نغمه حدادیان، مترجم «بازپس‌گیری فرزندان» و «نشانه»، در گفت‌وگو با ایبنا از اهمیت پیوند عاطفی والدین و فرزندان، زخم‌های پنهان روانی و رنج‌هایی می‌گوید که گاهی پشت ظاهر موفق و آرام زندگی باقی می‌مانند.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ـ مسعود تقی‌آبادی: رابطه والدین و فرزندان معمولاً با مراقبت، فراهم‌کردن امکانات و تلاش برای ساختن آینده‌ای بهتر سنجیده می‌شود؛ اما آیا دوست‌داشتن فرزند و پاسخ‌دادن به نیازهای روزمره او برای شکل‌گیری رابطه‌ای امن و پایدار کافی است؟ تجربه‌های دردناکی که در زندگی فرد رخ می‌دهند، چگونه ممکن است سال‌ها بعد همچنان بر روابط و انتخاب‌های او سایه بیندازند؟ کتاب «بازپس‌گیری فرزندان» نوشته گبور مته و گوردن نیوفلد، با تمرکز بر نقش دلبستگی در رابطه والدین و فرزندان، به وضعیتی می‌پردازد که در آن همسالان به مرجع اصلی کودکان و نوجوانان تبدیل می‌شوند و جایگاه والدین در زندگی عاطفی آن‌ها کمرنگ می‌شود. نویسندگان با برجسته‌کردن اهمیت پیوند عاطفی، توجه را به رابطه‌ای جلب می‌کنند که می‌تواند برای کودک احساس امنیت، اعتماد و امکان رجوع به بزرگسالان را فراهم کند. در سوی دیگر، «نشانه» نوشته ایمی گریفین، روایتی شخصی از تجربه‌های دشوار زندگی و تأثیر ماندگار آن‌ها بر سال‌های بعد است. این کتاب به شکافی می‌پردازد که گاهی میان تصویر بیرونی زندگی و تجربه درونی افراد وجود دارد؛ شکافی که باعث می‌شود رنج‌های عمیق، حتی در زندگی کسانی که موفق و مسلط به نظر می‌رسند، از دید دیگران پنهان بماند. روایت گریفین همچنین نشان می‌دهد که بیان تجربه‌های دردناک همیشه آسان نیست و فشارهای اجتماعی برای حفظ ظاهر و ایفای نقش‌های مورد انتظار می‌تواند این سکوت را طولانی‌تر کند.

نغمه حدادیان که در سال ۱۴۰۵ ترجمه هر دو کتاب را منتشر کرده است، میان این دو اثر پیوندی معنادار می‌بیند؛ پیوندی که از اهمیت رابطه‌های عاطفی در کودکی آغاز می‌شود و به تجربه رنج، دشواری بیان آن و نیاز انسان به رابطه‌ای صمیمانه و قابل اعتماد در بزرگسالی می‌رسد. او در گفت‌وگو با ایبنا از انگیزه ترجمه این دو اثر، چالش‌های انتقال مفاهیم آن‌ها به فارسی و اهمیت توجه به تجربه‌های پنهان انسان‌ها سخن می‌گوید.

عشق به‌تنهایی برای محافظت از انسان در برابر تمام آسیب‌ها کافی نیست

خانم حدادیان، شما در سال ۱۴۰۵ دو کتاب متفاوت، «بازپس‌گیری فرزندان» و «نشانه»، را ترجمه کرده‌اید؛ یکی درباره رابطه والدین و فرزندان و دیگری درباره تروما و التیام. چه چیزی در این دو کتاب شما را جذب کرد؟

در «بازپس‌گیری فرزندان»، نگاه متفاوت کتاب به رابطه والد و فرزند برایم اهمیت داشت. معمولاً تصور می‌کنیم اگر فرزندمان را دوست داشته باشیم و به نیازهایش پاسخ بدهیم، رابطه به‌خوبی پیش می‌رود؛ اما این کتاب نشان می‌دهد که دلبستگی و جایگاه عاطفی والد در زندگی کودک اهمیت بنیادینی دارد. در روایت ایمی گریفین نیز چیزی که توجهم را جلب کرد، این بود که یک تجربه دردناک می‌تواند سال‌ها در لایه‌های پنهان وجود انسان باقی بماند و حتی زمانی که همه‌چیز از بیرون مرتب و آرام به نظر می‌رسد، همچنان بر زندگی او اثر بگذارد.

