حوزه/ مدیر نهضت روایت حوزه با هشدار نسبت به گرفتارشدن در روایت دشمن، فطرت حقجو و سرمایههای دینی و تمدنی جوان ایرانی را یکی از مهمترین ظرفیتهای مقابله با جنگ شناختی دانست و بر ضرورت بازروایت داشتهها برای تقویت خودباوری و خنثیسازی روایتهای ناامیدکننده دشمن تأکید کرد.
خبرگزاری حوزه| جنگ شناختی، بیش از آنکه به تغییر رفتارهای ظاهری جامعه بپردازد، به دنبال تغییر تصویر انسان از خویشتن، جامعه و آینده است. دشمن در این میدان تلاش میکند با روایتسازی، الگوسازی، برجستهکردن ناکامیها و ایجاد مقایسههای فرساینده، اعتمادبهنفس نسل جوان را تضعیف و او را نسبت به تواناییهای فردی و ظرفیتهای ملی خود دچار تردید کند.
در چنین شرایطی، جوان ایرانی صرفاً مخاطب منفعل این جنگ نیست؛ بلکه از ظرفیتهایی برخوردار است که میتواند مهمترین پشتوانه مقابله با عملیات شناختی دشمن باشد. فطرت حقجو، عدالتخواهی، ظلمستیزی، روحیه شجاعت و پیوندهای عمیق فرهنگی و تاریخی، بخشی از سرمایههایی است که در طول نسلها در جامعه ایرانی شکل گرفته است.
مسئله مهم، نحوه روایت این سرمایههاست. اگر داشتههای دینی، تمدنی، فرهنگی و اجتماعی ایران برای نسل جوان بهدرستی روایت نشود، میدان برای روایتهای رقیب و حتی دشمن باز خواهد ماند. بنابراین، مقابله با جنگ شناختی صرفاً با هشدار دادن درباره دشمن محقق نمیشود؛ بلکه باید جوان ایرانی را با واقعیت توانمندیها و سرمایههای خود آشنا کرد و قدرت تحلیل روایتهای تحمیلی را در او افزایش داد.
برای بررسی هرچه بیشتر این موضوع، گفتوگویی انجام دادهایم با حجتالاسلام والمسلمین علی قهرمانی، پژوهشگر و مدرس رسانه و مدیر نهضت روایت حوزه که تقدیم حضورتان می گردد:
یکی از برکات جنگ تحمیلی اخیر این بود که در کنار ارتقای بصیرت مردم و شکلگیری آنچه میتوان از آن بهعنوان «بعثت مردمی» یاد کرد و بهواقع یکی از معجزات انقلاب اسلامی است، مردم با مباحثی همچون جنگ شناختی، جنگ ادراکی و جنگ هیبریدی و ترکیبی، بیش از گذشته آشنا شدند. نمیخواهم در این گفتوگو بیش از اندازه وارد تعریف مفاهیم شوم، بلکه میخواهیم درباره نسبت حوزه و روحانیت، بهویژه نخبگان، کنشگران رسانهای و بدنه حوزه و روحانیت با جنگ شناختی صحبت کنیم. با توجه به مباحث امروز، چه نکاتی در این زمینه به ذهن شما میرسد؟
بسم الله الرحمن الرحیم. پیش از ورود به بحث، لازم است تذکری بدهم؛ زیرا میدانم شما و مخاطبان رسانه حوزه نسبت به مفاهیم و واژگانی که در این زمینه به کار میرود، حساس هستید. ما در «جنگ سوم تحمیلی» قرار داریم. پس از این تعبیر که از سوی امام جامعه مطرح شده است، واژه دیگری از ایشان نشنیدهام. البته بسیاری از مسئولان از تعبیرهایی مانند «جنگ رمضان» یا واژههای مشابه استفاده کردهاند، اما شاید دقیق نباشد که آن را «نبرد» بنامیم. من با تعبیر «نبرد رمضان» یا «نبرد هرمز» موافقم؛ زیرا نبرد، ناظر به بخشی از یک جنگ است، در حالی که ما همچنان در «جنگ سوم تحمیلی» قرار داریم و از آن عبور نکردهایم.
بنابراین، نبردهای مختلفی در دل این جنگ وجود دارد، اما عنوان کلی و اصلی، همان جنگ سوم تحمیلی است. از بسیاری از افراد نیز این مسئله را شنیدهام و تلاش میکنم این واژه را اصلاح کنم که ما همچنان در جنگ سوم تحمیلی قرار داریم و زمانی که این جنگ به پایان رسید، میتوان درباره آنچه اتفاق افتاده است، با تعابیر دیگری سخن گفت.
در عین حال، میتوان برای هر یک از نبردها عنوان مستقلی در نظر گرفت. برای نمونه، نبردی که در ماه رمضان اتفاق افتاد و حدود ۳۹ یا ۴۰ روز به طول انجامید، «نبرد رمضان» بود؛ پس از آن نیز «نبرد هرمز» و نبردهای دیگری وجود داشته است.
این نکته، یک تذکر و تلنگر است که هم خودمان نسبت به واژگان حساس باشیم و هم بدانیم که امام جامعه با وسواس و دقت بسیار بالا واژگانی را که انتخاب میکنند، برمیگزینند. این ویژگی را در پدر بزرگوار و شهید ایشان نیز مشاهده میکردیم؛ ایشان نیز در انتخاب واژگان و حتی جعل واژگان، بسیار دقیق و هوشمند بودند.
افزایش درک عمومی از مفاهیم جنگ شناختی و ترکیبی
نکته دیگری که در این زمینه باید مورد توجه قرار گیرد، مفاهیمی مانند «جنگ شناختی» و «جنگ ترکیبی» و واژگان مشابه است. خدا را شکر که به بهای خون یک امام مجاهد، میزان درک، فهم و نکتهسنجی مردم نسبت به این مسائل افزایش پیدا کرده است.
در این زمینه باید توجه داشت که ما یک جنگ در عرصه نرمافزاری و یک جنگ در عرصه سختافزاری و ابزاری داریم. جنگ سختافزاری و ابزاری، جنگی است که در طول تاریخ همواره وجود داشته است؛ با این حال، در تاریخ گذشته نیز نشانهها و بارقههایی از جنگ نرمافزاری مشاهده میکنیم.
برای مثال، در دورههای مختلف تاریخی، جنگ روانی وجود داشته و عملیاتهای روانی طراحی و اجرا میشده است. نکته جالب این است که این موضوع مربوط به امروز نیست و حتی نمیتوان آن را صرفاً به هزار یا دو هزار سال پیش محدود کرد. تقریباً از زمانی که جنگ در میان انسانها وجود داشته، گونههایی از این جنگ نرم نیز وجود داشته است.
البته نمیتوان گفت عمر جنگ نرم دقیقاً به اندازه عمر بشر یا جنگهای بشری است، اما عمر آن نیز بههیچوجه کوتاهتر از تاریخ نبردهای بشری نبوده است. آنچه تغییر کرده، شکل، شاکله، مدل و شیوههای اجرای این نبردهاست که بهتدریج بهروزتر و پیچیدهتر شده است.
چرا جنگ سختافزاری و نرمافزاری امروز همزمان شده است؟
نکته و تلنگر دیگری که باید به آن توجه کرد این است که چرا امروز جنگ سختافزاری و نرمافزاری بهصورت همزمان و توأمان شکل گرفته است؟
ما دارای یک پیشینه درخشان هفتهزارساله و حتی، به تعبیر دقیقتر، نههزارساله تمدنی و حاکمیتی هستیم. نکته جالب درباره این تمدن آن است که ماهیتی توحیدی دارد.
ما از معدود کشورهایی هستیم که از روزگار نخست، یکتاپرستی در فرهنگ و تمدن ما حضور داشته است. در کنار این یکتاپرستی، نبرد برای یکتاپرستی نیز وجود داشته است؛ یعنی نبردهای اعتقادیای که در آن یک طرف تلاش میکند عقیده درست خود را حفظ کند و طرف مقابل درصدد ضربه زدن به آن است.
در این زمینه، بحث جدی و مهمی وجود دارد. برای نمونه، ما نبردهایی با یونانیان داشتهایم که بخشی از آن را میتوان در چارچوب همین تقابل اعتقادی مورد بررسی قرار داد.
