تهران- ایرنا- «منی که هرگز مردان را نشناختم» را نمی‌توان صرفا رمانی فمینیستی، علمی‌تخیلی یا پساآخرالزمانی دانست؛ قدرتِ اثر، دقیقا در جایی شکل می‌گیرد که این دسته‌بندی‌ها با یکدیگر تلاقی می‌کنند.

جکلین هارپمن نویسنده و روان‌کاو بلژیکی، در رمان «منی که هرگز مردان را نشناختم» جهانی می‌آفریند که در آن تقریباً تمام عناصر آشنای زندگی انسانی از میان رفته‌اند: خانواده، جامعه، تاریخ، آموزش، آزادی حرکت و حتی امکان شناخت گذشته. رمان نخستین‌بار در سال ۱۹۹۵ منتشر شد؛ زمانی که ادبیات دیستوپیایی و پساآخرالزمانی، پس از تجربه‌ جنگ سرد و در سایه‌ خاطره‌ جنگ‌های قرن بیستم، بیش از پیش به بررسی شکنندگی ساختارهای اجتماعی و سیاسی می‌پرداخت.

هارپمن در این اثر، ۴۰ زن را در فضایی زیرزمینی محبوس می‌کند. نگهبانانی مرد، بدون آن‌که توضیحی درباره‌ علت اسارت یا ماهیت نظام حاکم ارائه کنند، بر آنان نظارت دارند. راوی، که جوان‌ترین عضو این جمع است، برخلاف زنان دیگر هیچ خاطره‌ای از جهان بیرون ندارد. زنان مسن‌تر تنها قطعاتی مبهم از گذشته را به یاد می‌آورند: مردان، خانواده‌ها، شهرها و زندگی‌ای که دیگر وجود ندارد. پس از فرار از زندان، آنها وارد سرزمینی خالی و بی‌حاصل می‌شوند و در جست‌وجوی انسان‌های دیگر یا پاسخی برای سرنوشت خود، با پناهگاه‌های مشابهی روبه‌رو می‌شوند.

اما اهمیت این رمان در این نیست که صرفاً یک داستان آخرالزمانی درباره‌ بقاست. مساله‌ بنیادی‌تر هارپمن این پرسش است که اگر انسان از تاریخ، حافظه، رابطه و نظام اجتماعی محروم شود، چه چیزی از هویت او باقی می‌ماند؟

قدرتی که دیده نمی‌شود

یکی از ویژگی‌های مهم رمان، حذف چهره‌ قدرت است. زنان می‌دانند که تحت کنترل‌اند، اما نمی‌دانند چه کسی تصمیم گرفته است آنان در آن زیرزمین زندگی کنند، چرا تعدادشان مشخص است و هدف این نظام چیست. نگهبانان نیز اطلاعاتی در اختیار آنان نمی‌گذارند. در نتیجه، قدرت نه در قالب یک حاکم مشخص، بلکه مانند شبکه‌ای ناشناخته و بی‌چهره عمل می‌کند.

این وضعیت را می‌توان با مفهوم قدرت از دیدگاه میشل فوکو مقایسه کرد. فوکو در کتاب مراقبت و تنبیه ۱۹۷۵ نشان می‌دهد که قدرت مدرن لزوما از طریق خشونت آشکار اعمال نمی‌شود؛ نظارت، تنظیم بدن‌ها، سازمان‌دهی فضا و ایجاد عادت‌های رفتاری نیز می‌تواند افراد را به سوژه‌های مطیع تبدیل کند. در رمان هارپمن، زیرزمین فقط محل حبس نیست؛ فضایی برای تنظیم بدن و رفتار است. زنان زمان، حرکت، تماس فیزیکی و حتی نحوه‌ ارتباط خود را تحت شرایطی از پیش تعیین‌شده تجربه می‌کنند. نکته‌ مهم‌تر این است که پس از مدتی، بسیاری از قواعد دیگر نیازی به توضیح ندارند؛ افراد می‌دانند چه چیزی مجاز و چه چیزی ممنوع است. قدرت در چنین شرایطی، از بیرون به درون منتقل می‌شود. از این منظر، هارپمن تصویری از قدرت ارائه می‌دهد که برای اعمال سلطه به ایدئولوژی یا خطابه احتیاج ندارد. کافی است انسان‌ها در محیطی قرار گیرند که امکان پرسش درباره‌ قواعد آن از آنان گرفته شده باشد.

جنسیت؛ پیش از آن‌که انتخاب باشد، یک نظام اجتماعی است

عنوان رمان «منی که هرگز مردان را نشناختم»، از همان ابتدا مسئله‌ جنسیت را در مرکز توجه قرار می‌دهد. با این حال، هارپمن برخلاف بسیاری از آثار فمینیستی، رابطه‌ زن و مرد را به یک تقابل ساده تقلیل نمی‌دهد. مسئله‌ مهم‌تر این است که راوی فرصت شکل‌دادن به مفهوم «مرد» را ندارد. او هیچ تجربه‌ای از رابطه با مردان، عشق، خانواده یا ساختارهای معمول اجتماعی ندارد. بنابراین بخشی از هویت او در غیاب همان مناسباتی شکل می‌گیرد که در جهان عادی، هویت جنسیتی را تعریف می‌کنند. در اینجا می‌توان از نظریه‌ جودیت باتلر درباره‌ ساخته‌شدن جنسیت در جامعه بهره گرفت. باتلر در آشفتگی جنسیتی (Gender Trouble) در سال ۱۹۹۰ این پرسش را مطرح می‌کند که آیا «زن» و «مرد» را می‌توان صرفا هویت‌هایی طبیعی و ثابت دانست یا این هویت‌ها در ارتباط با مجموعه‌ای از رفتارها، گفتمان‌ها و هنجارهای اجتماعی و فرهنگی تولید می‌شوند. راویِ هارپمن آزمایشی ادبی برای همین مساله است: زنی که تقریباً هیچ‌یک از نشانه‌های اجتماعی معمول زنانگی را از جهان بیرون دریافت نکرده است، چگونه خود را تعریف خواهد کرد؟ پاسخ رمان، یک هویت کاملاً آزاد و مستقل نیست. راوی همچنان تحت تاثیر بدن، میل، کنجکاوی، تنهایی و نیاز به ارتباط با دیگری قرار دارد. بنابراین هارپمن میان دو قطب حرکت می‌کند: از یک سو، هویت محصول ساختارهای اجتماعی است؛ از سوی دیگر، انسان دارای میل و تجربه‌ای زیسته است که نمی‌توان آن را کاملاً به ساختار اجتماعی تقلیل داد.