در «بازپس‌گیری فرزندان»، نویسندگان معتقدند که گاهی همسالان به مرجع اصلی کودکان و نوجوانان تبدیل می‌شوند و والدین نقش کمرنگ‌تری پیدا می‌کنند. به نظر شما، این مسئله در زندگی خانواده‌های امروز چه اهمیتی دارد؟

به نظرم در دنیای امروز، والدبودن گاهی به مجموعه‌ای از وظایف تقلیل پیدا کرده است؛ از فراهم‌کردن امکانات لازم و پیگیری وضعیت تحصیلی فرزندان گرفته تا تلاش برای تأمین آینده آن‌ها. همه این مسئولیت‌ها مهم‌اند، اما جای پیوند عاطفی را نمی‌گیرند. وقتی کودک خلأ عاطفی را احساس می‌کند و در پی آن به همسالانش روی می‌آورد، ممکن است این وضعیت در زندگی پرمشغله امروزی، به‌ویژه برای خانواده‌هایی که هر دو والد شاغل‌اند، حتی فرصتی برای آسودگی به نظر برسد. گاهی والدین نیز از اینکه فرزندشان بیشتر وقت خود را با دوستانش می‌گذراند استقبال می‌کنند. بااین‌حال، پیامدهای این وضعیت ممکن است در بلندمدت آشکار شود؛ زمانی که فاصله عاطفی شکل‌گرفته میان والد و فرزند، با فراهم‌کردن امکانات یا انجام وظایف روزمره به‌سادگی جبران نمی‌شود.

عشق به‌تنهایی برای محافظت از انسان در برابر تمام آسیب‌ها کافی نیست

نویسندگان «بازپس‌گیری فرزندان» بر اهمیت پیوند عاطفی والدین و فرزندان تأکید می‌کنند. به نظر شما، مهم‌ترین راهکار این کتاب برای تقویت این رابطه چیست؟

مهم‌ترین نکته، ساختن رابطه‌ای امن و عمیق با کودک است؛ رابطه‌ای که در آن به‌جای تمرکز صرف بر کنترل رفتار یا برچسب‌زدن به او، تلاش کنیم فرزندمان احساس کند دیده و درک می‌شود و می‌تواند به والدش تکیه کند. کودک باید بداند که اگر دنیا برایش دشوار شد، تکیه‌گاهی امن دارد که می‌تواند به آن پناه ببرد، به آن اعتماد کند و از آن کمک بگیرد. چنین رابطه‌ای به کودک احساس امنیت می‌دهد و باعث می‌شود در مواجهه با مسائل زندگی، امکان رجوع به والدین را در خود حفظ کند.

عنوان «بازپس‌گیری فرزندان» ممکن است این تصور را ایجاد کند که والدین باید فرزندانشان را از دوستانشان دور کنند. شما پیام اصلی کتاب را چگونه برداشت کردید؟

منظور نویسندگان، دورکردن فرزند از همسالانش نیست؛ مسئله، بازگشت والدین به جایگاه اصلی خود در زندگی فرزند است. در کتاب اشاره می‌شود که تا زمانی که دلبستگی به والدین و ارتباط با همسالان در تقابل با یکدیگر قرار نگیرند، این روابط می‌توانند در کنار هم وجود داشته باشند. نویسندگان حتی درباره دوستی‌های مورد تأیید والدین نیز صحبت می‌کنند؛ دوستی‌هایی که کودک را از والدینش دور نمی‌کنند یا میان خانواده‌ها ارزش‌های مشترکی وجود دارد و آن‌ها اهمیت دلبستگی کودک به بزرگسالان را درک می‌کنند. بنابراین، مسئله اصلی محدودکردن روابط اجتماعی کودک نیست؛ مهم این است که رابطه با همسالان به بهای ازدست‌رفتن پیوند عاطفی با والدین تمام نشود.

