تهران-ایرنا- روزگاری نه چندان دور در اواخر دهه هشتاد، شبهای عید نوروز پای جعبه جادویی تلویزیون منتظر مینشستیم تا ماجراهای کارمند ساده و بیپناهی به نام «مسعود شصتچی» را تماشا کنیم. بیننده با دیدن عرق سردی که بر پیشانی شخصیت اصلی مینشست، با تکان دادنهای عصبی دستهایش و با شنیدن دیالوگ آشنای «من اشتباهی بودم»، از ته دل میخندید.
آن روزها شصتچی یک پدیده فرهنگی بود؛ اما احیای دوباره این فرمول و بازتولید آن در پروژههایی نظیر «مرد ۳ هزار چهره»، این روزها بازخوردی کاملاً متفاوت و حتی متضاد برانگیخته است: انفعال، بیتفاوتی، خمیازههای ممتد و در نهایت بستن صفحه نمایش. این مواجهه سرد، پرسشی اساسی و عمیق را پیش روی جامعهشناسان رسانه و پژوهشگران شناختی قرار میدهد؛ چرا مخاطبی که امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند خنده، گسست روانی از خستگیها و تجربه لحظاتی فراغت است، به این طنز دست رد میزند؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید تصویر روشنی از وضعیت ذهنِ مخاطبِ امروز داشته باشیم. واقعیت این است که سرعت زندگی مدرن و فشارهای روزمره، روان جمعی ما را درگیر یک دوی استقامتِ بیوقفه کرده است. تکاپوی مداوم برای مدیریت معیشتِ روزمره از یک سو، و بمبارانِ لحظهایِ اخبار ناگوار در شبکههای اجتماعی از سوی دیگر، رمق چندانی برای ذهن مخاطب باقی نگذاشته است. در علوم شناختی، به وضعیتی که ذهن بر اثر مواجهه مداوم با دغدغههای مختلف، بخش عمده انرژی خود را صرف مدیریت استرس میکند، بحران «بار شناختی مفرط» یا تحلیل رفتنِ پهنای باندِ ذهنی میگویند. مغز انسان در این شرایط، دچار خستگی اطلاعاتی است؛ توانی برای حل معماهای پیچیده، کلنجار رفتن با فرمهای کُند و تحمل کشآمدنهای بیدلیلِ درام ندارد. در چنین وضعیتی، تمایل به خندیدن دیگر یک سرگرمی لوکس نیست، بلکه یک «مکانیزم دفاعی حیاتی» برای تخلیه فشار روانی است. مردم عمیقاً تشنه خندهاند تا برای دقایقی از تکاپوی روزمره فاصله بگیرند. اما اینکه سریالی با پشتوانه نام بزرگی چون مهران مدیری در چنین زمینِ مستعدی شکست میخورد، نشانهای روشن از یک خطای محاسباتی بزرگ در فرمولِ ساخت این کمدی است.
از منظر روانشناسی شناختی، دریافت لذت و خنده، محصولِ سازوکاری دقیق در مغز به نام «خطای پیشبینی پاداش» است. مغز انسان به عنوان یک پردازشگرِ قدرتمند، مدام در حال پیشبینیِ اتفاقاتِ چند لحظه بعد است. اگر حادثه یا دیالوگی دقیقاً مطابق انتظارِ ما رخ دهد، هیچ هیجان تازهای تولید نمیشود؛ اما اگر داستان ناگهان خلافِ جهتِ منطقِ معمول حرکت کند، مغز غافلگیر شده و با ترشح هورمونِ دوپامین، احساس لذت و واکنش بدنیِ خنده را ایجاد میکند. در دهه هشتاد، ورود ناخواسته یک کارمند پاستوریزه به جهانِ پیچیده مافیا یا اتاق عمل، الگویی تازه بود که به مغز شوک وارد میکرد. اما این فرمول در «مرد ۳ هزار چهره» به یک الگوریتمِ بسته، خطی و کاملاً قابلپیشبینی تنزل یافته است: سوءتفاهم اولیه، لکنت و ترس شصتچی، بزرگتر شدن حبابِ اشتباه و در نهایت استیصال. امروز ذهنِ مخاطب این الگوریتم را از بَر کرده است. بیننده امروزی به محض آغاز یک سکانس، قادر است پنج دقیقه بعد و حتی شوخیهای بعدی را حدس بزند. وقتی ضریب غافلگیری به صفر برسد، ترشح دوپامین ناممکن است و تماشاگر احساس میکند وقت باارزشش بیهوده هدر رفته است.
