سمیرا مختاری گفت: من ذهن داستانپردازی دارم. ممکن است یک گربه در خیابان ببینم و همان لحظه در ذهنم برایش اسم، خانواده، شغل و حتی ویژگیهای اخلاقی تصور کنم! تقریباً هر چیزی که در اطرافم میبینم میتواند جرقه یک داستان را در ذهنم بزند. انگار ذهنم ناخودآگاه به دنیای اطرافم شخصیت و زندگی میبخشد.
سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سایه برین: تصویرگری کتاب کودک، فراتر از خلق تصاویری رنگارنگ و جذاب، تلاشی برای برقراری ارتباط با جهان ذهنی کودکان است؛ جهانی که در آن هر شکل، رنگ و جزئیات کوچک میتواند بهانهای برای کنجکاوی، خیالپردازی و کشف باشد. این نقش در کتابهای آموزشی و بازیمحور اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ چراکه تصویرگر باید میان جذابیت بصری و انتقال درست مفاهیم آموزشی تعادل برقرار کند. مجموعه «باشگاه مغز» با بهرهگیری از بازیها و تمرینهای متنوع، کودکان را به تجربهای متفاوت از یادگیری و تقویت مهارتهای شناختی دعوت میکند؛ تجربهای که تصاویر در شکلگیری آن سهم مهمی دارند. سمیرا مختاری، تصویرگر این مجموعه، در گفتوگو با ما از شیوه نزدیک شدن به دنیای کودکان، داستانپردازی در دل تمرینهای آموزشی، شخصیتپردازی حیوانات و چالشهای تصویرگری مجموعهای چندجلدی میگوید؛ از اینکه چگونه میتوان به مفاهیم آموزشی جان بخشید و کتاب را از مجموعهای از تمرینها به دنیایی برای بازی، تخیل و کشف تبدیل کرد.
در مجموعه «باشگاه مغز»، تصویرها در کنار بازیها نقش مهمی در جذب کودکان دارند. هنگام تصویرگری این مجموعه، چه معیارهایی را برای انتخاب سبک بصری و طراحی تصاویر در نظر گرفتید تا بتوانید با دنیای ذهنی کودکان ارتباط برقرار کنید؟
وقتی برای کودکان تصویرگری میکنم، سعی میکنم قبل از هر چیز خودم را جای آنها بگذارم. خاطرات کودکی برایم هنوز زندهاند. بهخوبی به خاطر دارم که چه تصاویری را دوست داشتم، چه چیزهایی برایم جذاب بودند و چطور با دنیای تصویری اطرافم ارتباط برقرار میکردم.
همیشه این ارتباط با کودکی را حفظ کردم و سعی کردم به زبان بصریای برسم که در عین سادگی و خوانایی، سرشار از زندگی و احساس باشد.
نکته مهم دیگری هم که در این مجموعه وجود داشت این بود که مؤلفان تمرینها را مشخص کرده بودند، اما برای آنها شخصیت یا داستانی تعریف نشده بود. من باید برای هر تمرین یک موقعیت تصویری خلق میکردم. برای همین سعی میکردم فقط به کشیدن عناصر مورد نیاز تمرین فکر نکنم، بلکه در ذهنم دنیایی بسازم که آن عناصر در آن زندگی کنند.
برای من مهم بود که کودک هنگام دیدن تصاویر، فقط با چند شکل و رنگ روبهرو نشود؛ احساس کند اتفاقی در تصویر در جریان است و دلش بخواهد آن را دنبال کند.
در این مجموعه از رنگهای متنوع، شکلهای هندسی و تصاویر حیوانات استفاده شده است. چطور به این ترکیب بصری رسیدید و هرکدام از این عناصر چه نقشی در جلب توجه کودکان و همراه کردن آنها با بازیها دارند؟
به نظرم در تصویرگری کتابهای آموزشی، هر عنصر بصری باید علاوه بر جذابیت، کارکرد مشخصی هم داشته باشد. رنگ، شکل و شخصیت نمیتوانند صرفاً برای پر کردن فضای صفحه استفاده شوند، چون ممکن است خودشان بخشی از تمرین باشند.
من شخصاً به رنگهای زنده و شاد علاقه دارم، اما معتقدم استفاده از رنگ باید حسابشده باشد. گاهی تنوع رنگ به جذابیت تصویر کمک میکند و گاهی لازم است این تنوع را کنترل کنیم تا توجه کودک از موضوع اصلی منحرف نشود.
