در نقد فیلم «ستاره‌های سگی» به روایت و شخصیت‌های کلیشه‌ای، و اجرای کمتر از حد انتظار ستاره‌های جوان آن می‌پردازم.

جاه‌طلبی ویژگی خاصیتی است که ریدلی اسکات از آن دست نمی‌کشد. این را در دو فیلم پیشین‌اش، «ناپلئون» و «گلادیاتور ۲» می‌توانید به خوبی ببینید؛ جاه‌طلبی و البته سماجتی که گاه احمقانه اما قابل تقدیر است. فیلم تاره‌ی ریدلی اسکات، «ستاره‌های سگی» (The Dog Stars)، یک تریلر دراماتیک و جاه‌طلبانه در فضایی دیستوپیایی است، که از رمان پرفروشی به همین نام اثر پیتر هلر الهام می‌گیرد. بین ناپلئون‌ها و گلادیاتورها، «ستاره‌های سگی» پروژه‌ی آرام‌تری است که با روایتی کاراکترمحور و ملموس برای مخاطبِ پساکووید، به کاوشی در اندوه و امید می‌پردازد. اما اقتباس از متنی که بیشتر از هر چیز، با بازی با لغات سروکار دارد، جاه‌طلبی از نوع دیگری است که اسکات در انتقال آن به تصویر، کاملاً موفق نبوده است. در نقد فیلم «ستاره‌های سگی» به روایت و شخصیت‌های کلیشه‌ای، و اجرای کمتر از حد انتظار ستاره‌های جوان آن می‌پردازم که از ستاره‌ی سگی فیلم هم کم‌رمق‌تر ظاهر شده‌اند.

هشدار! در نقد فیلم «ستاره‌های سگی» خطر لو رفتن داستان وجود دارد

نقد فیلم «ستاره‌های سگی»؛ تأملات درونی یک مرد منزوی

نقد فیلم «ستاره‌های سگی»

شاید به‌خاطر دوربین دیجیتال است، یا فیلمبرداری همزمان با یازده دوربین، شاید هم صرفاً بی‌تفاوتی کامل کارگردانی ۸۸ ساله که نه وقت دارد نه حوصله؛ اما باورکردنی نیست که این اثر را همان کارگردانی ساخته که «دوئل‌بازها» (The Duellists) را. البته اسکات مثل پروژه‌های اولیه‌اش، دغدغه‌ی پیرنگ و روایت منسجم هم ندارد؛ در عوض او مجذوب کاراکترهایش است. اما در «ستاره‌های سگی»، با شالوده‌ی متزلزل و اجراهای ضعیف‌تر از آن، هیچ کاراکتری آنقدر ساخته و پرداخته نمی‌شود که فیلم به اتکایش پیش رود.

داستان حول مکانیک و ماهی‌گیر گذشته، و خلبان امروزی هیگ (جیکوب الوردی در نقشی که پیش‌تر به نام پاول مسکال زده شده بود) می‌گردد که با سگ خود، جاسپر، در ویرانه‌های تمدنی که پس از بیماری فراگیری که اکثریت جمعیت بشر را از بین برده، می‌کوشد بر غم از دست دادن همسر حامله‌اش فائق آید. در این چشم‌انداز دیستوپیایی، آدم‌های زیادی دوام نیاورده‌اند و آن‌ها که باقی مانده‌اند، می‌دانند که در جنگ قوی و ضعیف، ثانیه‌ای غفلت ممکن است به قیمت جانشان تمام شود.

هیگ گویا تنها کسی است که همچنان ارزش‌های گذشته‌ی انسانی در وجودش از بین نرفته است؛ البته او هم وقتی چاره‌ای ندارد، دست به اسلحه می‌برد و آدم می‌کشد. اما مدام سر این قضیه با وجدان خود دست به گریبان است؛ خلاف همسایه‌اش، بنگلی (جاش برالین در نقشی که برای خود خودش نوشته شده) که اول شلیک می‌کند، بعد سؤال می‌پرسد. این دو بیشتر وقت خود را در فرودگاهی می‌گذرانند که با آب و برق و گلخانه، به مأمن تازه‌اشان تبدیل شده و هیگ سسنای قدیمی خود را روی باند آن فرود می‌آورد. محافظه‌کاریِ گاه بی‌رحمانه‌ی بنگلی، در کنار انسانیت هیگ، از این دو زوج غیرمنتظره‌ای را می‌سازد که بقایشان را تضمین می‌کند. این دو مرد به نظر می‌رسد هیچ وجه اشتراکی با هم ندارند. با این حال، برای بقا به یکدیگر وابسته شده‌اند و دوستی عجیبی بینشان شکل گرفته. این صحنه‌ها همچنین از بازیگری جذاب جاش برولین بهره‌مندند که باوجود بدبینی‌اش به همه‌چیز و همه‌کس، قهرمان بهتری از هیگ است.

