فیلم «کلارا و خورشید» به کارگردانی تایکا وایتیتی با تنزل دادن رمان عمیق و فلسفی کازوئو ایشی‌گورو به یک کمدی فانتزی سطحی، به شکستی هنری تبدیل شده است.

فرارو- اقتباس سینمایی از آثار ارزنده برندگان جایزه نوبل همواره شمشیری دولبه در دنیای سینما به شمار می‌رود؛ آزمونی دشوار که این بار تایکا وایتیتی با تقلیل دادن رمان اگزیستانسیالیستی کازوئو ایشی‌گورو درباره هوش مصنوعی به اثری پیش‌ پاافتاده و بلاتکلیف، در آن به طور کامل ناکام مانده است.

به گزارش فرارو به نقل از ورایتی، تبدیل روایتی تلخ، چندلایه و سرشار از پرسش‌های فلسفی به یک کمدی‌ عجیب از زاویه دید یک کودک، ترفندی بود که پیش از این یک بار برای تایکا وایتیتی نتیجه داد. فیلم «خرگوش جوجو» با وجود همه کاستی‌های اخلاقی و ساختاری‌ خود، هم جایزه اسکار را برای این فیلم‌ساز نیوزیلندی به ارمغان آورد و هم در گیشه جهانی به فروشی نزدیک به ۱۰۰ میلیون دلار دست یافت.

با این حال، حتی وفادارترین حامیان آن اثر نیز بعید است بتوانند با اثر جدید او، یعنی فانتزی بی‌روح و تصنعی «کلارا و خورشید» ارتباط برقرار کنند. این پروژه از همان آغاز، نمونه‌ای آشکار از ناهماهنگی بنیادین میان جهان ذهنی کارگردان و متن مبدأ به نظر می‌رسید. اگرچه پیش از این هم جای تردید بود که آیا اساساً می‌توان از رمان ظریف، مالیخولیایی و به شدت درونی کازوئو ایشی‌گورو درباره خودآگاهی یک ربات، فیلمی موفق خلق کرد یا خیر، اما بدون شک تایکا وایتیتی باید در انتهای فهرست گزینه‌های مناسب برای هدایت چنین پروژه‌ای قرار می‌گرفت.

رمان «کلارا و خورشید» که در سال ۲۰۲۱ منتشر شد، اثری ظریف و خواندنی است که با اتکا به اعتبار جایزه نوبل نویسنده، مضامین پیشین او را در قالبی نو بازخوانی می‌کند. این کتاب به نوعی خواهرخوانده رمان مشهور «هرگز رهایم مکن» به حساب می‌آید؛ همان مرثیه سنگین و اندوه‌باری که سرنوشت کلون‌های انسانی را در جهانی بی‌رحم بررسی می‌کرد. تنها تفاوت این بود که در داستان جدید، ربات‌های مجهز به هوش مصنوعی جایگزین انسان‌های همانندسازی‌شده هستند.

مارک رومانک در سال ۲۰۱۰ توانست با فیلم درخشان، موقر و سرد خود از کتاب «هرگز رهایم مکن»، ادای احترامی شایسته به لحن و سبک ویژه ایشی‌گورو داشته باشد. در نقطه مقابل، هرگز نمی‌شد انتظار داشت کارگردانی که آثاری چون «آنچه در سایه‌ها انجام می‌دهیم» و دو قسمت از مجموعه تجاری «ثور» را در کارنامه دارد، بتواند چنین درک ظریفی را بازآفرینی کند.

از نخستین نت‌های موسیقی متن مایکل جاکینو که اصراری آزاردهنده بر القای حس تصنعی معصومیت و شیرینی دارد، مشخص می‌شود که فیلم‌ساز مسیری کاملاً بیراهه را برگزیده است. شوخ‌طبعی‌های لوس، ژست‌های اگزوتیک و شوخی‌های دم‌دستی کارگردان در تمام طول فیلم، بی‌وقفه با اندوه درون‌گرایانه و لحن سنگین داستان ایشی‌گورو دست‌به‌گریبان است.

هرچند نام نویسنده سرشناس در تیتراژ به عنوان تهیه‌کننده اجرایی دیده می‌شود، اما به‌راستی مایه کنجکاوی است که او پس از تماشای این محصول نهایی چه واکنشی داشته است. تماشاگران این فیلم، با قصه‌ای مواجه می‌شوند که لحن آن برای بزرگسالان بیش‌ از حد کودکانه و سطحی است و روند آن برای مخاطبان خردسال بیش‌ از اندازه ملال‌آور و خسته‌کننده جلوه می‌کند.

