رمان «سرخ» نوشته هدی انصاری اثری درباره زایش و مرگ مداوم است که در آن مادری در زمانههای مختلف فرزندی را حمل میکند.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، رمان «سرخ» نوشته هدی انصاری با زبانی شاعرانه به کاوش در مادری، وحشت، فراموشی و گناهی نانوشته میپردازد. داستان این رمان به شکل روایت تجربی و غیرخطی پیش میرود و در آن مادری در زمانههای مختلف فرزندی را حمل میکند.
داستان با این جملات شروع میشود: «همه جا سفید است. به شانهی چپ بچرخم چشمم به دیوار سفید میخورد، به پهلوی راست غلت بزنم نردههای سفید حفاظ تخت جلو دیدم را میگیرند. تازه مگر کجا را میخواهم ببینم؟ نگاهم از نردههای حفاظ که بگذرد به در آهنی سفید اتاق میافتد، بدیهی است که اصلیترین چشمانداز هم سقف باشد؛ سقف سفید و بیروح.
خوابم نمیبرد. دارم به همهچیز فکر میکنم، به گذشته، به همین الان به فردای نامعلوم و درنهایت باز هم به این نتیجه میرسد که نقش چندانی در تعیین تقدیرم نداشتهام. وقتی میبینم هیچ قدرتی در دگرگونی سرنوشتم ندارم به جای آنکه ناامید و سرخورده شوم به سکون میرسم و آرام میگیرم. نمیدانم این طبیعی است یا نه اما یادگرفتهام احساسات منفیام را پنهان کنم و حتی نگذارم برای خودم رخنمایی کنند...»
محور اصلی رمان «سرخ»، مفهوم مادری است و آبستن بودن و زادن در این داستان بیش از آنکه نماد زندگی باشد، شبیه یک محکومیت تاریخی یا گناهی نانوشته است که زن باید بار آن را به دوش بکشد. شخصیتهای کتاب درگیر نوعی آلزایمر تاریخی هستند؛ از علت رنج خود آگاه نیستند اما سنگینی یک گناه نانوشته را روی شانههای خود حس میکنند.
در نوشته پشت جلد کتاب میخوانید: «تیغهی گیوتین را دارند تیز میکنند. مردم رفتهرفته جمع میشوند. زنی با موی نقرهای، زانوزده در میان میدان، محکوم به مرگ است. جمعیت به کینه فریاد میکشند و اجرای حکم را میخواهند. این زن بهجز فرزندش هیچ سلاحی ندارد که علیه نظمی بشورد که او را فقط پلی برای انتقال نسل مرد میبینند.
چشم بازمیکند. دستش را روی شکمش میگذارد و میکوشد باور کند خوابی بیش نبوده؛ پس این لرزش دستها چیست؟ این طعم تلخ زیر زبان؟ بدن پیش از زبان حکم را میفهمد؛ لرزشی در رگها آغاز میشود که هنوز نامی ندارد، هشداری که به کلمه نرسیده است. هدی انصاری با نثری آهنگین و کلامی شاعرانه همین حرف ناگفته را نوشته است؛ روایتی فشرده و بیرحم از مادری، فراموشی و گناهی نانوشته؛ داستانی که هر بخشش انگار قطعهای از کابوسی است ناتمام.»
نشر چشمه بهتازگی این اثر را در ۱۲۴ صفحه و با شمارگان ۳۰۰ نسخه عرضه کرده است.