حافظه و تاریخ به‌مثابه بنیان هویت

شاید مهم‌ترین موضوعی که در رمان مطرح شده، حافظه باشد. زنان بزرگسال، اگرچه نمی‌دانند چرا زندانی شده‌اند، خاطراتی پراکنده از گذشته دارند. اما راوی جوان چنین امکانی ندارد. او تنها چیزی را می‌شناسد که در زندان تجربه کرده است. بنابراین برای او گذشته مجموعه‌ای از روایت‌هایی است که دیگران نقل می‌کنند. این تفاوت، پرسشی اساسی ایجاد می‌کند: آیا هویت چیزی است که فرد به‌تنهایی می‌سازد، یا محصول حافظه‌ مشترک و تاریخ جمعی است؟

از این زاویه، تصمیم راوی برای نوشتن زندگی خود در پایان داستان اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. نوشتن تبدیل می‌شود به تلاشی برای مقاومت در برابر فراموشی. او می‌خواهد ثابت کند که زندگی‌اش، حتی اگر در جهانی خالی و بی‌تاریخ رخ داده باشد، ارزش ثبت‌شدن دارد. در این نقطه، رمان از یک داستان درباره‌ زندانی‌شدن زنان به داستانی درباره‌ حقِ داشتنِ تاریخ تبدیل می‌شود. کسی که تاریخش حذف شود، امکان تعریف‌کردن خود را نیز از دست می‌دهد.

رهایی: پایان زندان یا آغاز سرگردانی؟

پارادوکس بزرگ رمان این است که آزادی الزاما به رهایی منجر نمی‌شود. وقتی زنان از زیرزمین خارج می‌شوند، با جهانی مواجه می‌شوند که از جهان زندان نیز نامفهوم‌تر است. دیگر نگهبانی وجود ندارد، اما پاسخ هم وجود ندارد. دیگر دیوارها آنان را محدود نمی‌کنند، اما مقصدی نیز برای حرکتشان تعیین نشده است. در اینجا مفهوم «سوژه‌ نوماد» رُزی بِرایدوتی می‌تواند به خوانش رمان کمک کند. بِرایدوتی در کتاب سوژه‌های نوماد ۱۹۹۴ نومادیسم را صرفا به معنای جابه‌جایی جغرافیایی نمی‌داند، بلکه آن را شکلی از سوژگی می‌داند که در برابر تثبیت هویت و یکپارچگی ذاتی مقاومت می‌کند. سوژه‌ نومادیک هویت را متشکل از گذارها، تغییرات پی‌درپی و موقعیت‌های متحول تجربه می‌کند.

از این منظر حرکت راویِ هارپمن نیز فقط یک جابه‌جایی جغرافیایی نیست. او در طول مسیر، تعریف خود از انسان، تنهایی، عشق، مرگ، دانش و آینده را تغییر می‌دهد. آزادی او بیشتر از آن‌که دستیابی به یک مقصد باشد، فرایند ساختن معنا در غیاب پاسخ قطعی است. از همین رو، رمان برخلاف بسیاری از دیستوپیاها، دشمنی مشخص برای شکست‌دادن ندارد. هیچ دیکتاتوری سرنگون نمی‌شود، نظامی سیاسی فرو نمی‌ریزد و حقیقت نهایی نیز آشکار نمی‌شود. آنچه باقی می‌ماند، انسان است و پرسش.

جمع‌بندی

«منی که هرگز مردان را نشناختم» را نمی‌توان صرفا رمانی فمینیستی، علمی‌تخیلی یا پساآخرالزمانی دانست. قدرتِ اثر، دقیقا در جایی شکل می‌گیرد که این دسته‌بندی‌ها با یکدیگر تلاقی می‌کنند. هارپمن از جهانی استفاده می‌کند که در آن مردان، زنان، حافظه، تاریخ و حتی مفهوم جامعه از هم گسسته‌اند تا پرسشی بنیادی‌تر را مطرح کند: اگر تمام ساختارهایی که به زندگی معنا می‌دهند از بین بروند، آیا انسان همچنان می‌تواند برای وجود خود معنایی بسازد؟ پاسخ رمان ساده نیست. آزادی به معنای خوشبختی نیست، دانستن همیشه به معنای یافتن پاسخ نیست و زنده‌ماندن به معنای داشتن آینده نیست. با این حال، راوی می‌نویسد؛ و همین نوشتن اهمیت دارد. در جهانی که تاریخ از میان رفته، نوشتن نوعی مقاومت در برابر نیستی است. به همین دلیل، شاید مهم‌ترین میراث رمان هارپمن هشداری درباره‌ اکنون باشد: جامعه‌ای که حافظه، اختیار، ارتباط و فردیت انسان را از او بگیرد، حتی اگر دیوارهای زندانش دیده نشوند، همچنان می‌تواند زندان باشد.

مترجم