موضوعی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، این بود که تروما چگونه می‌تواند سال‌ها در وجود انسان باقی بماند، بی‌آنکه خود فرد از تمام تأثیرات آن آگاه باشد. به نظرم این روایت یادآوری می‌کند که گاهی پشت ظاهر موفق و زندگی به‌ظاهر آرام آدم‌ها، رنج‌هایی وجود دارد که دیده نمی‌شوند. خواندن چنین تجربه‌هایی می‌تواند کمک کند با درک و همدلی بیشتری به زندگی دیگران نگاه کنیم. گاهی کسی که به نظر می‌رسد کنترل اوضاع را در دست دارد، همان کسی است که به حمایت و کمک نیاز دارد.

در «نشانه»، با دشواری مواجهه با گذشته و صحبت‌کردن درباره تجربه‌های دردناک روبه‌رو هستیم. به نظر شما، چرا بیان‌کردن بعضی تجربه‌ها تا این اندازه دشوار است؟

شاید به این دلیل که بعضی تجربه‌ها با احساساتی مانند ترس، شرم یا احساس گناه همراه‌اند و فرد ممکن است سال‌ها تلاش کند از مواجهه با آن‌ها دور بماند. گاهی نیز نمی‌تواند آنچه را تجربه کرده است به‌درستی بیان کند و ناچار می‌شود سکوت کند و به زندگی ادامه دهد. این دشواری به‌خصوص زمانی بیشتر می‌شود که فرد احساس کند اطرافیان درک درستی از تجربه او ندارند؛ حتی ممکن است تقصیر ماجرا را متوجه خود او بدانند، درحالی‌که قربانی آن اتفاق بوده است. در چنین شرایطی، صحبت‌کردن از تجربه دردناک می‌تواند به معنای مواجهه دوباره با رنج و ترس از قضاوت دیگران باشد.

ایمی گریفین در روایت خود به انتظارات اجتماعی و فشار برای داشتن یک زندگی موفق نیز می‌پردازد. به نظر شما، این انتظارات چگونه می‌توانند باعث شوند افراد، به‌ویژه زنان، رنج‌های شخصی خود را پنهان کنند؟

جامعه گاهی آن‌قدر بر موفقیت و حفظ ظاهر تأکید می‌کند که افراد احساس می‌کنند حتی در دشوارترین شرایط نیز باید زندگی خود را تحت کنترل نشان دهند. این فشار برای زنان ممکن است با انتظاراتی مانند همسر خوب یا مادر خوب بودن، پررنگ‌تر شود. در چنین شرایطی، فرد ممکن است رنج‌هایش را پنهان کند تا مطابق انتظارات جامعه به نظر برسد و تصویر پذیرفته‌شده‌ای از خودش ارائه دهد. یکی از جمله‌های ایمی گریفین که این وضعیت را به‌خوبی بیان می‌کند، چنین است: «احساس می‌کردم بار مسئولیت سلامت و خوشبختی خانواده‌ام روی شانه‌های من است. می‌خواستم مردم من را مادر خوبی بدانند.» این جمله نشان می‌دهد که تلاش برای پذیرفته‌شدن و ایفای نقشی که جامعه از فرد انتظار دارد، چگونه می‌تواند مجال پرداختن به رنج‌های شخصی را از او بگیرد.

عشق به‌تنهایی برای محافظت از انسان در برابر تمام آسیب‌ها کافی نیست

«بازپس‌گیری فرزندان» بیشتر بر توضیح ایده‌ها تکیه دارد، درحالی‌که «نشانه» روایتی شخصی و عاطفی است. ترجمه این دو کتاب چه تفاوتی برای شما داشت؟

ترجمه «بازپس‌گیری فرزندان» بیشتر به دقت مفهومی نیاز داشت؛ زیرا باید ایده‌های نویسندگان به‌روشنی و بدون ازدست‌رفتن ظرافت‌های معنایی منتقل می‌شدند. در این کتاب، انتقال دقیق مفاهیم مربوط به دلبستگی و رابطه والدین و فرزندان اهمیت زیادی داشت. اما در «نشانه»، علاوه بر دقت در انتقال معنا، حفظ صداقت عاطفی روایت و لحن شخصی ایمی گریفین نیز اهمیت داشت. در چنین روایتی، مترجم باید بتواند احساسات و تجربه‌های نویسنده را به شکلی منتقل کند که مخاطب فارسی‌زبان نیز با آن‌ها ارتباط برقرار کند، بی‌آنکه لحن شخصی روایت تحت تأثیر ترجمه قرار بگیرد.

