تحریریه آوش/ حافظه یک سرزمین همچنان میتواند میان گذشته و آینده پیوند برقرار کند و در روزگاری که ایران با تهدیدهای خارجی و نگرانی درباره فردای خود روبهروست، این حافظه تاریخی تنها یادگاری از گذشته نیست؛ سرمایهای است که شناخت و پاسداری از آن میتواند به تقویت احساس تعلق و مسولیت مشترک کمک کند
هفتم آبان؛ روزی که از دل تاریخ بیرون آمد و در حافظه مردم ماند
برای فهمیدن چرایی نامگذاری هفتم آبان، باید بیش از دو هزار و پانصد سال به عقب بازگشت؛ به سال ۵۳۹ پیش از میلاد، زمانی که بابل، یکی از مهمترین شهرهای جهان باستان، در برابر سپاهیان کوروش قرار گرفت.
بابل شهری معمولی نبود. مرکز قدرت سیاسی، اقتصادی و دینی بینالنهرین به شمار میرفت؛ شهری با دیوارهای عظیم، پرستشگاههای باشکوه و تاریخی که قرنها پیش از ظهور هخامنشیان آغاز شده بود. سقوط چنین شهری، تنها شکست یک فرمانروا نبود؛ تغییر توازن قدرت در بخش بزرگی از جهان آن روزگار محسوب میشد.
براساس رویدادنامه نبونئید، یکی از معتبرترین منابع تاریخی مربوط به این دوره، سپاهیان کوروش در شانزدهمین روز ماه تشریتو وارد بابل شدند و این ورود بدون نبرد در داخل شهر انجام گرفت. حدود هفده روز بعد، در سومین روز ماه اَرَخسمنو، خود کوروش وارد بابل شد. در روایت این رویداد، از استقبال مردم، گستردن شاخههای سبز و برقراری آرامش در شهر سخن رفته است.
کوروش پس از ورود به بابل پیامهایی برای شهرهای دیگر فرستاد؛ پیامهایی که در منابع تاریخی با مضمون صلح و آرامش توصیف شدهاند. این واقعه، علاوه بر گسترش قلمرو هخامنشیان، به یکی از مهمترین فصلهای تاریخ فرمانروایی کوروش تبدیل شد.
اما نکتهای وجود دارد که در بسیاری از روایتهای عمومی نادیده گرفته میشود: هفتم آبان نه زادروز کوروش است و نه سالگرد فتح بابل به دست سپاهیان او؛ و حتی درباره انطباق دقیق این روز با تاریخ ورود شخص کوروش به بابل نیز اختلاف تقویمی وجود دارد.
در برخی محاسبات تاریخی، ورود کوروش به بابل با ۲۹ اکتبر سال ۵۳۹ پیش از میلاد مطابقت داده شده و بااینحال، تفاوت تقویم ژولیانی و گریگوری و دشواری تبدیل گاهشماری بابلی به تقویم خورشیدی امروز، تعیین روز دقیق را پیچیده میکند.
مجید خالقیان، پژوهشگر تاریخ، در مقالهای که ششم آبان ۱۴۰۵ بهروزرسانی شده، با اشاره به همین اختلاف توضیح داده که هفتم آبان را باید بیش از آن که سالگردی قطعی دانست، مناسبتی نمادین برای یادآوری ورود کوروش به بابل و پیامهای صلح پس از آن تلقی کرد. شاید همین ویژگی، بخشی از معنای امروز این روز باشد؛ تاریخی که اعتبار فرهنگی خود را نه صرفاً از محاسبات تقویمی، بلکه از جایگاهی گرفته که در حافظه جمعی بخشی از جامعه ایران پیدا کرده است.
از بیم غرقشدن تاریخ تا تولد یک روز ملی
داستان هفتم آبان در ایران معاصر، تنها از دل کتابهای تاریخ بیرون نیامده است. بخشی از ریشههای این مناسبت را باید در نگرانی گروهی از ایرانیان برای سرنوشت میراث باستانی کشور جستوجو کرد؛ نگرانیهایی که در میانه دهه هشتاد خورشیدی، با ماجرای سد سیوند به اوج رسید.
