مجید برزگر، کارگردان، نویسنده، عکاس و تهیهکننده سینما، از توقیف رمان پاییزهایی که خواهند آمد و عدم صدور مجوز انتشار کتاب دیگرش با عنوان شب چه پهناور بود خبر داده است. این اتفاق در حالی رخ داده که نخستین رمان این نویسنده ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ توسط نشر چشمه منتشر شد و طبق گفته او، در کمتر از ۱۰ روز به چاپ سوم رسید. برزگر در واکنش به این تصمیم، با انتشار یادداشتی در صفحه اینستاگرام خود، از ابهام درباره دلایل توقیف کتابها و ادامه فعالیتش در حوزه نویسندگی و فیلمسازی نوشته است.
مجید برزگر در این باره مینویسد:
چه جانی داریم ما!
از بین نوشتهها، دو رمانم را مدتها پیش به دوستانم در نشر چشمه سپردم برای چاپ. مدتی بعد خبر دادند که هر دو داستان مجوز گرفتهاند. خب طبیعتن خوشحال بودم که در این دوران ممنوعیتها برای فیلمسازی، کاری کردهام؛ دو داستانی نوشتهام و قرار است منتشر شوند.
به لطف بهرنگ عزیز و رضاجان بهرامی و همه همکاران چشمه بزرگ، ماه پیش، ۲۸ شهریور، اولی، «پاییزهایی که خواهند آمد»، منتشر شد و در کمتر از ده روز به چاپ سوم رسید و ناگهان در همان روز دهم خبر میرسد که دستور آمده: هر دو توقیف. یا ممنوع. یا متوقف. یا جمعآوری، یا هرچه اسمش هست، پیش از پخش چاپ سوم که: «پاییزها…» را هرچه هست جمع کنید و چیزی پخش یا فروخته نشود و دومی «شب چه پهناور بود» را اصلاً اجازه تولید و نشر ندارید!
نمیدانم مشکل از داستانها بود یا از خودم. یا از داستانهای خیالیِ «آنها» از ما. داستانیهایی که در ذهن آنهاست! اما مگر هر دو «اجازه» نگرفته بودند؟ مگر ناشر برای انتشارشان مجوز نگرفته بود؟
حرفی نیست جز اینکه: ما میمانیم و کار میکنیم و میسازیم و خوب میدانیم این روزها هم خواهد گذشت و فیلمهایمان، داستانهایمان، خیالهایمان، خوابهایمان و کابوسهایمان، روزی منتشر خواهند شد.
دیگر نمی دانم چه کاری بلدم بکنم…
اما راستی، مگر ما چهقدر جان داریم؟
متاسفانه جزئیات خاصی در مورد علت توقیف رمان مجید برزگر در دست رسانهها قرار نگرفته. از سوی دیگر، خلاصه داستان رمان شب چه پهناور بود به دلیل عدم صدور مجوز چاپ، هنوز در رسانهها منتشر نشده است. اما در خصوص رمان پاییزهایی که خواهند آمد میدانیم که این داستان روایت ناپدید شدن مردی را به تصویر میکشد که زنی به نام نیمتاج در پی یافتن اوست. این جستوجو بهتدریج از پیدا کردن یک فرد فراتر میرود و به تلاشی برای زنده نگه داشتن خاطرات گذشته و مقابله با شهری تبدیل میشود که انگار میخواهد نبودن او را به فراموشی بسپارد. نیمتاج در کوچهپسکوچههای همدان به دنبال نشانهای میگردد، اما پرسشهایش بیپاسخ میمانند و با ادامه مسیر، تشخیص مرز میان واقعیت، ترس و خاطره دشوارتر میشود.
فضای داستان با سکوت، حس فقدان و ابهام شکل میگیرد؛ گویی ناپدید شدن آدمها با خاموش ماندن دیگران همراه است. پرسشهایی مانند «میدونی چرا هنوز اینجایی؟» که در قالب صدای بازجویی در متن شنیده میشوند، بر فضای سنگین روایت میافزایند. در این رمان، پاییز به فصلی پایانناپذیر بدل میشود و سرگردانی نیمتاج در خیابانهای شهر، همزمان جستوجویی برای یافتن مرد گمشده و مواجههای با خاطرات و غیاب اوست.