ریشههای اعتقادی نبرد ایرانیان با یونانیان
برای روشنتر شدن موضوع، یک مثال مطرح میکنم. یونانیان خدایان خود را با واژگانی معرفی میکردند که جالب است بدانیم ایرانیان باستان با ایجاد تغییری در این واژگان، از آنها با عنوان «دیو» یاد میکردند.
خدایان المپ، که از نظر یونانیان خدایان و خدایگان بودند و در چنین جایگاهی قرار داشتند، از نظر ایرانیان باستان «دیو» شناخته میشدند. نمونههایی از این نگاه را در شاهنامه نیز میتوان مشاهده کرد.
این مسئله، در واقع بیانگر نبرد اعتقادی و باور توحیدی ایرانیان است که در روایتهای مختلف، گاهی در قالب نبرد با توران و گاهی با واژهها و روایتهای دیگری مطرح میشود. در اساس، مسئله، تقابل توحید و شرک است.
به این ترتیب، پیشینه ما نشان میدهد که این کالبد ایران، روح توحید را با خود داشته است. این سرزمین از دورهای با اسلام آشنا میشود و این روح عطشناک توحید، هنگامی که اسلام را بهعنوان مظهر کامل توحید مشاهده میکند، با سرعت زیادی جذب آن میشود.
پیوند روح توحیدی ایران با اسلام و فرهنگ اهلبیت(ع)
این پذیرش، بهویژه با غیرت و علاقه ایرانیان نسبت به اهلبیت(ع)، عمق بیشتری پیدا میکند؛ زیرا در این مسیر، ناخالصیها کمتر یا حتی حذف میشود.
از همان روزگار نخست که اسلام با قرائت اهلبیتی عرضه میشود، امامزادگان به سرزمینهای آن روز ایران سفر میکنند و بهشدت مورد احترام مردم قرار میگیرند.
البته مردم در آن دوره باورهایی داشتند که برخی از آنها نیازمند پالایش بود. طبیعی است که وقتی یک جامعه با مجموعهای از باورهای جدید مواجه میشود، فرایند پالایش باورها و رسیدن به یک نظام اعتقادی خالص، به زمان نیاز دارد.
آنچه اهمیت دارد این است که مردم با روح توحید آشنا بودند و توحید را میخواستند؛ اما برای اینکه این توحید در قالبی خالص و بدون ناخالصی عرضه شود و در عمل نیز به یک شفافیت کامل برسد، زمان لازم بود.
برخی از باورهای موجود در میان مردم، ریشه در اسطورهها داشت و در کنار باورهای درست و توحیدی قرار گرفته بود.
از داستان سیاوش تا بازتاب مفهوم توحید در اسطورههای ایرانی
برای مثال، ماجرای سیاوش، یک اسطوره و داستان است که در آن میتوان ریشههایی از داستان حضرت ابراهیم(ع) را مشاهده کرد؛ داستان پیامبری که آتش برای او سرد و ایمن میشود.
این مفهومِ سرد شدن آتش، از نگاه ایرانیان باستان، با این باور نیز پیوند پیدا میکند که آتش امری قدسی است و نور، شعبهای از نور الهی محسوب میشود؛ نور متعلق به خدا و آسمان است و انسان پاک و آسمانی را نمیسوزاند.
این باور در گذر زمان تغییراتی پیدا میکند، اما ریشه آن همچنان در همان مفهوم توحید قرار دارد و بعد در قالب اسطوره نمود پیدا میکند.
احترام به سادات؛ بازتابی از باور توحیدی در فرهنگ عمومی ایرانیان
جالب است که از همان روزهای نخست، مردم به دلیل احترامی که برای سادات قائل بودند و بوی توحید را از آنان استشمام میکردند، بهتدریج به برخی باورهای عامیانه نیز رسیدند. البته همه سادات در یک سطح و جایگاه نبودند، اما در باور عمومی چنین تصوری شکل گرفته بود که اگر حتی سیدی وارد جهنم شود، آتش جهنم درباره او از جنس آتش معمولی نیست، بلکه از جنس «زمهریر» است؛ زیرا آتش چیزی است که ناپاکی را نابود میکند، از بین میبرد و مجازات میکند، در حالی که این افراد پاکزادگان و پیامبرزادگان هستند.
این مثال را بهعنوان نمونهای از باور عرفی و عامیانه مردم مطرح میکنم. حتی در کف جامعه و در باورهای عرفی نیز نوعی عطش نسبت به توحید وجود داشت. انسانهایی که رنگ و بویی از توحید و حقیقت گرفته بودند، مورد احترام قرار میگرفتند. حتی اگر در اخلاق فردی آنان ایرادی وجود داشت، باز هم مردم معتقد بودند چون این افراد ریشه توحیدی و پاک دارند، نباید آنان را با دیگران مقایسه کرد؛ بلکه باید آنان را در سطح و جایگاه دیگری مورد ارزیابی قرار داد.
اسلام چگونه ظرفیت تمدنی ایران را چند برابر کرد؟
اگر به ماجرای خودمان بازگردیم، باید دید از زمانی که اسلام به این سرزمین عرضه شد، چه اتفاقی افتاد. داشتههای این سرزمین بهمراتب افزایش یافت؛ زیرا اسلام آمد و به انسان ارزش داد، نه صرفاً به جایگاه اجتماعی او.
تا پیش از آن، عمدتاً پادشاهان، اشرافزادگان و ثروتمندان از جایگاه اجتماعی برخوردار بودند، اما اسلام آمد و اعلام کرد که خودِ انسان ارزشمند و عزیز است.
اسلام به دختری که زنده به گور میشد عزت بخشید، به انسان فقیر عزت داد و دست کارگر زحمتکش را شایسته بوسیدن معرفی کرد. اساساً کار کردن و تلاش برای آبادانی جامعه را دارای ارزش و عزت دانست.
حتی طبقات پست و فرومایهای که تا آن روز گاهی بهعنوان نجس یا فرودست شمرده میشدند، به جایگاه انسانی خود بازگشتند و اسلام عزت و احترام را در خدمت به جامعه تعریف کرد.
دینی که چنین روح تازهای به انسان میبخشد و او را عزتمند میکند، طبیعی است که بتواند جامعه ایران آن روز را با سرعت زیادی به پیش ببرد.
ایرانیان؛ از مفاخر اسلام در قرائتهای مختلف
شما این مسئله را هم در قرائت اهل سنت از اسلام و هم در قرائت شیعی آن مشاهده میکنید. بسیاری از بزرگان و مفاخر اسلامی در آن دوره ایرانی بودند.
از میان شش امام و صاحب کتاب بزرگ که در اصطلاح از بزرگان اهل سنت به شمار میروند، چهار نفر ایرانی هستند. البته در مجموع، شمار صاحبان کتاب و شخصیتهای برجسته در این عرصه بیشتر است، اما اگر همان شش نفر نخست را در نظر بگیریم، چهار نفر از آنان ایرانی هستند.
برای نمونه، طبری یکی از این شخصیتهاست که جایگاه علمی بسیار مهمی دارد.
در میان شیعیان نیز از سلمان فارسی گرفته تا دیگر اصحاب و شخصیتهایی که از دوران امیرالمؤمنین(ع) تا زمان امام رضا(ع) در کنار اهلبیت(ع) حضور داشتهاند، شاهد حضور گسترده ایرانیان هستیم. بسیاری از ایرانیانی که در اطراف اهلبیت(ع) حضور داشتند، بعدها به چهرههای برجسته و از مفاخر این مکتب تبدیل شدند.
بنابراین، این کالبدی که روح توحید در آن دمیده شده بود، تلاش میکند تمدنسازی کند و بهتدریج به جایی میرسد که اسلام، با قرائت ویژه اهلبیتی، چنان در جامعه ایران نفوذ پیدا میکند که در دورههای مختلف، تلاشهایی برای فاصله گرفتن از حکومت مرکزی و تشکیل حکومتهایی برآمده از این معارف صورت میگیرد.