علاوه بر این، ما وارد دوران تاریخی تازهای به نام «اقتصادِ توجه» شدهایم که قوانین مصرف رسانه را زیر و رو کرده است. در دهه هشتاد، فضای رسانهای محدود به چند شبکه تلویزیونی بود. آن زمان مخاطب در خانه مینشست و حوصله میکرد تا یک داستان با ریتمی آرام، مقدمهچینیهای طولانی و سکوتهای کِشدارِ مسعود شصتچی، آرامآرام به نقطه اوج برسد. اما امروز، تلفنهای هوشمند دروازه ورود به بینهایت خردهروایت، شوخیهای سریعِ اینستاگرامی و آرشیوهای غولپیکرِ شبکه نمایش خانگی هستند. در علم اقتصادِ توجه، مفهومی به نام «پنجره طلایی درگیری» وجود دارد؛ یعنی برنامهساز تنها چند ثانیه فرصت دارد تا قلابِ شناختیِ خود را در ذهن مخاطب بیندازد. ریتم کندِ سریال مدیری، گامهای سنگین، نماهای طولانی و دیالوگهایی که داستان را جلو نمیبرند، تابِ مقاومت در برابر شتابِ ذهنیِ انسانِ عصرِ پلتفرمها را ندارند. مخاطبِ خسته، حاضر نیست برای طنزی که با تأخیر حرف میزند صبر کند؛ او با یک لمسِ سادهی نمایشگر، سراغ ویدئوی بعدی میرود.
بخش مهمی از توفیق سریال مدیری در نسخه اولیه، کنایههای درگوشی و محافظهکارانه به برخی اقشار یا مناسبات اداری بود. در دههای که رسانهها فضای رسمیتری داشتند، همین شوخیهای نمادین با پزشکان یا شاعراننماها، برای مخاطب جذاب بود و حسِ خوبی ایجاد میکرد. اما این جذابیت، کارکردی موقت داشت. اکنون با انفجار شبکههای اجتماعی، شفافیتِ رسانهای بالا رفته و نقدهای اجتماعی با زبانی صریح، عریان و طنزی گزنده در دسترس همگان است. در چنین جغرافیای ارتباطیِ جدیدی، شوخیهای استعاری و درِ لفافهی سریال، نه تنها جسورانه تلقی نمیشود، بلکه کهنه و بیثمر به نظر میرسد.
ایراد بنیادین دیگر این مجموعه به ماهیت شخصیتپردازیها و دوری از مقوله «شناخت بدنمند» بازمیگردد. خندهی ماندگار، ریشه در واقعیتهای ملموس و زیستهی انسانها دارد؛ چیزی که عصبشناسان آن را محصولِ فعالسازی «نورونهای آینهای» در واکنش به رفتارهای اصیلِ انسانی میدانند. در کمدیهای موفقی چون «پایتخت»، طنز از دل اصطکاکهای خانوادگی، بوی دمکردن چای، چشموهمچشمیها و کلکلهای ملموسِ زندگی بیرون میآید. اما دنیای شصتچی، هیچ ربطی به زمینِ زیر پای تماشاگر ندارد. پدری که فقط یک واکنشِ تکراری دارد و مادری که کارکردش تنها در شیون خلاصه میشود، آدمهای واقعی نیستند؛ آنها تیپهایی مقوایی در یک دنیای فانتزیاند. مخاطبی که درگیرِ واقعیتهای ملموس زندگی است، نمیتواند با دغدغههای انتزاعی چند عروسکِ نمایشی همذاتپنداری کند.
در نهایت، از دریچه «نظریه شبکهها»، ساختار کمدی این مجموعه دچار خطای مهلکِ «تمرکز بر تکگره» است. تمام بارِ روایی و تولید خنده، بر دوش شخصِ مهران مدیری استوار شده و کاراکترهای دیگر، نه شخصیتهایی مستقل، بلکه صرفاً دکورهایی خنثی برای بازی با حرکات صورتِ او هستند. در سامانههای پیچیده، وقتی تمام ترافیکِ سیستم روی یک نقطه متمرکز شود، آن نقطه به سرعت دچار خستگی شده و کل شبکه فرو میریزد. بینندهای که در طول یک قسمت، دهها بار شاهد تکرار همان نگاههای بهتزده و همان تهلهجهی لرزان است، چارهای جز احساس اشباع و فرار از پای اثر ندارد.
به عنوان سخن پایانی باید گفت، مسعود شصتچی یک نوستالژی ارزشمند برای موزه خاطرات دهه هشتاد است، اما هنر کمدی زنده است و نمیتواند صرفاً با تکیه بر سوختِ نوستالژی چراغ خود را روشن نگه دارد. خنداندن جامعهای که برای ساختنِ زندگیاش در تکاپوست، نیازمند هوشمندیِ شناختی، پیوند با واقعیتهای ملموس، درک ارزشِ زمان در «اقتصاد توجه» و عبور از کمدیهای تکنفره است. مخاطب امروز با وجود عطشِ شدید برای خندیدن، دیگر با تکان دادن دستهای سردرگم شصتچی نمیخندد؛ او با هوشمندی تمام، کانال را عوض میکند تا به برنامهسازان یادآوری کند که خنده در روزگار جدید، فرمولی زنده میطلبد، نه بازیافت مکررِ الگوهای دیروز.
پژوهشگر رسانه و علوم شناختی
