علم نوین عصبشناسی فرضیه دیرینه «عدم تعادل شیمیایی» را به عنوان علت اصلی افسردگی به چالش کشیده و بر نقش شبکهای پیچیده از مغزی تأکید دارند.
فرارو- در دهههای اخیر، باور عمومی بر این بود که افسردگی صرفاً پیامد برهمخوردن مواد شیمیایی مغز است؛ اما پیشرفتهای اخیر در روانپزشکی و علوم اعصاب نشان میدهد ریشههای این اختلال روانی بسیار پیچیدهتر و چند بُعدیتر از این فرضیه ساده انگارانه است.
به گزارش فرارو به نقل از ساینس فوکس، سالهاست رایجترین دیدگاه پیرامون سازوکار افسردگی، فرضیه «عدم تعادل شیمیایی مغز» است. شرکتهای بزرگ داروسازی در کارزارهای تبلیغاتی خود همواره مدعی شدهاند داروهای ضدافسردگی با تنظیم مجدد این مواد شیمیایی عمل میکنند. این نظریه از سوی فعالان آگاهیبخشی سلامت روان نیز مورد استقبال فراوان قرار گرفت؛ زیرا تلاشی آشکار بود تا اثبات کند افسردگی ماهیتی واقعی و پایهای زیستشناختی دارد و صرفاً ناشی از ضعف اراده یا توهم ذهنی فرد نیست.
با این وجود، هرچند بیشتر داروهای ضدافسردگی سطح انتقالدهندههای عصبی نظیر سروتونین، دوپامین، نورآدرنالین و گلوتامات را تغییر میدهند، اما جامعه علمی امروز متفقالقول است که فروکاستن علت افسردگی به یک عدم تعادل شیمیایی، سادهسازی افراطی و گمراه کننده این بیماری پیچیده است؛ بهویژه آنکه هنوز هیچ معیار بالینی روشنی برای تعریف غلظت «صحیح و استاندارد» این مواد در مغز تعیین نشده است.
حتی مرور علمی جامعی که در سال ۲۰۲۳ منتشر شد، پا را فراتر نهاد و اعلام کرد شواهد قانعکنندهای مبنی بر وجود ریشه بیوشیمیایی صِرف برای افسردگی وجود ندارد؛ بیانیهای که جنجالهای فراوانی به همراه داشت و برخی صاحبنظران آن را افراطی ارزیابی کردند.
پژوهشهای نوین ابعاد بسیار گستردهتری از کارکرد دستگاه عصبی را در پدیدآیی افسردگی نشان میدهند. یکی از این مؤلفهها، فعالیت مفرط «محور هیپوتالاموس-هیپوفیز-فوقکلیه» (HPA) است؛ سامانهای حیاتی در ساختار مغز که واکنش بدن و ذهن به فشارهای روانی را تنظیم میکند. افراد مبتلا به افسردگی معمولاً دچار بیشفعالی در این محور هستند و سطح هورمون کورتیزول در جریان خون آنان بالاست. پدیدهای که احتمالاً از تجارب زیسته تنشزا در دوران کودکی ناشی میشود.
این اختلال هورمونی میتواند به نوبه خود تعادل سایر پیامرسانهای شیمیایی از جمله سروتونین را نیز مختل سازد. عامل کلیدی دیگر، بروز اختلال در پاسخهای ایمنی و التهاب سیستم عصبی است. افراد مبتلا اغلب تراکم بالایی از سایتوکینهای پیشالتهابی، پروتئینهای تولیدشده توسط دستگاه ایمنی، را در خون و بافت مغز خود نشان میدهند. دادههای علمی گواهی میدهند آسیبهای روانی و استرس مزمن قادرند این واکنش التهابی را مشتعل کرده و آسیبپذیری فرد را در برابر بروز دورههای افسردگی تشدید کنند.
بنابراین، افسردگی ریشه در علتی واحد ندارد، بلکه حاصل شبکهای متداخل از متغیرهای زیستی و محیطی است. الگوی علمی جامعی که این پیوستگی را توصیف میکند، مفهوم کاهش «انعطافپذیری عصبی» یا شکلپذیری مغز است. بر این اساس، استرس فرسایشی مغز را از انطباقپذیری محروم کرده و آن را در سوگیریهای منفی فکری و خاطرات تلخ گرفتار میسازد.
راهکارهای درمانی گوناگون، از داروهای بالینی و روشهای تحریک مغزی گرفته تا روان درمانی و فعالیت بدنی، در اصل با تقویت رشد نورونهای تازه و تسهیل ارتباط میان مراکز پاداش، به بازیابی این انعطافپذیری حیاتی یاری میرسانند.