جیکوب الوردی و جاش برالین

مقدمه‌ی فیلم و رابطه‌ی هیگ با طبیعت و بنگلی عملاً بهترین بخش فیلم است؛ تنها بخشی که فیلمنامه‌ی مارک ال. اسمیت با کارگردانی اسکات دست در دست هم پیش می‌روند. اسکات با تأمل روی محیط آخرالزمانی داستان و مکانیکی که همراه سگش برای یافتن آذوقه خیابان‌های خالی دنور را گز می‌کند، ریتم فیلم را پایین می‌آورد و مخاطب را به همذات‌پنداری با انزوا و درماندگی که هیگ را دربرگرفته، فرامی‌خواند.

این اساساً ماهیت متن هلر را هم شکل می‌دهد که بیشتر با شاعرانگی، آرایه‌ها و تزئینات کلام سروکار دارد. اسکات کوشیده با قاب‌بندی‌ها و تأملات طولانی و مکرر هیگ، این حس را تداعی کند. اما هیچوقت به آن نقطه‌ای نمی‌رسد که باید. فیلم زمان زیادی را به هیگ حین کارهای پیش‌پاافتاده‌ای چون شکار، ماهیگیری، چوب بریدن و گشت‌زدن در زمین و آسمان اختصاص داده. اما اسکات فرصت کافی به این قاب‌ها نمی‌دهد تا طبیعت با تمام شاعرانگی ذاتی‌اش، شما را مسحور خود کند. زمانی که فیلمبردار، اریک مسراشمیت، می‌کوشد زیبایی آسمان را با سکانس‌های پرواز سسنای هیگ به تصویر بکشد (که حتماً در نسخه‌ی IMAX دیدنی است)، تدوین ناپیوسته نمی‌گذارد عمیقاً غرق آنچه شاهدش هستیم، شویم.

با پیشرفت داستان، به بخش اپیزودیک فیلمنامه‌ی اسمیت می‌رسیم؛ به «ماجراهای هیگ در کلرادو» که ما را از رمز و راز و مدیتیشین بخش اول، به چالش‌هایی می‌اندازد که یکی پس از دیگری پیش پای هیگ و بنگلی سبز می‌شوند. اول جاسپر در نتیجه‌ی حمله‌ی غربیه‌ها می‌میرد و آخرین دلیلی که هیگ را در این سکونتگاه نگه داشته بود از بین می‌برد. او که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، دل به دریا، یا بهتر بگویم به آسمان، می‌زند و دنبال یک پیام رادیویی که هیگ چندباری هنگام پروازش دریافت کرده، برای یافتن آخرین امید بشریت، به سمت جایی به نام گرند جانکشن (Grand Junction) به راه می‌افتد. اما وسط راه از دره‌‌ای سردرمی‌آورد که یک پدر (پاپس با اجرای گای پیرس در نقشی که هیچ استفاده‌ای از او نمی‌کند) و دختر (سیما با اجرای مارگارت کوالی، دختر محبوب این روزهای هالیوود) به تنهایی با الاغ و اسب و گاوهایشان در آن روزگار می‌گذرانند.

پاپس ورود غریبه‌ای چون هیگ را تهدید بزرگی برای آرامش و ریتم سابق زندگی‌اشان می‌داند و می‌خواهد زودتر از شر هیگ خلاص شود. اما خوش‌نیتی هیگ به زودی آشکار می‌شود و او مدتی پیش پدر و دختر می‌ماند؛ حداقل تا زمان تعمیر سسنای محبوبش که با حمله‌ی قبیله‌ای شبیه سرخپوست‌ها به آخرین دستاویز این سه نفر برای فرار و بقا تبدیل می‌شود. اینگونه است که پاپس و سیما خانه‌ای را که با رنج و مشقت در جنگل ساخته‌اند رها می‌کنند و همراه هیگ به مأمن موعود، گرند جانکشن، می‌روند؛ جایی که همانطور که انتظار دارید، خبرهای خوبی در انتظارشان نیست.