تداوم حرکتهای اهلبیتی تا شکلگیری حکومتهای شیعی
اگر بخواهیم دورههای تاریخی این جریان را بررسی کنیم، شاهد قیامها و حرکتهای متعددی هستیم که محور آنها اهلبیت(ع) بوده است. این جریان در دورههای مختلف ادامه پیدا میکند و پس از آن، حکومتهایی شکل میگیرند که بهعنوان حکومتهای شیعی شناخته میشوند.
البته نمونههایی از این جریان را در سرزمینهای دیگر، از جمله مصر و در حکومت فاطمیان نیز مشاهده میکنیم، اما در ایران هرچه این حرکت جلوتر میرود، اسلام در جامعه عمیقتر میشود و معارف اهلبیتی در آن حضور بیشتری پیدا میکند.
در کنار آن، روح وحدت جهان اسلام نیز بیشتر در این معارف دمیده میشود. بنابراین، این جریان هم از نظر محتوایی نابتر میشود و هم به همان نسبت، دشمنان آن آگاهتر و پیچیدهتر میشوند.
از حمله صلیبیها و مغولها تا تأثیرگذاری اسلام بر مهاجمان
این روند تا جایی ادامه پیدا میکند که شاهد اتحاد شرق و غرب برای مقابله با اسلام هستیم؛ بهویژه اسلام با قرائت شیعی. از یک سو، صلیبیان وارد میدان میشوند و از سوی دیگر، مغولها حمله میکنند. صلیبیها تا مدتی پیشروی میکنند، اما در فلسطین زمینگیر میشوند.
از سوی دیگر، مغولها وارد سرزمینهای اسلامی میشوند، اما نهتنها در نهایت زمینگیر میشوند، بلکه محمد خدابنده اولجایتو نیز تحت تأثیر این جریان قرار میگیرد و به یک سلطان شیعی تبدیل میشود؛ سلطانی که خود را «بنده خدا» مینامد.
حتی او در مقطعی تلاش میکند جایگاه امیرالمؤمنین(ع) را از غربت خارج کند و معتقد است باید جایگاه و مرقد امیرالمؤمنین(ع) به سرزمینی که شیعیان حضور دارند، منتقل شود.
در همین راستا، مکانی که امروزه در نزدیکی زنجان قرار دارد، برای این منظور ساخته میشود تا مقبره امیرالمؤمنین(ع) به آنجا منتقل شود. اما بعدها متوجه میشود که نبش قبر حرام است، بهویژه در مورد قبر امام. بنابراین، بهجای انتقال مرقد، دستور میدهد خاک کربلا را به آنجا بیاورند تا این مکان بهعنوان تربت و محل زیارت مورد استفاده قرار گیرد.
این مسئله نشان میدهد که او تا چه اندازه تحت تأثیر اسلام با قرائت اهلبیتی قرار گرفته بود. نهتنها به تشیع گرایش پیدا میکند، بلکه به این نتیجه میرسد که باید امام شیعیان را از غربت خارج کند. این میزان از تأثیرگذاری یک جریان فکری و اعتقادی بر یک حاکم، قابل توجه است.
تغییر ماهیت نبردها؛ از جنگ سختافزاری تا جنگ فرهنگی و اجتماعی
هرچه جلوتر میآییم، دشمنان نیز پیچیدهتر میشوند و مبارزات آنان نیز تغییر ماهیت میدهد.
مبارزه در ابتدا بیشتر در عرصه ابزاری و سختافزاری بود، اما بهتدریج جنگ وارد عرصههای نرمافزاری میشود؛ عرصه فرهنگ، اجتماع و افکار عمومی نیز به میدان نبرد تبدیل میشود.
برای نمونه، میتوان به جریانهایی اشاره کرد که با استفاده از شخصیتهایی مانند «بهلول دانا» و پس از آن «ملا نصرالدین»، تلاش کردند تصویری خاص از روحانیت و دین ارائه دهند.
ملا نصرالدین بهعنوان یکی از نمونههای مهم این جریان مطرح میشود و برای تخریب روحانیت و نماینده دین در جامعه مورد استفاده قرار میگیرد؛ شخصیتی که در روایتهای تولیدشده، یک فرد عمامهبهسر و بهاصطلاح ملا و آخوند و نماینده دین است.
شکلگیری جریان رسانهای برای تخریب روحانیت
این جریان در دوره قاجار شکل گستردهتری پیدا میکند. در این دوره، نمونههایی از مبارزه نرمافزاری را میتوان مشاهده کرد که از سوی برخی جریانهای شبهروشنفکری نیز مورد حمایت و پمپاژ قرار میگیرد.
بهشدت به این جریانها دامن زده میشود و یک جریان رسانهای شکل میگیرد. این جریان در نشریات آن دوره گسترش پیدا میکند و کتابهای فراوانی در این زمینه نوشته میشود.
جوکها و داستانهای مربوط به ملانصرالدین نیز بهتدریج گسترش پیدا میکنند؛ بهگونهای که تبدیل به یک جریان تولید محتوا میشوند. این محتواها با قدرت تولید و تکثیر میشوند، سپس به کتاب تبدیل شده و در نشریات آن دوره مورد استفاده قرار میگیرند.
در ادامه نیز همان کلیشههایی که در این دوره تولید شده بود، وارد دوره پهلوی میشود.
بازنمایی کلیشههای ضدروحانیت در سینما و تلویزیون دوره پهلوی
در دوره طاغوت و حکومت پهلوی، با اوجگیری سینما، همین انگارهها و کلیشههای تصویری در رسانههای آن روز بازنمایی میشوند؛ بهویژه سینما به بستری برای بازتولید این تصویرسازیها تبدیل میشود.
پس از آن نیز با گسترش تلویزیون، همین کلیشهها و انگارهها در قالبهای جدید رسانهای بازنمایی و تثبیت میشوند و جریان تخریب تصویر روحانیت، از شکلهای ابتدایی و مکتوب، به عرصههای جدیدتر و اثرگذارتر رسانهای انتقال پیدا میکند.
جنگ علیه هویت ایران همواره سختافزاری نبوده است
برای اینکه مقدمهای برای ورود به این بحث داشته باشیم، باید به این نکته توجه کنیم که ماجرا این نبوده است که همیشه جنگ صرفاً سختافزاری باشد. در کنار جنگهای سخت، همواره جنگهای نرمافزاری نیز وجود داشته است و نکته جالب اینجاست که حتی در دورههایی که جنگهای نرمافزاری جریان داشته، این پیکره ایران، روح توحیدی خود را از دست نداده است.
طبیعی است که این مسیر، یک فرایند بوده و در این فرایند فراز و فرودهایی وجود داشته است. پادشاهانی داشتهایم که خطاهایی مرتکب شدهاند، اما روح کلی توحید در جامعه وجود داشته است. حتی همان پادشاهان نیز برای حکومت خود به نوعی مشروعیت دینی نیاز داشتند.
در یک دوره، این مشروعیت از روحانیون زرتشتی گرفته میشد و در دورهای دیگر، ممکن بود از عالمان و مفسران دینیِ آیین دیگری اخذ شود. در دورههای مختلف، پادشاهان مشروعیت خود را از کسانی میگرفتند که بهعنوان نمایندگان خدا و مفسران دین خدا شناخته میشدند.
یعنی پادشاه در واقع میگفت: من صاحب حکومت و حاکمیتی هستم که از آنِ خداست. به این ترتیب، نوعی مشروعیتبخشی به حکومت خود ایجاد میکرد و برای مردم نیز این پیام را منتقل میکرد که من مشروع هستم؛ چراکه فلان عالم بزرگ، متناسب با دین و نظام اعتقادی حاکم بر آن دوره، آمده و این تاج پادشاهی را بر سر من قرار داده است.
این مسئله نشان میدهد که حتی حاکمان نیز میدانستند مسئله اصلی مردم، مسئله توحید و خداست و تلاش میکردند مشروعیت خود را از همین مسیر به جامعه منتقل کنند.
جنگ نرم؛ پدیدهای باسابقه که بهتدریج پیچیدهتر شد
این نکته میتواند مقدمهای برای فهم این موضوع باشد که جریان مواجهه با ایران و هویت توحیدی آن، بیش از آنکه همواره سختافزاری باشد، در بسیاری از مقاطع، ماهیتی نرمافزاری نیز داشته است.