در مورد شکلهای هندسی، وضوح و قابلتشخیص بودن آنها اهمیت زیادی دارد؛ بهخصوص وقتی خود شکلها موضوع تمرین هستند. در این شرایط حتی جزئیات ظاهراً کوچک هم میتوانند بر برداشت کودک از سؤال تأثیر بگذارند.
در مجموع، هدفم این بود که رنگها، فرمها و شخصیتها در خدمت یکدیگر باشند. هم به جذابیت صفحات کمک کنند و هم به درک بهتر تمرینها.
یکی از ویژگیهای «باشگاه مغز» این است که مفاهیمی مانند ریاضی و شناخت شکلها را در قالب بازی به کودکان معرفی میکند. تصویرگری چطور میتواند به تبدیل این مفاهیم به تجربهای سرگرمکننده و قابلفهم برای کودک کمک کند؟
فکر میکنم اینجا یکی از جذابترین بخشهای کار تصویرگر آغاز میشود؛ جایی که باید یک مفهوم آموزشی را به یک موقعیت تصویری تبدیل کند.
من ذهن داستانپردازی دارم. ممکن است یک گربه در خیابان ببینم و همان لحظه در ذهنم برایش اسم، خانواده، شغل و حتی ویژگیهای اخلاقی تصور کنم! تقریباً هر چیزی که در اطرافم میبینم میتواند جرقه یک داستان را در ذهنم بزند. انگار ذهنم ناخودآگاه به دنیای اطرافم شخصیت و زندگی میبخشد.
در تصویرگری «باشگاه مغز» این ویژگی خیلی به کمکم آمد. چون همانطور که گفتم، تمرینها از طرف مؤلفان مشخص شده بودند، اما داستان و شخصیتی پشت آنها وجود نداشت.
سعی میکردم برای هر تمرین موقعیتی بسازم که مفهوم آموزشی در دل آن قرار بگیرد. مثلاً بهجای اینکه یک مسئله صرفاً مجموعهای از اشکال و عناصر جدا از هم باشد، بتواند بخشی از یک اتفاق یا یک فضای داستانی شود.
به نظرم وقتی کودک احساس کند در حال کشف چیزی در یک دنیای تصویری است، تجربه متفاوتی از حل تمرین خواهد داشت.
در تصویرگری کتابهای کودک، گاهی جزئیاتی که از نگاه بزرگسالان ساده یا کماهمیت به نظر میرسند، برای کودکان جذابیت زیادی دارند. هنگام طراحی تصاویر این مجموعه، چقدر به علایق، کنجکاویها و دغدغههای روزمره کودکان توجه کردید؟
این مسئله برای من اهمیت زیادی دارد، چون فکر میکنم ما بزرگسالان گاهی فراموش میکنیم که در کودکی چطور به دنیا نگاه میکردیم.
من از وقتی خودم را به یاد میآورم، همیشه یک قلم در دست و یک کاغذ مقابلم بوده. هر چیزی که به ذهنم میرسید تصویر میکردم. هنوز هم به یاد دارم که چه چیزهایی در کودکی برایم عجیب، هیجانانگیز یا دوستداشتنی بود.
به همین دلیل، وقتی برای کودک تصویر میکشم، سعی میکنم از زاویه نگاه او به تصویر نگاه کنم. از خودم میپرسم اگر الان کودک بودم، آیا این تصویر برایم جذاب بود؟ آیا چیزی در آن وجود داشت که کنجکاوم کند؟
مثلاً ممکن است یک بزرگسال از کنار حالت چهره یک شخصیت بهسادگی عبور کند، اما برای کودک همان نگاه متعجب یا واکنش غیرمنتظره، جذابترین بخش تصویر باشد.
از طرفی، من خیلی از محیط زندگی خودم الهام میگیرم. مثلاً چرخ خیاطیای که در یکی از جلدهای مجموعه تصویر کردم، در واقع چرخ خیاطی خودم بود. یا در بعضی تصاویر از وسایل و جزئیات دکور خانهام استفاده کردم. به نظرم گاهی همین چیزهای ساده و روزمره میتوانند به تصاویر زندگی ببخشند.
من به این جزئیات اهمیت زیادی میدهم، چون معتقدم گاهی یک احساس کوچک یا یک موقعیت ساده، اگر درست تصویر شود، میتواند دنیایی از تخیل را در ذهن کودک ایجاد کند.