سال ۱۳۸۴، بحث آبگیری سد سیوند و پیامدهای احتمالی آن برای آثار تاریخی منطقه پاسارگاد و تنگه بلاغی، به موضوعی مهم در میان باستانشناسان و فعالان میراث فرهنگی تبدیل شد. نگرانی این بود که بخشی از میراث برجایمانده از گذشته ایران، در نتیجه تغییرات محیطی و آبگیری سد، آسیب ببیند.
در همین فضا، گروهی از فعالان فرهنگی و ملیگرایان، از جمله پرویز ورجاوند، در قالب کمیته نجات پاسارگاد فعالیت کردند. براساس روایتی که مجید خالقیان به نقل از گزارشی در روزنامه شرق بازگو کرده، پیشنهاد نامگذاری هفتم آبان بهعنوان روز کوروش نیز با فعالیت همین جریانها در سال ۱۳۸۴ پیوند داشت. نام انوشیروان کیهانیزاده نیز در برخی روایتها در میان افراد مؤثر در معرفی این مناسبت دیده میشود؛ هرچند تعیین سهم دقیق افراد در شکلگیری آن نیازمند بررسی اسناد همزمان است.
به این ترتیب، روزی که امروز با نام کوروش شناخته میشود، در روایت شکلگیری معاصر خود با حفاظت از میراث فرهنگی ایران پیوند می خورد و موضوع فقط یادآوری یک پادشاه نبود؛ نگرانی از آسیبدیدن نشانههایی بود که بخش مهمی از تاریخ این سرزمین را نمایندگی میکردند.
در سالهای بعد، هفتم آبان بهتدریج شناختهشدهتر شد و علاقهمندان به تاریخ ایران در پاسارگاد گرد هم آمدند، نشستهای دانشگاهی برگزار شد و درخواست ثبت رسمی روز کوروش در تقویم کشور بارها مطرح شد.
بعدتر در آبان ۱۳۹۰ نشستی با حضور پژوهشگرانی از جمله ژاله آموزگار، عبدالمجید ارفعی و میرجلالالدین کزازی برگزار شد و دو سال بعد، در هفتم آبان ۱۳۹۲، انجمن علمی دانشجویان تاریخ دانشگاه تهران همایشی با عنوان «یادبود استوانه کورش» ترتیب داد که در آن نیز موضوع ثبت این روز در تقویم رسمی مطرح شد.
اما این تلاشها به نتیجه نرسید و هفتم آبان همچنان بیرون از تقویم رسمی باقی ماند و در برخی سالها نیز محدودیتهایی برای حضور علاقهمندان در پاسارگاد گزارش شد. بااینحال، اهمیت تاریخی این روند در نکته دیگری نهفته که مناسبتی از دغدغه حفاظت از یک محوطه باستانی آغاز شد، و بهتدریج به موضوعی گستردهتر درباره هویت ملی و نسبت ایرانیان با گذشته خود تبدیل شد.
پادشاهی که مرزهای ایران، پایان نام او نبود
در جهان یونانی، هرودوت از زندگی و فتوحات کوروش سخن گفته و گزنفون در اثر مشهور خود، «کوروشنامه»، تصویری از فرمانروایی آرمانی ترسیم کرده است. البته این نوشتهها را نمیتوان گزارشهایی کاملاً بیطرف و یکسان دانست. روایتهای هرودوت آمیخته با سنتهای شفاهی و افسانههای تاریخی است و اثر گزنفون نیز بیش از آنکه زندگینامهای دقیق باشد، متنی درباره تربیت و فرمانروایی مطلوب است.
بااینحال، همین حضور در ادبیات یونانی نشان میدهد که کوروش حتی در سنت فکری مردمانی خارج از قلمرو ایران نیز شخصیتی شناختهشده بوده است.
در متون یهودی نیز نام او جایگاهی ویژه دارد. در کتاب اشعیا، کوروش بهعنوان فرمانروایی معرفی میشود که در تحقق اراده خداوند نقش دارد. در کتاب عزرا نیز بازگشت یهودیان از تبعید بابلی و بازسازی معبد اورشلیم با فرمانروایی او پیوند خورده است.