بنابراین، این مسئله پدیدهای بیسابقه نیست؛ سابقه دارد، اما هرچه جلوتر آمدهایم، این جریان مدونتر، علمیتر، دقیقتر و پیچیدهتر شده و شاخههای مختلفی پیدا کرده است.
به موازات اینکه در دانشگاهها و مراکز علمی غرب تمدنی، مطالعات مربوط به این حوزه گسترش پیدا کرده است، شاخهها و اشکال مختلف این روشها نیز از یکدیگر تفکیک شدهاند. وقتی از «غرب» سخن میگوییم، منظور صرفاً غرب جغرافیایی نیست؛ بلکه مقصود، «غرب تمدنی» است که در این نگاه، در نقطه مقابل توحید و حق قرار میگیرد.
هرچه این مطالعات گسترش پیدا کرده، شیوههای مختلف اثرگذاری نیز تخصصیتر شدهاند. برای مثال، جنگ روانی به مجموعهای از روشهای خاص اختصاص پیدا کرده است؛ روشهایی که الزاماً برای یک موقعیت کوتاهمدت طراحی نشدهاند و برخی از آنها با هدف تأثیرگذاری بلندمدت و کاشت یک ذهنیت یا انگاره ذهنی مورد استفاده قرار میگیرند.
از جنگ روانی تا جنگ شناختی و ادراکی
در ادامه، مفاهیمی مانند جنگ شناختی و گاهی جنگ ادراکی شکل گرفتهاند. در این عرصهها، روشهای مختلفی برای اثرگذاری بر ذهن انسان طراحی میشود.
گاهی هدف، ایجاد یک تصویر مشخص در ذهن مخاطب است؛ گاهی روایتسازی صورت میگیرد تا فرد بر اساس آن روایت، خودش یا دیگری را قضاوت کند؛ گاهی نیز روایت خاصی درباره قومیت، ملیت، هویت یا جامعه ساخته میشود.
این شیوهها بهتدریج شکل گرفتهاند و در مراکز مطالعاتی مختلف، مورد مطالعه، آزمون و خطا قرار گرفتهاند. مطالعه، آزمون و خطا، مطالعه و آزمون و خطا ادامه پیدا کرده و به هر یک از این روشها وزن و جایگاه مشخصی داده شده است.
برای هرکدام از آنها شاخههای مختلفی ایجاد شده، ابعاد و روشهای اجرایی متنوعی به وجود آمده و این روشها بهتدریج گسترش پیدا کردهاند.
ایران؛ یکی از عرصههای مهم مطالعه و پیادهسازی جنگ شناختی
یکی از مراکز عینی پیادهسازی این روشها و مطالعات اجتماعی مرتبط با آنها، ایران بوده است.
اگر به حدود ۲۵۰ سال اخیر نگاه کنیم، بهویژه با توجه به ذهنیتسازیهایی که صورت گرفته، میتوان از مفهوم «انگاره» سخن گفت.
انگارههای ذهنی، یعنی تصاویری که انسان از خودش، باورهایش، ارزشهایش، قومیتش، ملیتش و هویتهای مختلف خود در ذهن دارد. هر انسانی نسبت به خودش یک انگاره دارد؛ نسبت به باورها، ارزشها، قومیت، ملیت، هویت فردی، هویت اجتماعی، هویت فرهنگی و سایر مؤلفههای هویتی نیز انگارههایی در ذهن او شکل میگیرد.
در حدود ۲۵۰ سال اخیر، همزمان با قدرت گرفتن جریانهای رسانهای و پمپاژ گسترده محتوا، از ارتباطات و گفتوگوهای صرفاً شفاهی فاصله گرفتهایم و یک واسطه به میدان آمده است؛ رسانه.
در دورهای، این رسانهها عمدتاً نشریات مکتوب بودند و پس از آن، شکلهای دیگری از رسانه و واسطههای ارتباطی وارد میدان شدند.
این رسانهها و واسطهها در حال بازنمایی واقعیت هستند؛ اما پرسش مهم این است که با چه ادبیاتی این کار را انجام میدهند؟ چگونه یک انگاره، مفهوم یا تصویر را بازسازی میکنند؟
ساخت انگارههای هویتی و شیب تدریجی به سوی خودتحقیری
نکته جالب این است که بخش قابل توجهی از تصاویر ذهنی که درباره ملیت، قومیت، دین، هویت فردی، هویت اجتماعی، هویت فرهنگی و سایر مؤلفههای هویتی برای ما ساخته شده، در لایهها و سطوح مختلفی قرار میگیرد که بسیاری از آنها یک شیب لغزان به سمت «خودتحقیری» ایجاد میکنند.
این خودتحقیری میتواند فردی، جمعی، اجتماعی، دینی یا ملی باشد. این مسئله صرفاً مربوط به گذشته نیست و امروز نیز همچنان حضور دارد و زنده است.
یعنی وقتی برای یک جامعه، فرد یا گروه، تصویری مستمر از ضعف، ناتوانی، عقبماندگی یا بیارزشی ساخته میشود، این تصویر میتواند بهتدریج در ذهن همان جامعه تثبیت شود و در نهایت، فرد یا جامعه نسبت به خود، باور منفی پیدا کند.
تغییر یک شخصیت واقعی به یک شخصیت ساختگی؛ نمونه «بهلول» و «ملا نصرالدین»
برای این موضوع میتوان یک مثال ساده مطرح کرد. در دورهای، برای تخریب دین و روحانیت، ابتدا شخصیت «بهلول دانا» مورد استفاده قرار گرفت تا تصویری معکوس از یک شخصیت دینی و روحانی ساخته شود.
اما بهلول یک ریشه تاریخی و واقعی داشت و اتفاقاً شخصیتی موحد، زیرک و برخوردار از ویژگیهای برجسته بود. بنابراین، اگر درباره او مطالعه میشد یا روایتهای واقعی زندگی او مطرح میشد، امکان داشت این تصویرسازی نتیجه مورد نظر را ایجاد نکند.
در نتیجه، مفهوم تغییر کرد و شخصیت «ملا نصرالدین» مطرح شد؛ شخصیتی که دیگر وجود خارجی و تاریخی مشخصی نداشت و میشد هر داستان و تصویری را به او نسبت داد.
در چنین شرایطی، دیگر روحانیون نمیتوانستند بگویند این ماجرا درباره بهلول واقعیت ندارد یا روایت تاریخی بهلول چیز دیگری است؛ زیرا شخصیت جدید اساساً یک شخصیت ساختگی بود و امکان تولید هر نوع روایت درباره آن وجود داشت.
بهلول؛ نمونهای از هوش، حکمت و قدرت روایتگری
بهلول داستانهای فراوانی دارد. در برخی نقلها گفته شده است که او پسرعمو یا از بستگان هارونالرشید بوده است. درباره نسبت دقیق او با هارونالرشید، نقلهای مختلفی وجود دارد و برخی از این نقلها از نظر سندی نیز قابل اعتنا هستند.
یکی از نمونههای معروف، نصیحتهای بهلول به هارونالرشید است. در یکی از این روایتها، هارونالرشید قصد دارد بهلول را مسخره کند. از او میپرسد اگر لقمهای که در حال خوردن آن هستی، در گلویت گیر کند و در آستانه خفگی قرار بگیری، حاضری برای نجات خود چه مقدار از داراییات را بدهی؟ بهلول از او میپرسد چه مقدار دارایی دارد. هارونالرشید پاسخ میدهد که از شرق تا غرب، از جایی که خورشید طلوع میکند تا جایی که غروب میکند، سرزمینهایی تحت سیطره او قرار دارد.
بهلول میپرسد اگر همین لقمه در گلویت گیر کند و خفه شوی، آیا حاضر هستی نصف این دارایی را بدهی تا زنده بمانی؟ هارونالرشید میاندیشد و پاسخ میدهد که اگر زنده نماند، این داراییها چه فایدهای برای او خواهد داشت؛ بنابراین، حاضر است نصف دارایی خود را برای نجات جانش بدهد. بهلول سپس میپرسد اگر این لقمه را بخوری، اما هنگام خروج نیز با مشکل مواجه شوی، آیا حاضر هستی برای نجات خود نصف دیگر داراییات را نیز بدهی؟ هارونالرشید دوباره فکر میکند و میگوید در آن شرایط نیز حاضر است نصف باقیمانده دارایی خود را بدهد.