جیکوب الوردی و مارگارت کوالی

«ستاره‌های سگی» بالا و پایین زیادی ندارد؛ ازاین‌رو، چالش‌هایی به داستان افزوده شده تا بین چوب بریدن‌ها و قهوه درست کردن‌ها فیلم کمی جان بگیرد؛ مثلاً گله‌ای سرخپوست‌گونه ناگهان سروکله‌اشان پیدا می‌شود که در سکانس اکشنی که به «مکس دیوانه» در جنگل می‌ماند، به سکونتگاه سیما و پدرش یورش می‌برند. که البته در داستان اصلی دلیلی نیست که این دو را مجاب می‌کند همراه هیگ راهی گرند جانکشن شوند (در کتاب کمبود منابع آبی سیما و پدرش را به رهاکردن خانه‌اشان سوق می‌دهد)، اما برای ثانیه‌ای فیلم را از رخوت پیشین درمی‌آورد. هرچند بی‌مقدمه ظاهر شدن این یاغی‌ها تکرار سناریویی است که بر سر بنگلی می‌آید.

بنگلی که در فرودگاه تنها مانده، با هجوم قبیله‌ای از نوع دیگر (این بار انبوهی از سفیدپوستان با خالکوبی و سرهای تراشیده) مواجه می‌شود. اسکات هنوز هم می‌داند چطور یک سکانس اکشن خوب را کارگردانی کند و این سکانس هم، با اسلوموشن‌ها، زاویه دید اول شخص و دوربین دید در شب، با اینکه با لحن فیلم سازگاری ندارد، اما برای چند دقیقه‌ای جریانش را بالا می‌برد.

اما نورعلی‌نور لحن ناهمگون قصه، ماجرای رسیدن به گرند جانکشن و ملاقات با دارلینِ چندش‌آور الیسون جنی است که مثل ابرشرورهای کمیک، بقای بشریت را در کنترل جمعیت آن می‌بیند و خودش را مسئول نجات این کشتی نوح می‌داند. مهماندار تاریخ‌گذشته‌ی جنی برای حفظ جامعه‌ی کوچک خود، از هیچ جنایتی فروگذار نیست. از تمام آمین گفتن‌هایش هم اینطور برمی‌آید که از نوعی تئوکراسی مسیحی برای کنترل آن‌ها بهره می گیرد. البته سه‌تایی هیگ، سیما و پاپس بیشتر بیشتر از چند دقیقه در گرند جانکشن دوام نمی‌آورند و بعد از عبور از بین اجساد تکه‌تکه‌شده در فریزر و اعضای زامبی‌گونه‌ی ساکن در گرند جانکشن، با خیال راحت همه‌ی تیرها را جاخالی می‌دهند و با چهارتا نارنجک، کل پایگاه را منفجر می‌کنند. به عبارت دیگر، برخی از آخرین اعضای زنده‌ی بشریت را روی هوا می‌برند و فیلم توقع دارد که ما این اقدام هیگ را عملی قهرمانانه بدانیم. آن‌ها سپس به سکونتگاه اولیه‌ی هیگ در آغاز داستان برمی‌گردند و خوشبختانه بنگلی را در میانه‌ی اجساد و ویرانه‌ها زنده و سرحال می‌یابند و خوش و خرم در جامعه‌ی مورمون‌ها (ببخشید منونایت‌ها) به زندگی ادامه می‌دهند.

اگر دنبال بیانیه‌ای درباره‌ی این هستید که چطور وقتش شده بشریت به خودش بیاید و تغییرات اقلیمی را جدی‌تر بگیرد، در «ستاره‌های سگی» آن را پیدا نخواهید کرد. تا آخر فیلم، هیگ و دو همسفر تازه‌اش، دوباره به همان جایی که بودند برمی‌گردند؛ نه دنیا تغییر می‌کند، نه آدم‌هایش. بازماندگان پاندمی هم به لطف نارنجک‌های هیگ و کشتاری که بنگلی راه می‌اندازد، به طور چشمگیری کاهش یافته‌اند. آن‌هایی هم که زنده مانده‌اند قهرمان نیستند، فقط بلد بودند چطور پیش از آنکه کشته شوند، بکشند. البته هیگ بالاخره از غم مرگ همسر سابقش عبور می‌کند و زیر نور ستارگان، عشق تازه را می‌پذیرد؛ و این عملاً تمام تحول شخصیتی است که هیگ طی می‌کند.