این روایتها به معنای یکسانبودن برداشت همه ملتها از کوروش نیستند، اما نشان میدهند که اقدامات او در حافظه تاریخی مردمانی غیرایرانی نیز اثری ماندگار گذاشته است.
در سنت اسلامی نیز بحث درباره ارتباط کوروش با ذوالقرنین، شخصیت مطرحشده در آیات ۸۳ تا ۹۸ سوره کهف، از موضوعات شناختهشده پژوهشهای تاریخی و تفسیری است و برخی مفسران و پژوهشگران، کوروش را یکی از مصادیق احتمالی ذوالقرنین دانستهاند؛ بااینحال، این تطبیق قطعی نیست و درباره هویت تاریخی ذوالقرنین همچنان اختلافنظر وجود دارد.
بنابراین، جایگاه کوروش را میتوان مستقل از اثبات این همانندی بررسی کرد. اهمیت او در این واقعیت تاریخی نهفته است که نام یک فرمانروای ایرانی، در حافظه چندین تمدن و سنت دینی باقی مانده است.
صدای کوروش از دل یک استوانه گلی؛ شکوهی فراتر از کشورگشایی
در میان آثار برجایمانده از دوران کوروش، شاید هیچکدام به اندازه استوانه گلی او شهرت جهانی پیدا نکرده باشد. شیئی کوچک که در مقایسه با کاخها، دیوارها و بناهای عظیم جهان باستان، ظاهری ساده دارد؛ اما نوشتههای میخی آن به یکی از مهمترین منابع شناخت فرمانروایی کوروش تبدیل شدهاند.
این استوانه پس از فتح بابل در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، به زبان اکدی و در چارچوب سنت کتیبهنویسی سلطنتی بینالنهرین نوشته شد. اثر اکنون در موزه بریتانیا نگهداری میشود و از شناختهشدهترین اسناد تاریخی مرتبط با ایران باستان است.
در متن استوانه، کوروش خود را فرمانروای بابل معرفی میکند و از اقداماتی مانند بازگرداندن پیکره خدایان به پرستشگاههایشان، سامانبخشی به امور شهر و بازگرداندن گروههایی از مردمان به سرزمینهای خود سخن میگوید.
در این روایت، پیروزی نظامی پایان مسئولیت فرمانروا نیست و شهر باید دوباره سامان پیدا کند، آیینهای دینی برقرار شوند و زندگی مردم به جریان بازگردد. این مضامین، در کنار اهمیت سیاسی فتح بابل، به شناخت شیوهای کمک میکنند که قدرت کوروش در روایت رسمی حکومت او بازنمایی شده است.
کما این که موزه بریتانیا تأکید میکند که استوانه کوروش در سنت کتیبههای سلطنتی بینالنهرین قرار دارد؛ سنتی که در آن فرمانروایان از عدالت، بازسازی و برقراری نظم سخن میگفتند. موزه متروپولیتن نیویورک نیز توضیح داده که این متن اساساً با هدف تدوین حقوق بشر در معنای امروزی نوشته نشده است.
به بیان دیگر، نمیتوان مفاهیم حقوقی قرن بیستم و بیستویکم را بدون توجه به فاصله تاریخی، به یک متن سلطنتی متعلق به سده ششم پیش از میلاد نسبت داد اما این تمایز چیزی از ارزش تاریخی استوانه کم نمیکند. اهمیت آن در شناخت نگاه رسمی به فرمانروایی، مشروعیت سیاسی و رفتار با شهرها و مردمان مغلوب است؛ موضوعاتی که همچنان میتوانند زمینهای برای تأمل درباره نسبت قدرت و مسئولیت باشند.
از بابل تا نیویورک؛ وقتی نام کوروش به سازمان ملل رسید
داستان جهانیشدن نام کوروش در دوران معاصر، فصل مهم دیگری نیز دارد؛ فصلی که این بار نه در بابل باستان، بلکه در مقر سازمان ملل متحد در نیویورک رقم خورد.
چهاردهم اکتبر ۱۹۷۱، همزمان با برنامههای بزرگداشت ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی ایران، اشرف پهلوی نسخهای بازسازیشده از استوانه کوروش را از طرف ایران به سازمان ملل اهدا کرد.