رویکرد کمدی اثر در بخش آغازین خود به اوج ابتذال و بی‌مزگی می‌رسد؛ جایی که شبیه به یک بازسازی ضعیف و بدقواره از نمایش‌های موزیکال در فضایی پادآرمان‌شهری پرداخته شده است. در این افتتاحیه، کلارا با بازی جنا اورتگا به عنوان یکی از چند ربات انسان‌نمای تنها یا همان «دوست مصنوعی» معرفی می‌شود که در یک فروشگاه انتظار خریداری شدن توسط انسان‌ها را می‌کشد؛ فروشگاهی که مدیریت آن را ناتاشا لیون با اداواطوارهای اغراق‌آمیز بر عهده دارد.

جهان داستان دهه‌ها پس از جنگ جهانی سوم جریان دارد؛ دورانی که زیرساخت‌های اینترنت فروپاشیده، جوامع انسانی در انزوا فرورفته‌اند و خانواده‌های ثروتمند برای فرزندان تنها و گوشه‌گیر خود همراهان ماشینی می‌خرند. با وجود این زمینه داستانی جذاب، فیلم‌برداری بی‌روح با فیلترهای طلایی غلیظ و طراحی صحنه پرزرق‌ و برق فیلم، هیچ حس ملموسی از یک جامعه بحران‌زده و پادآرمان‌شهری بازتاب نمی‌دهد.

جنا اورتگا اگرچه تمام تلاش خود را به کار می‌بندد تا در دل این فضای تصنعی شخصیتی دوست‌داشتنی بیافریند، اما حضورش با تک‌گویی‌های شعاری در ستایش خورشید و التماس به این کره نورانی برای یافتن صاحبی مهربان آغاز می‌شود؛ تصویری نمادین که به شکلی افراطی قصد برانگیختن ترحم تماشاگر را دارد. سرانجام بخت به او رو می‌کند و دختری نوجوان و رنجور به نام جوزی با بازی میا ثاریا، او را در پشت ویترین می‌بیند.

حرکات نامتعارف کلارا دل دخترک را می‌برد و مادر سخت‌گیر و خشک او به نام کریستی با بازی ایمی آدامز، متقاعد می‌شود که این ربات را به خانه روستایی منزوی و غیرقابل‌باور خود ببرد. تلاش‌های کلارا برای هماهنگ شدن با این خانواده ناهنجار، به یک رشته ماجراجویی‌های پیش‌بینی‌پذیر و شوخی‌های کلیشه‌ای تبدیل می‌شود؛ جایی که او با مادر خانواده و خدمتکار بدقلق خانه سر ناسازگاری پیدا می‌کند، اما با مهربانی و کنجکاوی کودکانه‌اش دل جوزی را به دست می‌آورد.

با این حال، درست در همین نقطه است که فیلم تلاش می‌کند تغییر لحن داده و به سمت تراژدی حرکت کند؛ رویکردی که وایتیتی در مهار آن کاملاً ناتوان است. با فاش شدن بیماری مرگبار جوزی، نقش کلارا در ساختار خانواده ابعادی فراتر و حیاتی‌تر به خود می‌گیرد. در این مرحله، فیلم‌نامه به ورطه کندوکاوهای اگزیستانسیالیستی درباره حیات مصنوعی، جاودانگی و ماهیت مرگ کشیده می‌شود؛ پرسش‌هایی که آثار متأخر علمی‌تخیلی نظیر «فراماشین»، «او» و «مارجوری پرایم» با ظرافت و نبوغی به مراتب والاتر به آن‌ها پرداخته بودند.

اورتگا با وجود کاریزمای ذاتی خود، نمی‌تواند به شخصیت تک‌بعدی کلارا که بیش از حد شبیه به یک موجود بی‌نهایت ساده‌لوح و خوش‌خیال نوشته شده، عمق و وزن احساسی ببخشد. بخش‌های پایانی داستان بر فروپاشی تدریجی حافظه دیجیتال کلارا استوار است، اما فیلم جز چند افکت تصویری پیکسلی و سطحی، هرگز به جهان ذهنی این هوش مصنوعی راه نمی‌یابد.

وضعیت شخصیت‌های انسانی داستان نیز بهتر از این نیست؛ به‌ویژه ایمی آدامز که در نقش مادری محتاط و درهم‌شکسته گرفتار متنی ضعیف شده و هرگز فرصت پیدا نمی‌کند تا بار سنگین اندوه انباشته‌شده در نگاهش را به شکلی باورپذیر و تأثیرگذار در درام تخلیه کند.

قدرت قلم ایشی‌گورو همواره در بیان صریح و بی‌پیرایه اندوه انسانی نهفته است؛ شخصیت‌های او شکست‌ها و رنج‌های مرگبار زندگی را به عنوان جزئی جدایی‌ناپذیر از واقعیت روزمره به دوش می‌کشند و آن را با جملاتی ساده و بدون نمایشگری بازگو می‌کنند. در مقابل، قلم وایتیتی از چنین درک عمیقی کاملاً تهی است. او تلاش می‌کند احساسات عمیق انسانی را از دریچه هجو و لودگی تزریق کند؛ پیوندی ناهمگون که به نابودی رمان اصلی می‌انجامد.