در ترجمه کتاب‌ها، گاهی انتقال بعضی مفاهیم یا عبارت‌ها به فارسی دشوار می‌شود. آیا در ترجمه این دو اثر با چنین چالشی روبه‌رو شدید؟

بله. یکی از چالش‌ها، انتقال مفهوم جهت‌گیری به همسالان بود؛ مفهومی که بار معنایی آن نباید در ترجمه از بین برود. مسئله صرفاً علاقه کودک به دوستانش نیست؛ موضوع زمانی اهمیت پیدا می‌کند که همسالان به مرجع اصلی شکل‌گیری هویت و ارزش‌های کودک تبدیل شوند و جایگاه والدین را بگیرند. از سوی دیگر، لازم بود روشن باشد که عنوان «بازپس‌گیری فرزندان» به معنای جداکردن کامل کودک از دوستانش یا قطع ارتباط او با همسالان نیست. منظور نویسندگان، توجه دوباره به رابطه عاطفی والد و فرزند و حفظ جایگاه والدین در زندگی کودک است.

با وجود تفاوت موضوعی، هر دو کتاب به شکلی به روابط انسانی و شناخت خود مربوط می‌شوند. آیا هنگام ترجمه آن‌ها، ارتباطی میان این دو اثر احساس کردید؟

فکر می‌کنم این دو کتاب می‌توانند زنجیره‌ای به‌هم‌پیوسته را تشکیل دهند. «بازپس‌گیری فرزندان» توضیح می‌دهد که پیوند عاطفی در کودکی چه اهمیتی دارد و «نشانه» نشان می‌دهد که تجربه‌های دردناک چگونه ممکن است تا بزرگسالی ادامه پیدا کنند و باعث شوند فرد از بیان مسئله‌ای که نیاز دارد با دیگری در میان بگذارد، خودداری کند.

البته ایمی گریفین از محبت والدینش برخوردار بوده است؛ بااین‌حال، همان‌طور که گبور مته نیز به این مسئله اشاره می‌کند، گاهی وجود عشق به‌تنهایی برای محافظت از انسان در برابر تمام آسیب‌ها کافی نیست. ایمی گریفین در کتابش می‌نویسد: «تمام عشق دنیا برای در امان نگه‌داشتن من کافی نبود.» او درباره رابطه خود با فرزندانش نیز می‌گوید: «راه واقعی در امان نگه‌داشتن فرزندانم، کنترل‌کردن آن‌ها نبود؛ لازم بود رابطه‌ای صمیمانه با آن‌ها داشته باشم.» به نظرم این دو جمله به‌خوبی ارتباط میان دو کتاب را نشان می‌دهند؛ اهمیت رابطه‌ای که در آن انسان بتواند احساس امنیت کند، از تجربه‌هایش بگوید و در لحظات دشوار از دیگری کمک بگیرد.

در پایان، با توجه به موضوعات متفاوت این دو کتاب، پیشنهاد می‌کنید چه کسانی «بازپس‌گیری فرزندان» و چه کسانی «نشانه» را بخوانند؟

«بازپس‌گیری فرزندان» را به والدینی پیشنهاد می‌کنم که با چالش‌های فرزندپروری مواجه‌اند؛ به‌خصوص خانواده‌هایی که احساس می‌کنند فرزندشان بیشتر از والدین به حرف همسالانش گوش می‌دهد، به تأیید گروه همسالان اهمیت زیادی می‌دهد یا بخش زیادی از وقت خود را در فضای مجازی با دوستانش می‌گذراند. این کتاب برای تمام بزرگسالانی که با کودکان و نوجوانان سروکار دارند نیز می‌تواند مفید باشد.

«نشانه» را به کسانی پیشنهاد می‌کنم که به روایت‌های واقعی و صادقانه از زندگی انسان‌ها علاقه دارند؛ روایت‌هایی که نشان می‌دهند زندگی آدم‌ها همیشه آن‌طور نیست که از بیرون به نظر می‌رسد. همچنین فکر می‌کنم این کتاب می‌تواند برای کسانی مناسب باشد که سال‌ها رنج خود را پنهان کرده‌اند و مایل‌اند نقاب را از چهره بردارند، اما هنوز جرئت مواجهه با تجربه‌هایشان یا صحبت‌کردن درباره آن‌ها را پیدا نکرده‌اند.