او تانت، دبیرکل وقت سازمان ملل، در مراسم دریافت این هدیه درباره جایگاه کوروش و رفتار او با تمدنها و مردمان تحت فرمانرواییاش سخن گفت. او به اهمیت مدارای کوروش در اداره قلمرو گسترده هخامنشی اشاره کرد و استوانه را در پیوند با تلاش دیرینه بشر برای صلح و احترام به مردمان مورد توجه قرار داد.
این رویداد یکی از مهمترین نمونههای بازتاب بینالمللی میراث کوروش در دوران معاصر است. نسخه اهدایی استوانه در مقر سازمان ملل نگهداری میشود و کتابخانه سازمان ملل نیز در معرفی آن، از جایگاهش در تاریخ شکلگیری اندیشه حقوق بشر سخن گفته است.
آن چه بهطور مستند میتوان گفت این است که میراث کوروش در یک نهاد مهم بینالمللی مورد توجه قرار گرفته و استوانه او بهعنوان اثری تاریخی مرتبط با اندیشه فرمانروایی و رفتار با مردمان شناخته شده است. این واقعیت بهاندازه کافی اهمیت دارد و برای نشاندادن جایگاه جهانی کوروش، نیازی به افزودن عنوانهایی نیست که پشتوانه رسمی و تاریخی ندارند.
وقتی سرزمین در خطر است، تاریخ به کمک حافظه ملی میآید
اما پرسش اصلی هفتم آبان ۱۴۰۵، شاید نه درباره بابل باشد و نه درباره استوانهای که در موزه بریتانیا نگهداری میشود. پرسش اصلی به ایران امروز بازمیگردد؛ به سرزمینی که در سالهای اخیر جنگ، تهدید خارجی، بحرانهای اقتصادی و نگرانی درباره آینده را تجربه کرده است. در چنین شرایطی، مسئله همبستگی ملی معنایی فراتر از یک شعار پیدا میکند. جامعهای با دیدگاهها، باورها و تجربههای متفاوت، چگونه میتواند در برابر تهدیدی که موجودیت و امنیت سرزمین مشترکش را هدف قرار میدهد، احساس تعلق و مسئولیت مشترک داشته باشد؟
بخشی از پاسخ را میتوان در حافظه تاریخی جستوجو کرد. ایران در طول قرنها بارها با جنگ، تغییر حکومت، دگرگونی مرزها و تحولات اجتماعی روبهرو شده است. بااینحال، زبانها، فرهنگها، آیینها، آثار تاریخی و روایتهای مشترک، در تداوم احساس تعلق به این سرزمین نقش داشتهاند.
کوروش یکی از چهرههای برجسته همین حافظه است؛ که شخصیتی متعلق به دورهای بسیار پیشتر از اختلافهای سیاسی و ایدئولوژیک معاصر است و نام او میتواند موضوع گفتوگویی مشترک درباره تاریخ ایران باشد، حتی اگر برداشت شهروندان از گذشته و معنای هویت ملی یکسان نباشد.
بااینحال، همبستگی ملی تنها با یادآوری گذشته شکل نمیگیرد. اعتماد عمومی، برخورداری از حقوق برابر، مشارکت اجتماعی، امنیت و امید به آینده نیز از عناصر اساسی آن هستند. میراث تاریخی زمانی میتواند به تقویت این پیوند کمک کند که به دارایی مشترک همه شهروندان تبدیل شود. از همین منظر، بزرگداشت کوروش نباید در برابر دیگر لایههای تاریخ ایران قرار گیرد و کوروش میتواند در کنار فردوسی، سعدی، حافظ و دیگر شخصیتهای تاریخی و فرهنگی ایران، بخشی از سرمایهای باشد که نسلهای مختلف برای شناخت گذشته و اندیشیدن به آینده به آن رجوع میکنند.
در روزگار تهدید خارجی، پاسداری از ایران تنها به حفاظت از مرزهای جغرافیایی محدود نیست. حفاظت از میراث تاریخی، بناهای باستانی، زبانها و نشانههایی که احساس تعلق به یک سرزمین را زنده نگه میدارند نیز بخشی از همین مسئولیت است.