بهلول با همین استدلال به او میگوید که اگر ارزش تمام دارایی و سلطنت انسان به یک لقمه غذا وابسته است، چگونه میتوان به چنین دارایی و سلطنتی افتخار کرد؟ گفته شده است که هارونالرشید پس از شنیدن این سخن، دو یا سه روز گریه میکرد.
تخریب یک الگوی واقعی با تبدیل آن به یک کلیشه ساختگی
شخصیتی مانند بهلول، با چنین حکمت و توانایی، نمیتواند بهسادگی در قالب یک تصویر سطحی و تحقیرآمیز از روحانیت قرار گیرد.
او خود را به جنون زده بود، اما در عین حال، از حکمت و قدرت استدلال بالایی برخوردار بود. سخنانش از توانمندی بالای رتوریکی برخوردار بود و میتوانست در لحظه، متناسب با موقعیت، بهترین جمله را انتخاب کند.
در او هوش هیجانی بالا، فهم مناسب از مخاطب و تسلط بر مخاطبشناسی دیده میشود. چنین شخصیتی با این سطح از توانمندی، نمیتوانست بهسادگی دستاویز یک تصویرسازی منفی و کلیشهای قرار گیرد.
بنابراین، وقتی یک شخصیت واقعی با چنین پیشینهای وجود دارد، تغییر دادن روایت او و جایگزین کردن آن با شخصیتی ساختگی، امکان بیشتری برای تولید و بازتولید کلیشههای مورد نظر ایجاد میکند.
از شکست در میدان سخت تا فرسایش هویتی در میدان نرم
وقتی دشمن میبیند در یک عرصه در حال شکست خوردن است، به سراغ عرصه دیگری میرود. اگر در آن عرصه نیز نتواند به نتیجه برسد، این جنگ فرسایشی ادامه پیدا میکند و میدانهای جدیدی برای مقابله شکل میگیرد.
یکی از این میدانها، تحقیر ایرانیان و ایجاد خودتحقیری در انسان شرقی، مسلمان، مؤمن و ایرانی است. در این زمینه، میتوان از افرادی مانند تقیزادهها بهعنوان نمونههای برجسته این جریان نام برد؛ کسانی که در اوج خودتحقیری، راه نجات را در غربیشدن جستوجو میکردند.
این نگاه به انسان ایرانی میگفت باید خط و نوشتار، گفتار، فرهنگ و سبک زندگی خود را تغییر دهد؛ از ظاهر و پوشش گرفته تا همه ابعاد زندگی، باید غربی شود و سبک زندگی ما نیز باید همانند سبک زندگی غربیها باشد.
اینها مصادیق همان جریانی هستند که تلاش میکند چنین تغییری را در جامعه ایجاد کند.
بازتولید خودتحقیری در رسانههای اجتماعی
اگر بخواهیم نمونه امروزی این جریان را بررسی کنیم، میتوانیم به اینفلوئنسرها و چهرههای رسانهای برخط، همچنین افرادی که گاهی از طریق تلویزیون برجسته و مشهور شدهاند، اشاره کنیم.
اگر محتوای رسانهای بسیاری از این افراد را بررسی کنیم، بهویژه محتوایی را که در رسانههای اجتماعی، از اینستاگرام گرفته تا دیگر بسترهای اجتماعی، تولید و منتشر میکنند، مشاهده میشود که بخش قابل توجهی از این محتوا به خودتحقیری اختصاص دارد. البته باید یک نکته را درباره تلویزیون مطرح کنم. تلویزیون جمهوری اسلامی ایران، به اعتقاد من، نجیبترین رسانه جمعی دنیاست.
این ارزیابی را نیز بر اساس مطالعه عمیق مطرح میکنم. بیش از ۲۰ و چند سال از عمر خود را صرف مطالعه انواع رسانهها و بسترهای رسانهای در دنیا کردهام. با صاحبان این رسانهها و گاهی با افرادی از مجموعههای مختلف گفتوگو داشتهام و با آنها نشست و برخاست کردهام و از این جهت، مقایسهای نسبتاً گسترده در ذهن دارم.
حتی چهرههای رسانهای برجستهشده نیز گرفتار خودتحقیری شدهاند
با وجود این، حتی در میان کسانی که از طریق همین رسانهها برجسته و مشهور شدهاند نیز اگر دقت کنیم، میبینیم کار به جایی رسیده که بخش قابل توجهی از محتوای آنها، از حدود ۶۶ یا ۶۷ درصد تا نزدیک ۹۰ درصد، به نوعی خودتحقیری اختصاص دارد. ما نیز با دوستان روی این موضوع وقت گذاشته و آن را تحلیل کردهایم.
این خودتحقیری در همان حوزههایی که اشاره کردم، از سطح فردی تا سطح ملی قابل مشاهده است؛ یعنی فرد، جامعه، فرهنگ، دین، هویت اجتماعی و هویت ملی، همگی میتوانند موضوع این خودتحقیری قرار گیرند.
وقتی شوخی و طنز به ابزار تحقیر قومیتها تبدیل میشود
یک مثال ساده میزنم که شاید مخاطبان نیز آن را در زندگی روزمره خود تصدیق کنند. فرض کنید در یک جمع نشستهاید و میخواهید گفتوگویی شاد و مفرح داشته باشید. معمولاً در چنین جمعهایی، یک نفر لطیفهای تعریف میکند، دیگری چند جوک میگوید و فرد دیگری چند کلیپ طنز نشان میدهد.
اگر بخواهیم یک نمونهگیری ساده انجام دهیم و محتوای این شوخیها و طنزها را تحلیل کنیم، باید ببینیم چه میزان از آنها متوجه قومیت، ملیت و هویت خود ماست. گاهی فردی وارد جمع میشود و وقتی از او میپرسیم اهل کجاست، حتی از بیان شهر یا قومیت خود استنکاف میکند. چرا؟ چون آنقدر ذهنیت ساخته شده که گویی نام یک شهر یا قومیت، بلافاصله با طنز، جوک یا تمسخر همراه است. برای مثال، در مورد دوستان اصفهانی، کمتر پیش میآید که فردی نگوید: «اصفهانی هستی؟ پس دندانگردی!» این کلیشه آنقدر تکرار شده که به بخشی از باور عمومی تبدیل شده است.
در مورد یزدیها نیز تعابیر مشابهی ساخته شده است. درباره ترکهای عزیز، عربها، ترکمنها، مشهدیها و دیگر اقوام نیز نمونههای مشابهی وجود دارد. دشمن در این زمینه، بسیار ریز و دقیق کار کرده است.
از تحقیر قومیتها تا تخریب هویت شهرها
در یک دوره، تمرکز عمدتاً بر قومیتها بود؛ ترک، ترکمن، بلوچ، عرب، کرد، لر و سایر اقوام عزیز کشور.
اما امروز کار به جایی رسیده که حتی شهرها نیز هدف قرار گرفتهاند. گاهی اگر یک شهرستان از اهمیت و جمعیت قابل توجهی برخوردار باشد، تلاش میشود همان شهر نیز در معرض این نوع تصویرسازی قرار گیرد. برای نمونه، شهر مهمی مانند قزوین را در نظر بگیرید؛ شهری که آیتاللههای قزوینی در مقابله با جریانهای انحرافی و مباحث مرتبط با مهدویت، نقش مهمی داشتهاند. یا مردم تبریز و ترکهای غیور را ببینید که در ماجرای مقابله با روس ایستادگی کردند. لرهای غیور در مقابله با انگلستان نقش داشتند. گیلانیهای غیور نیز در مقابله با استبداد و استعمار، چه روسیه و چه جریانهای استبدادی داخلی، ایستادگی کردند.
با وجود چنین پیشینهای، میبینید بیشترین جوکها و کلیشههای طنزآمیز درباره چه کسانی ساخته میشود؟ درباره همین شهرها و همین اقوام. هدف این است که این هویتها از درون تضعیف و تخریب شوند.