البته کودکان امروز دنیای متفاوتی با دوران کودکی من دارند، اما رجوع به تجربههای شخصیام کمک میکند آن حس کنجکاوی و کشف کردن را در خودم زنده نگه دارم.
استفاده از حیوانات و شخصیتهای تصویری در کتابهای کودک میتواند به ایجاد حس صمیمیت و همذاتپنداری کمک کند. در «باشگاه مغز» این شخصیتها چه جایگاهی دارند و آیا برای طراحی آنها ویژگیهای شخصیتی مشخصی در نظر گرفتهاید؟
یکی از دلایلی که در این مجموعه شخصیتهای حیوانی را به شخصیتهای انسانی ترجیح دادم، محدودیتهایی بود که در صنعت نشر ایران با آنها مواجه هستیم.
ما بهعنوان تصویرگر، علاوه بر جنبههای هنری و آموزشی، باید ملاحظات ممیزی را هم در نظر بگیریم. بهخصوص در مجموعهای چندجلدی با حجم زیادی از تصاویر که اصلاح آنها پس از پایان کار میتواند بسیار زمانبر و پرهزینه باشد. شخصیتهای حیوانی با بعضی از این محدودیتها مواجه نیستند و آزادی عمل بیشتری به من میدادند.
اما بخش جذاب ماجرا برای من، شخصیتپردازی این حیوانات بود.
وقتی حیوانی را تصویر میکنم، فقط به ظاهرش فکر نمیکنم. تصور میکنم چه اخلاقی دارد، چطور رفتار میکند و در موقعیتهای مختلف چه واکنشی نشان میدهد.
یکی از ویژگیهای تصویرهای من انتقال احساس از طریق چشمها و حالات چهره است. دوست دارم چشمها و صورت شخصیتهایم حرف بزنند.
در «باشگاه مغز» هم سعی کردم کاراکترها فقط عناصری برای همراهی تمرین نباشند، بلکه هرکدام احساس و رفتار خودشان را داشته باشند.
تم کلی هر جلد، مثل زمستان، خیاطی، نجاری و... با مشورت مؤلفان انتخاب میشد؛ اما اینکه در هر صفحه چه اتفاقی بیفتد، شخصیتها چه کاری انجام دهند و چه داستانی پشت تصاویر شکل بگیرد، بخش مهمی از کار من بود.
سعی کردم این داستانپردازی تصویری را در صفحات و جلدهای مختلف دنبال کنم و شخصیتهایی بسازم که کودک بتواند با آنها ارتباط بگیرد.
در کتابهای بازیمحور، تصویر فقط وسیلهای برای زیبایی و جذابیت صفحه نیست، بلکه بخشی از فرایند یادگیری و حل مسئله به شمار میرود. هنگام تصویرگری «باشگاه مغز»، چطور میان جنبه زیباییشناختی تصاویر و کارکرد آموزشی آنها تعادل برقرار کردید؟
به نظرم تصویرگری کتاب آموزشی مسئولیت متفاوتی دارد. در اینجا زیبا بودن تصویر بهتنهایی کافی نیست. ممکن است تصویری از نظر هنری بسیار جذاب باشد، اما اگر نتواند مفهوم تمرین را بهدرستی منتقل کند، به هدف اصلی خودش نرسیده است.
برای من مهم بود که پیش از شروع تصویرگری، هدف هر تمرین را درست درک کنم و بعد به این فکر کنم که چطور میتوانم آن را با زبان تصویری خودم ارائه بدهم. تعامل با مؤلف مجموعه درک این مفاهیم را برایم آسانتر میکرد.
از طرف دیگر، این مجموعه چالش اجرایی بزرگی هم داشت. «باشگاه مغز» در مجموع ۹ جلد دارد که تاکنون ۸ جلد آن منتشر شده است. تصویرگری چنین مجموعهای با این حجم از صفحات و تمرینها، کار بسیار زمانبری بود.
اجرای چنین پروژهای با تکنیکهای سنتی و دستی، با توجه به حجم کار و محدودیت زمان، عملاً امکانپذیر نبود. اما من از سالها قبل برای اینکه بتوانم حس و کیفیت تکنیک آبرنگ را بهصورت دیجیتال بازسازی کنم، تمرینهای زیادی کرده بودم. این تجربه کمک کرد هم زبان بصری مورد علاقهام را حفظ کنم و هم با سرعت و انعطاف بیشتری کار کنم.