نامی در حافظه مردم، غایب از تقویم کشور
اما با وجود همه این پیشینه تاریخی و فرهنگی، هفتم آبان همچنان در تقویم رسمی ایران جایگاهی ندارد. این در حالی است که طی سالهای گذشته، درخواستهایی از سوی فعالان فرهنگی و برخی دانشگاهیان برای ثبت این مناسبت مطرح شده است.
چرا روز بزرگداشت یکی از شناختهشدهترین فرمانروایان تاریخ ایران هنوز به رسمیت شناخته نشده است؟ برای پاسخ به این پرسش باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت. نخست، دقت تاریخی در انتخاب یک مناسبت رسمی است. همانگونه که گفته شد، درباره انطباق دقیق هفتم آبان با ورود کوروش به بابل اختلاف تقویمی وجود دارد. دوم، مسئله سیاست فرهنگی و نوع مواجهه نهادهای رسمی با میراث ایران باستان است.
البته بسیاری از مناسبتهای فرهنگی و ملی جهان لزوماً سالگرد دقیق یک رویداد نیستند. گاهی یک تاریخ بهصورت نمادین برای بزرگداشت شخصیتی تاریخی انتخاب میشود و ارزش آن بیش از آنکه در محاسبه روز و ساعت یک واقعه باشد، در فرصتی است که برای شناخت و پاسداشت میراث مشترک فراهم میکند. ثبت روز کوروش نیز میتواند از همین منظر بررسی شود؛ نه صرفاً بهعنوان افزودن نامی به تقویم، بلکه بهعنوان فرصتی برای پژوهش تاریخی، آموزش عمومی، معرفی آثار باستانی و توجه بیشتر به حفاظت از میراث فرهنگی کشور: و این مساله در شرایط کنونی اهمیت بیشتری پیدا میکند.
هنگامی که از ضرورت وحدت و همبستگی ملی سخن گفته میشود، نسبت نهادهای رسمی با نمادهای تاریخی مورد توجه جامعه نیز به پرسشی جدی تبدیل میشود که آیا میتوان میراث کوروش را از مناقشههای سیاسی روز جدا کرد و آن را به فرصتی برای شناخت علمی تاریخ ایران تبدیل کرد؟ آیا میتوان بدون افسانهپردازی درباره گذشته و بدون نادیدهگرفتن پیچیدگیهای تاریخی، یکی از مهمترین شخصیتهای ایران باستان را در جایگاه یک میراث مشترک ملی پاس داشت؟ پاسخ به این پرسشها بیش از هر چیز به گفتوگو میان پژوهشگران، نهادهای فرهنگی و جامعه نیاز دارد؛ گفتوگویی که در آن گذشته نه ابزاری برای رقابتهای امروز، بلکه زمینهای برای شناخت بهتر تاریخ و مسئولیت مشترک نسبت به آینده باشد.
سنگها ماندهاند؛ ایران نیز باید بماند
ایران امروز جامعهای متکثر است؛ با مردمانی که ممکن است درباره سیاست، تاریخ، دین و آینده کشور دیدگاههای متفاوتی داشته باشند. اما این تفاوتها، تعلق میراث تاریخی ایران به همه آنان را از میان نمیبرد. پاسارگاد، تخت جمشید، زبان فارسی، فرهنگهای گوناگون و آثار برجایمانده از دورههای مختلف، بخشی از دارایی مشترک این جامعهاند.
هفتم آبان نیز، چه روزی رسمی در تقویم کشور شود و چه همچنان مناسبتی مردمی باقی بماند، فرصتی برای یادآوری همین پیوند است.
شاید معنای ماندگاری تاریخ همین باشد؛ این که نسلها میآیند و میروند، حکومتها تغییر میکنند، مرزها دگرگون میشوند و جهان چهره دیگری پیدا میکند، اما حافظه یک سرزمین همچنان میتواند میان گذشته و آینده پیوند برقرار کند و در روزگاری که ایران با تهدیدهای خارجی و نگرانی درباره فردای خود روبهروست، این حافظه تاریخی تنها یادگاری از گذشته نیست؛ سرمایهای است که شناخت و پاسداری از آن میتواند به تقویت احساس تعلق و مسولیت مشترک کمک کند.
