانه است و مهلت نمی‌دهد جایی را تمیز کند. می‌گوید عصرها که همه اهالی خانه می‌آیند و می‌خواهم آماده رفتن شوم، تازه کارها بیشتر می‌شود و همه به آشپزخانه می‌آیند و فرصت نمی‌دهند کار را تمام کنم. این درحالی است که اضافه‌کاری هم همیشه به او داده نمی‌شود. اما توقع پایان کار، همیشه هست.

نیکی هم مانند بسیاری از زنان که کار در منزل را انجام می‌دهند، از همان ابتدا با این شغل مشکل داشته و به‌قول خودش خیلی اذیت می‌شد و از درون می‌شکست، اما کم‌کم خودش را قانع می‌کند و به خود می‌قبولاند که این هم یک کار است: همین را هم به دیگران انتقال دادم و هر کارفرمایی که با آنها کار کردم، جز آن یک موردی که به مشکل برخوردم، رفتارشان با احترام بوده است. اصلا اجازه نمی‌دهم که برخورد نامناسبی داشته باشند. البته همه به این شکل نیستند. من درنهایت یک نفر هستم که باید اموراتم بگذرد و می‌گویم اگر اینجا هم نشد، می‌روم جای دیگر. ولی آن زنی که سرپرست خانواده است و بچه هم دارد و وارد این کار می‌شود، نمی‌تواند به‌سادگی از یک ‌روز کاری بگذرد و حتی اگر برخورد نامناسبی هم داشته ‌باشند، به‌دلیل اینکه ناچار است درآمد ثابتی برای تامین خانواده داشته ‌باشد، به هر شرایطی تن می‌دهد. دیگر انتخاب زیادی برایش نمی‌ماند.

سوءاستفاده‌های این شغل، تنها مربوط به حقوق و دستمزد و رفتار نامناسب نیست. او می‌گوید از افرادی که گذری با آنها برخورد داشته، شنیده است که از برخی زنانی که برای نظافت و امور منزل می‌روند حتی سوءاستفاده‌های جنسی هم شده است، اما صدای‌شان درنیامده است.

برای زنانی که در منازل دیگران کار و نظافت می‌کنند، هیچ آینده و تضمینی از ادامه کار وجود ندارد. بیمه‌ای در کار نیست و تنها می‌توانند از حقوق همان روز و لحظه‌ای که کاری طاقت‌فرسا را با جسم و جان نحیف‌شان انجام می‌دهند، اطمینان داشته ‌باشند؛ همان حقوق ناچیزی که دریافت می‌کنند. حقوقی که اگر کارفرما دلش نخواهد و ندهد، هیچ تضمینی نیست که بتوانند آن را دریافت کنند. کارفرمایی که گاه با رفتارش تحقیرشان می‌کند و گاه با حقی که از آنها ضایع می‌کند. هر چند همه شبیه هم نیستند، اما زیرآسمان کبود زنانی که در این شهر، از صبح تا غروب دست‌شان در آب و رطوبت و چرک‌های مردم است، زندگی به درخشانی آن خانه‌هایی که غروب‌ها موقع خارج شدن آنها برق افتاده نیست. برخی تازه به خانه که می‌رسند، باید غرولند همسر و فرزندانی را بشنوند که نمی‌دانند این زن از صبح تا این وقت شب چه فشارها و رفتارهایی را تاب آورده است، حالا سخن از آن کمردرد و پادردی که وقتی سرش را بر بالین می‌گذارد به جانش می‌افتد، بماند برای روزی که آن‌قدر فرصت داشته ‌باشد تا کمی به جانِ زندگی و دیگران غر بزند.