فکر میکنم در پروژهای مثل «باشگاه مغز»، تصویرگر باید همزمان به کیفیت هنری، وضوح مفهوم آموزشی، یکپارچگی تصاویر و زمانبندی تولید توجه کند. تعادل میان اینها بخش مهمی از کار حرفهای تصویرگری است.
یکی از چالشهای تصویرگری برای کودکان، طراحی تصاویری است که هم متناسب با گروه سنی مخاطب باشند و هم بتوانند بدون ایجاد سردرگمی، کودک را به فکر کردن و کشف پاسخ تشویق کنند. در این مجموعه چطور این تعادل را ایجاد کردید و چه ملاحظاتی درباره میزان جزئیات و پیچیدگی تصاویر داشتید؟
من معتقدم تصویرگری کودک به معنی سادهسازی بیحدوحصر تصاویر نیست. اتفاقاً کودکان میتوانند جزئیات زیادی را ببینند و از کشف آنها لذت ببرند. مسئله این است که بدانیم چه جزئیاتی به تصویر کمک میکنند و چه جزئیاتی ممکن است باعث سردرگمی شوند.
در «باشگاه مغز» این موضوع اهمیت بیشتری داشت، چون کودک قرار بود با تصویر فکر کند، چیزی را تشخیص بدهد یا مسئلهای را حل کند. برای من مهم بود که عناصر اصلی تمرین بهوضوح دیده شوند و جزئیات اضافی توجه کودک را از آنها منحرف نکنند.
در عین حال، نمیخواستم صفحات به مجموعهای از تصاویر خشک و بیروح تبدیل شوند. برای همین سعی میکردم با استفاده از حالات چهره، رفتار شخصیتها و جزئیات داستانی، جذابیت تصاویر را حفظ کنم.
به نظرم باید بین پیچیدگی ذهنی تمرین و پیچیدگی ظاهری تصویر تفاوت قائل شویم. ممکن است یک تمرین از کودک بخواهد با دقت زیادی فکر کند، اما این به معنی آن نیست که تصویرش هم باید شلوغ و پیچیده باشد.
هدف من این بود که تصویر، کودک را برای کشف پاسخ همراهی کند، بدون اینکه مسیر فکر کردنش را دشوارتر کند یا پاسخ را به او نشان بدهد.
اگر بخواهید تأثیر تصویرگری را بر تجربه کودک از کتابهایی مانند «باشگاه مغز» توضیح دهید، فکر میکنید تصاویر تا چه اندازه میتوانند اشتیاق کودک به یادگیری، تقویت خلاقیت و حل مسئله را افزایش دهند؟ همچنین دوست دارید کودک پس از ورق زدن این مجموعه، چه احساسی نسبت به کتاب و تجربه بازی با آن داشته باشد؟
به نظرم تصویر اولین راه ارتباطی بسیاری از کودکان با کتاب است. حتی پیش از آنکه کودک متن را بخواند یا مفهوم تمرین را متوجه شود، با تصاویر روبهرو میشود و از طریق آنها تصمیم میگیرد که آیا دلش میخواهد بیشتر با این کتاب وقت بگذراند یا نه.
فکر میکنم تصویرگری میتواند یادگیری را برای کودک دوستداشتنیتر کند، کنجکاویاش را برانگیزد و او را به ادامه دادن تشویق کند.
در «باشگاه مغز» دلم میخواست کودک هنگام ورق زدن کتاب احساس نکند با مجموعهای از تکالیف درسی روبهروست. دوست داشتم وارد دنیایی شود که شخصیتهایش برای او زندهاند، اتفاقهایش کنجکاوش میکنند و حل هر تمرین بخشی از یک بازی لذتبخش است.
طبیعتاً تقویت مهارتهای شناختی و حل مسئله، هدف محتوای آموزشی مجموعه است و تصویرگری یکی از اجزای این فرایند محسوب میشود. اما اگر تصاویر بتوانند کودک را به کتاب علاقهمند کنند و باعث شوند با اشتیاق بیشتری سراغ تمرینها برود، فکر میکنم بخش مهمی از وظیفه خودشان را انجام دادهاند.
در نهایت، دوست دارم کودک پس از بستن کتاب، علاوه بر لذت حل کردن بازیها، چیزی از دنیای تصویری آن را هم با خودش نگه دارد؛ یک شخصیت، یک موقعیت بامزه یا حتی یک داستان تازه که در تخیل خودش ساخته است.