ایران بهعنوان یک پیکره بزرگ با یک روح عظیم
دشمن وقتی میبیند از نظر ابزاری نمیتواند پیروز شود، متوجه میشود که با یک مسئله جدی مواجه است. من ایران را به یک انسان بزرگ تشبیه میکنم؛ ایران یک پیکره بزرگ با یک روح عظیم است. دشمن نمیتواند بهراحتی بر جسم و روح این پیکره غلبه کند. بنابراین تلاش میکند در هر بخش، نیشی وارد کند و زخمی ایجاد کند؛ در هر قسمت، سمی وارد کند تا این پیکره بهتدریج تضعیف شود و از پا درآید.
سم چگونه عمل میکند؟ سلولهای بدن را با یکدیگر درگیر میکند و از درون، بدن را دچار فرسایش میکند. در جنگ شناختی نیز چنین اتفاقی رخ میدهد. بخشی از اقداماتی که در این مدت انجام شده، به حوزه روایت مربوط است و نتیجه آن این بوده که امروز در «خودنگاره» و روایتی که از خودمان داریم، دچار تغییراتی شدهایم.
خودتحقیری؛ از قومیت و ملیت تا تصویر انسان از خویشتن
برای روشنتر شدن موضوع، یک مثال دیگر مطرح میکنم.
ایرانیها، بهطور متوسط، از نظر زیبایی در میان یکچهارم زیبای دنیا قرار میگیرند. منظورم این نیست که ایرانیان زیباترین مردم دنیا هستند یا هیچ ایرادی در چهره افراد وجود ندارد؛ بلکه منظور این است که بهصورت پیشفرض، متوسط چهره ایرانیان از متوسط ۷۵ درصد مردم دنیا بالاتر است یا دستکم در همان محدوده قرار میگیرد. اما امروز با یک پدیده جدی مواجهیم و آن، «خودزشتپنداری» است.
من با افراد زیادی در دورههای مختلف گفتوگو داشتهام و چندین سال یکی از محورهای ثابت گفتوگوهایم همین مسئله بوده است. گاهی در پنج یا شش دقیقه اول، یا حتی ۱۰ دقیقه ابتدایی گفتوگو، از افراد میپرسیدم آیا این مشکل را دارند که گاهی ساعتها یا دقایقی طولانی مقابل آینه بنشینند و به چهره خود خیره شوند و معمولاً نیز با بینی خود ور بروند یا دائماً به دنبال ایراد گرفتن از چهره خود باشند؟ این مسئله، مسئلهای جدی است.
وقتی اعتمادبهنفس زیبایی قربانی انگارههای ساختهشده میشود
کاری که این فرایند کرده، این است که حتی فرد ایرانی که بهصورت طبیعی، در مجموع، از نظر ظاهری در وضعیت مناسبی قرار دارد، به خودزشتانگاری مبتلا شده است. نمیخواهم بگویم ایرانیان زیباترین مردم دنیا هستند یا هیچ نقص و ایرادی در چهره افراد وجود ندارد. سخن این است که بهطور متوسط، چهره ایرانیان از سطح متوسط بالاتر است.
اما انگارهای که از خود ساخته شده، بهگونهای است که اعتمادبهنفس فرد را تحت تأثیر قرار داده است. کار به جایی رسیده که در حوزه جراحیهای زیبایی و اقدامات مشابه، خودمان را با کشورهایی مانند کره مقایسه میکنیم؛ در حالی که ویژگیهای ظاهری و معیارهای زیبایی در جوامع مختلف متفاوت است.
امروز اگر فردی را پیدا کنید که بهصورت طبیعی و به تعبیر امروزی «نچرال» زیبا باشد، گاهی تصور میشود که کار بسیار بزرگی انجام داده است؛ در حالی که در میان ایرانیان، بسیاری از چهرهها بهطور طبیعی از متوسط به بالا هستند.
در بسیاری از موارد، بهجای آنکه نیاز به تغییرات اساسی باشد، تنها ممکن است فرد نیاز داشته باشد ویژگیهای طبیعی چهره خود را بهتر بشناسد و زیبایی موجود را بهدرستی ببیند و برجسته کند. اما پرسش اصلی این است که چرا انگاره ما از زیبایی خودمان تغییر کرده است؟ این همان جایی است که باید به نقش جنگ شناختی، روایتسازی و ساخت انگارههای ذهنی توجه کنیم؛ زیرا وقتی تصویر انسان از خودش تغییر کند، حتی واقعیت موجود نیز دیگر به همان شکل سابق دیده نمیشود.
ملتی که با وجود فشارهای گسترده، همچنان امید و نشاط دارد
برای روشنتر شدن این موضوع، مثال دیگری مطرح میکنم. اگر هر کشور دیگری طی ۴۷، ۴۸ سال با شدیدترین تحریمهای دنیا مواجه میشد، باید دید امروز در چه وضعیتی قرار داشت.
سال ۲۰۱۱ را به یاد دارم. یکی از دوستان ما، از جوانانی که در مؤسسه ما حضور داشت، اصالتاً ایرانی نبود و اهل روسیه بود. مؤسسه اتاق ویژهای برای افرادی داشت که شبها در آنجا میماندند و ما نیز تا زمان حل شدن مشکل این دوست، به او کمک میکردیم. در جریان تحریمهای سال ۲۰۱۱ روسیه، این دوست ما به روسیه رفت و پس از بازگشت، شاید نزدیک دو ساعت از من سؤال میکرد که «شما چگونه تحریم هستید؟»
پاسخ دادم: «بله، مگر شک داری؟ خودشان هم میگویند که تحریم هستیم.» اما برای او سؤال بود که چگونه کشوری تحریم شده است ولی همچنان همه چیز در آن وجود دارد. میگفت: «ممکن است برخی کالاها کمی گرانتر باشند، اما قحطی وجود ندارد.»
او وضعیت روسیه در آن دوره را اینگونه توصیف میکرد که در مسکو شرایط بهگونهای شده بود که مردم از ترس قحطی، برای تهیه مواد غذایی با مشکل جدی مواجه بودند و بسیاری از فروشگاهها عملاً خالی شده بود. حتی نقل میکرد که برای پیدا کردن یک مرغ، از یک شهر به شهر دیگری رفته است تا بتواند چیزی برای تهیه غذا پیدا کند. این مناطق، اتفاقاً از مناطق مسلماننشین روسیه بود و به گفته او، وضعیت آنجا نسبت به بسیاری از مناطق دیگر بهتر بود و مردم مقداری بیشتر هوای یکدیگر را داشتند؛ با این حال، در همان مناطق نیز برای پیدا کردن یک مرغ باید مسافت زیادی طی میکرد. او شرایط آن دوره را شبیه یک وضعیت شبهقحطی توصیف میکرد.
حالا این وضعیت را با ایران مقایسه کنید. ایران نزدیک به ۴۷ سال است که تحت تحریم قرار دارد. علاوه بر آن، حدود یک دهه درگیر جنگ بوده است. معمولاً گفته میشود جنگ تحمیلی هشت سال طول کشید، اما اگر جریانهای تجزیهطلب و جنگ داخلی را نیز در نظر بگیریم، دوره درگیریها طولانیتر میشود و اتفاقاً آن جنگها از جهاتی پیچیدهتر و سختتر بودند.
پس از آن نیز جنگ با صدام و رژیم بعثی ادامه داشت و بعد از پایان جنگ نظامی، جنگ به شکلهای دیگری دنبال شد؛ جنگ اقتصادی، جنگ سیاسی، جنگ فرهنگی و انواع دیگری از تقابلها.
اکنون نیز حدود یک سال و چند ماه است که دوباره درگیر یک جنگ گسترده هستیم؛ جنگی که یک طرف آن فقط آمریکا نیست، بلکه آمریکا، ناتو، رژیم صهیونیستی، برخی کشورهای کوچک منطقه و حتی کشورهای بزرگتر و ثروتمندتری حضور دارند که بخشی از لجستیک این ماجرا را تأمین میکنند.