نقد فیلم «ستاره‌های سگی»

با یک فیلمنامه‌ی قوی‌تر و با کارگردانی که حوصله دارد اجرای بهتری از بازیگر بیرون بکشد، شاید ستاره‌های فیلم بیشتر می‌درخشیدند. جیکوب الوردی، که در «فرانکنشتاین» (Frankenstein) توانمندی‌های خود را ثابت کرده و برایش نامزدی اسکار هم گرفته بود، در «ستاره‌های سگی» کار زیادی ندارد جز اینکه تمام مدت مغموم باشد. مردانی منزوی و تودار که در خلوت غصه می‌خورند، به قهرمانان تکراری فیلم‌های ریدلی اسکات تبدیل شده‌اند، اما اگر آنطور که اول قرار بود، پاول مسکال نقش هیگ را بازی می‌کرد، بی‌شک با قهرمان مغموم بهتری طرف می‌بودیم؛ حداقل بعد از فیلم «همنت» (Hamnet) می‌توانید تصور کنید مسکال چطور برای عزیزان ازدست‌رفته‌اش سوگواری می‌کند.

اما مسکال از پروژه کنار گذاشته شد؛ به‌خاطر آنچه گویا نارضایتی ریدلی اسکات از «مردانگی» مسکال عنوان شده است. مثل اینکه اسکات شکست «گلادیاتور ۲» را به این خاطر می‌داند که مسکال به اندازه‌ی کافی «مردانه» نبوده است. لابد برای همین سراغ مردانه‌ترین مرد هالیوود امروز، یعنی جیکوب الوردی رفته است! به هر حال، جذابیت یا مردانگی الوردی در روایتی ضعیف، کمکی به او نمی‌کند. خوشبختانه، مارگارت کوالی که در سطح اجراء تقریباً همپای الوردی است، برای نقش زن مقابل او انتخاب شده است. وگرنه وقتی نوبت به رفت و برگشت با جاش برالین، گای پیرس و حتی الیسون جنی می‌رسد، تفاوت اجرای بازیگران جوان و پیر به‌شدت توی چشم می‌زند.

  • فیلمبرداری اریک مسراشمیت
  • ارزش تولیدی بالا و کارگردانی صحنه‌های اکشن
  • اجرای جذاب جاش برالین در نقش بنگلی محتاط و بدبین
  • لحن ناهمگون روایت
  • فیلمنامه‌ی قابل پیش‌بینی و شخصیت‌های کلیشه‌ای
  • تدوین منقطع که مخاطب را از جو فیلم بیرون می‌اندازد
  • از دست رفتن وجه شاعرانه‌ی متن اصلی در انتقال آن از کاغذ به تصویر
  • چالش‌های فرعی اضافی به جای تمرکز بر تحولات شخصیتی و روابط آن‌ها
  • اجرای کمتر از حد انتظار بازیگران جوان و نقش محدود شخصیت‌های پیرس و جنی

«ستاره‌های سگی» با حسی ملموس از ناامیدی و درماندگی در دیستوپیایی بی‌رحم آغاز می‌شود که بقا در آن حرف اول را می‌زند؛ سپس حس شگفتی از طبیعت بر آن غلبه می‌کند. اما از وقتی که داستان به سمت چالش‌های اکشن و عاشقانه‌های کلیشه‌ای پیش می‌رود، فیلم هم قدرت خود را از دست می‌دهد. با توجه به تجربه‌ی ناگواری که همه در کووید از سر گذراندیم، عجیب نیست که «ستاره‌های سگی» می‌خواهد از فضای تقریباً بی‌رحم پرده‌ی اول، با نوای موسیقی و امید فیلم را به پایان برساند؛ اما بین ویرانه‌های بشریت و دشت‌هایی که روح انسانیت در آن موج می‌زند، «ستاره‌های سگی»، یک جایی در میانه‌ی میانمایگی معلق است.

شناسنامه فیلم «ستاره‌های سگی» (The Dog Stars)

کارگردان: ریدلی اسکات


نویسنده: مارک ال. اسمیت براساس رمان «ستاره‌های سگی» نوشته‌ی پیتر هلر
بازیگران: جیکوب الوردی، جاش برالین، مارگارت کوالی، گای پیرس، بندیکت وانگ، الیسون جنی
محصول: ۲۰۲۶، ایالات متحده و انگلستان
امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۶.۴ از ۱۰
امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۴۱٪
خلاصه داستان: در ۲۰۳۵، زمانی که درصد قابل توجهی از جمعیت زمین به‌واسطه‌ی همه‌گیری ویروسی از بین رفته‌اند و از تمدن بشری چیزی جز ویرانه‌ها باقی نمانده، هیگ با سگ وفادارش جاسپر، و همسایه‌ی بدبینش، بنگلی، در فرودگاهی سکونت یافته و هدفی جز بقا ندارد. بقا و شاید پرواز. او که همسر حامله‌اش را به‌خاطر این ویروس از دست داده و افکار خودکشی در سر می‌پروراند، روزی سیگنال رادیویی می‌گیرد که او را به آینده‌ی بشر امیدوار می‌کند…

منبع: دیجی‌کالا مگ