اگر یک کشور با چنین شرایطی محاصره شود و این حجم از جنگ و فشار را تجربه کند، آیا نباید به افسردگی عمومی برسد؟ آیا نباید امروز در زمره افسردهترین کشورهای جهان قرار داشته باشد؟
مقایسه وضعیت ایران با کشورهایی که با بحرانهای اقتصادی مواجهاند
برای مقایسه، آرژانتین را در نظر بگیرید. این کشور نه وارد چنین جنگی شده و نه با چنین سطحی از تحریم مواجه بوده است، اما تورم آن به چند صد درصد رسیده است. حتی برای کنترل شرایط اقتصادی، اقداماتی درباره تغییر نظام پولی و استفاده از دلار مطرح و دنبال شده است.
وقتی تورم به چنین سطحی میرسد، درآمدی که فرد امروز به دست میآورد، ممکن است ماه بعد دیگر قدرت خرید همان میزان کالا را نداشته باشد و حتی برای خرید نان نیز کفایت نکند. این فقط یک مسئله اقتصادی نیست. یک بخش آن تورم است، بخش دیگر امید به زندگی است و بخش دیگری نیز به نشاط عمومی جامعه مربوط میشود. این مؤلفهها در بسیاری از کشورها وضعیت مناسبی ندارند.
حتی ترامپ نیز در مقاطعی درباره پیامدهای روانی و اجتماعی شرایط آمریکا سخن گفته و وضعیت جامعه آمریکا را با تعابیری نگرانکننده توصیف کرده است. امروز نیز کلیپهای فراوانی از داخل آمریکا منتشر میشود که در آنها افراد گریه میکنند، فریاد میزنند، ناله میکنند و حتی دست به خودسوزی میزنند.
باید پرسید این اعتراضها برای چیست؟ کشوری که خود را ابرقدرت میداند و بخش مهمی از این جنگها و بحرانهای جهانی نیز با تصمیمات آن مرتبط است، چرا با چنین مشکلات اجتماعی و روانی در داخل مواجه است؟
اگر جامعه افسرده است، این میزان از شادی و شوخطبعی چگونه شکل میگیرد؟
این مقدمه طولانی را برای یک نکته مطرح کردم. شما در همین مدت کوتاه، حتماً در جمعهای خانوادگی حضور داشتهاید. در این جمعها میبینید که گاهی یک موضوع بسیار کوچک میتواند نیم ساعت یا حتی یک ساعت باعث خنده و شادی جمع شود.
اگر ما ملت افسردهای هستیم، چگونه میتوانیم از یک سوژه کوچک، حتی از موضوعی مانند جنگ، این میزان سوژه برای خنده و شادی تولید کنیم؟ جامعهای که واقعاً دچار افسردگی عمیق و فراگیر باشد، اساساً توان تبدیل یک موضوع به سوژه خنده و ایجاد نشاط جمعی را از دست میدهد.
البته این سخن به معنای نادیده گرفتن مشکلات نیست. نمیخواهم گفته شود که در جامعه ایران هیچ مشکلی وجود ندارد. مشکلات وجود دارد و کم هم نیست. مردم با مشکلات اقتصادی، اجتماعی و مسائل مختلفی مواجهاند و در برخی زمینهها ممکن است این مشکلات حتی از مشکلات موجود در کشورهای دیگر بیشتر باشد. بحث این است که در کنار همه این مشکلات، یک عنصر مهم در جامعه ایرانی وجود دارد که نباید آن را نادیده گرفت؛ «روح توحید».
روح توحید؛ عامل حفظ امید و تابآوری جامعه ایرانی
روح توحیدی باعث میشود انسان وقتی به یک دیوار محکم تکیه داده یا به یک کوه استوار تکیه کرده است، از لرزش زمین زیر پای خود به اندازه کسی که هیچ تکیهگاهی ندارد، نگران نباشد.
وقتی انسان به خداوند متکی است، در برابر حوادث و بحرانها نوع دیگری از آرامش و اطمینان را تجربه میکند. همین روح توحید است که بخشی از امید، تابآوری و توان عبور جامعه ایرانی از بحرانهای متعدد را شکل داده است.
بنابراین، اینکه گفته میشود جامعه ایران برخلاف برخی القائات، یک جامعه افسرده و فروپاشیده نیست، ریشه در همین مسئله دارد. البته برخی افراد که ایمان ضعیفتری دارند، ممکن است تحت تأثیر این القائات قرار بگیرند و تصویری کاملاً متفاوت از جامعه خود ارائه دهند.
با وجود همه این شواهد، ما در بازنمایی این واقعیت در جامعه مشکل داریم. برای نمونه، برخی از استادان دانشگاه که تعدادشان هم کم نیست و گاه عناوین علمی و دانشگاهی متعددی دارند، در تحلیلهای خود از فروپاشی، ازهمگسیختگی اجتماعی و نبود تابآوری سخن میگویند. اینجا یک پرسش جدی مطرح میشود مشکل دقیقاً کجاست؟ چگونه است که از یک سو جامعهای با این حجم از فشار، تحریم، جنگ و بحرانهای اقتصادی و اجتماعی، همچنان ظرفیت امید، شوخطبعی، نشاط و همراهی اجتماعی را حفظ کرده است، اما از سوی دیگر، بخشی از روایتهای علمی و رسانهای، جامعه ایران را جامعهای فاقد تابآوری معرفی میکنند؟ این فاصله میان واقعیت اجتماعی و تصویری که از جامعه بازنمایی میشود، یکی از مسائل مهمی است که باید در بحث جنگ شناختی و روایتسازی مورد توجه قرار گیرد. با همه فشارها و تحریمهایی که بر ایران تحمیل شده است ـ و واقعاً شاید هیچ کشور دیگری در این کره خاکی شرایطی مشابه ایران نداشته باشد ـ ما همچنان ایستادهایم و ادامه دادهایم. البته باید توجه داشت که گاهی عملکرد برخی مسئولان نیز موجب نارضایتی مردم میشود و این مسئله را نمیتوان نادیده گرفت. با این حال، سؤال اصلی این است که چرا این واقعیت بهدرستی بازنمایی نمیشود؟ در جنگ شناختی نیز دقیقاً در همین نقطهها باگها و مشکلاتی داریم که خودشان را نشان میدهند.
من میخواستم بحث را بیشتر به این سمت ببرم که امروز حوزویان چه وظیفهای دارند، اما این مقدمه را مطرح کردم تا به این نکته برسم که ما گاهی باید خودِ واقعیت را روایت کنیم.
من با زبان ناقص خودم و با توان اندک علمیام تلاش کردم روایتی از آنچه واقعاً داریم ارائه کنم؛ از داشتههای فرهنگی، تمدنی، بومی، ملی و دینی و از گزارههای دیگری که نشان میدهد ما سرمایههای بزرگی داریم. گاهی لازم است همین داشتهها را برای مخاطب خود روایت کنیم.
روایت داشتههای تمدنی در دل خانواده
فرض کنید در یک جمع خانوادگی قرار داریم. هر خانوادهای ممکن است اعضایی داشته باشد که از نظر دینی، برخی بسیار مقیدتر و برخی کمتر مقید باشند. ممکن است بعضی از اعضای خانواده گرایشهای سیاسی متفاوتی داشته باشند و حتی گرایشهای غیرانقلابی داشته باشند.
خانوادهها الزاماً مجموعههایی همگن نیستند که همه اعضای آنها آخوند، انقلابی و دوآتشه باشند و شبها در تجمعات شرکت کنند. اما در همان جمع خانوادگی میتوان درباره برخی از داشتههای تمدنی سخن گفت و توضیح داد که ما در طول تاریخ چه بودهایم و چه سرمایههایی داشتهایم؛ سرمایههایی که دشمن تلاش کرده آنها را از ما بگیرد، هرچند نتوانسته است همه آنها را از بین ببرد.
آنها نتوانستند شادی ما را از ما بگیرند، نتوانستند نشاط ما را از ما بگیرند و نتوانستند ایمان ما را از ما بگیرند.
ایمان مردم؛ سرمایهای که دشمن نتوانست از جامعه ایران بگیرد
نمونه ایمان مردم را میتوان در همین شرایط اخیر مشاهده کرد. اگر مردم ما ایمان نداشتند، باید به محض اینکه رهبر را به شهادت رساندند و فرماندهان را هدف قرار دادند و به شهادت رساندند، بهویژه پس از شهادت جوانان و مردم در میناب، لار و دیگر مناطق، دچار ترس میشدند و عقبنشینی میکردند.
دشمن دقیقاً با همین اقدامات میخواست زهرچشم بگیرد؛ میخواست جامعه را بترساند و وادار به عقبنشینی کند. اما مردم ما چنین واکنشی نشان ندادند.
نکته مهمتر این است که حتی درباره بخشی از همین مردم، ما گاهی دچار خطای شناختی میشویم. تصور میکنیم کسی که ظاهر مذهبی ندارد، یا مثلاً خانمی که حجاب کمتری دارد، به تعبیر امام شهید ما، صرفاً از روی ظاهرش باید درباره ایمان و ارتباط او با خدا قضاوت شود در حالی که چنین نیست. ممکن است شکل ارتباط یک انسان با خدا متفاوت باشد. ما باید در اینجا روش خود را اصلاح کنیم و به او بگوییم: اگر خدا را قبول داری، خداوند این مسیر را دوست دارد. تو آدم خوبی هستی، اما ممکن است مسیر را اشتباه به تو معرفی کرده باشند.
باید به او گفت: تو در حال حرکت به سمت خدا هستی، اما مسیری که تشخیص دادهای شاید مسیر درست نباشد؛ بیا و مسیری را که خدا معرفی کرده است، انتخاب کن و حرکت کن. بعد ببینید از همین انسان چه ظرفیتهایی میتواند ظهور و بروز پیدا کند.
گاهی لازم است فقط همین را به یک انسان بگوییم که «تو آدم درستی هستی» و بعد توضیح دهیم که شاید در برخی مصادیق دچار اشتباه شده است.
جنگ شناختی چگونه میان مردم دیوار میسازد؟
همین مسئله درباره رابطه میان هویت دینی و هویت ملی نیز وجود دارد. گاهی کسی تصور میکند چون فردی مذهبی است، بنابراین الزاماً نباید به ملیت و وطن خود توجه داشته باشد. از سوی دیگر، ممکن است فردی که تصور میکند مذهبی نیست، فکر کند این افراد نسبت به وطن و ملیت خود حساسیتی ندارند. در حالی که هر دو طرف ممکن است درباره یکدیگر اشتباه کنند.
جنگ شناختی دشمن در همین نقطه اثر خود را گذاشته است و هنوز هم این تأثیرات وجود دارد. یکی از نتایج همین تأثیرگذاری این است که وقتی میخواهیم با یکدیگر بنشینیم و حتی دو کلمه صحبت کنیم، گاهی نمیتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم. در حالی که باید بتوانیم راه ارتباط با یکدیگر را پیدا کنیم.
الگوی علامه جعفری(ره)؛ پیدا کردن راه ارتباط با انسانها
در این زمینه باید به شخصیتهایی مانند علامه جعفری توجه کنیم. خاطرهای از ایشان در ذهن دارم که ممکن است جزئیات آن را دقیق به یاد نداشته باشم؛ اگر در نقل آن اشکالی وجود دارد، باید اصلاح شود.
نقل شده است که علامه جعفری (ره) در سفری، ظاهراً در یک سفر دریایی، با فردی مواجه میشود. با او سلام و احوالپرسی میکند و تلاش دارد ارتباطی صمیمانه برقرار کند، اما متوجه میشود آن فرد اساساً تمایلی به برقراری ارتباط ندارد. علامه از او میپرسد: «آقا، مشکل شما با من چیست؟ من میخواهم با شما سلام و علیک کنم و احوال شما را بپرسم.» آن فرد پاسخ میدهد: «تو آخوندی.» علامه میپرسد: «به خاطر این مسئله با من مشکل داری؟» آن فرد نیز از جای خود بلند میشود و میرود و حتی وارد دریا میشود. علامه میپرسد: «چرا این کار را کردی؟» آن فرد پاسخ میدهد: «به خاطر اینکه تو آخوندی.»
در ادامه، رفتار علامه باعث میشود نگاه این فرد تغییر کند. او با خود میگوید: «چه انسان بزرگوار و بااخلاقی است.» پس از آن گفتوگو شکل میگیرد و مشخص میشود آن فرد استاد فلسفه است و در جستوجوی استادی بوده که بتواند پاسخ برخی پرسشهای فلسفی او را بدهد. هرچه بیشتر با علامه گفتوگو میکند، متوجه میشود با انسانی مواجه است که بسیار پختهتر و عمیقتر از تصورات اولیه اوست.
بعد مشخص میشود که علامه جعفری(ره) استاد فلسفه و استادتمام دانشگاه است؛ اما نه صرفاً از این جهت که عنوان استادتمام داشته باشد، بلکه واقعاً فلسفه را میفهمد، فهم فلسفی عمیقی دارد و در فلسفه ذوب شده است.
علامه توانسته بود راه ارتباط با این انسان را پیدا کند. مسئله فقط این نبود که دو نفر با یکدیگر گفتوگو کردند؛ بلکه در همان گفتوگو، علامه دریافت که این فرد به دنبال کسی است که بتواند به پرسشهای فلسفی او پاسخ دهد.
در ادامه، علامه جعفری قصد داشت به کشور دیگری برود. ولی آن استاد به او گفت: «اجازه نمیدهم تنها بروی.» علامه پاسخ داد که برنامه دارد و باید برود ولی او گفت: «اگر میخواهی بروی، من تو را میبرم و وقتی برگشتی، با خودم به خانهام میآوری.» در نهایت، علامه در طول چند روزی که آنجا حضور داشت، مهمان آن فرد شد و از او میزبانی کرد.
این رفتار نشان میدهد که برای ارتباط با انسانها باید راه ارتباط را پیدا کرد. نمیتوان صرفاً بر اساس ظاهر، لباس، عنوان، گرایش یا پیشفرضهای ذهنی، درباره انسانها قضاوت کرد و بعد انتظار داشت میان آنها ارتباطی شکل بگیرد.
همه در یک کشتی هستیم
گاهی لازم است فقط دو دقیقه با یکدیگر صحبت کنیم. بالاخره ما در یک کشتی نشستهایم. اگر این واقعیت را باور کنیم که همه مردم ایران در یک کشتی نشستهایم، فارغ از اینکه چه رنگی داریم، چه لباسی میپوشیم و چه سلیقهای داریم، آنگاه میتوانیم انسجام اجتماعی خود را بیشتر کنیم.
مسئله این است که به جای اینکه تفاوتهای ظاهری و سلیقهای را به دیوار میان خودمان تبدیل کنیم، باید سرمایههای مشترکمان را ببینیم؛ ایمان، ایران، هویت، خانواده، تاریخ، فرهنگ و سرزمینی که همه ما در آن زندگی میکنیم.
اگر بتوانیم این اشتراکات را روایت کنیم و راه ارتباط با گروههای مختلف مردم را پیدا کنیم، بخش مهمی از آن چیزی که جنگ شناختی دشمن در ذهنها ساخته است، خنثی خواهد شد.
سرنوشت ما به یکدیگر گره خورده است
ما در یک کشتی هستیم؛ اگر این کشتی سوراخ شود، همه ما غرق میشویم و اگر این کشتی به سلامت به مقصد برسد، همه ما به سلامت خواهیم رسید. اگر این کشتی از همه جلو بزند، همه ما پیروز شدهایم.
اگر این واقعیت را بفهمیم، اتفاقاً انسجام اجتماعی، همدلی و همزبانی ما بیشتر خواهد شد. برای رسیدن به این نقطه، باید چنین واقعیتهایی را بفهمیم و به درستی برای جامعه روایت کنیم.
این رفتار را در شخصیتهایی میبینیم که شاگردان درست و شاگرداولهای مکتب اهلبیت(ع) بودهاند؛ افرادی که تلاش میکردند حتی با کسی که از نظر فکری، اجتماعی یا ظاهری سنخیتی با آنها ندارد، ارتباط برقرار کنند.
عبور از دیوارهای ذهنی برای برقراری ارتباط
اگر کسی به دلیل لباس روحانیت از من فاصله میگیرد، باید تلاش کنم بفهمم مشکل او با چیست. اگر با لباس من مشکل دارد، میتوانم به او بگویم این لباس، لباس کلام معصوم و لباس طبابت برای انسانهاست. مسئله این است که باید بتوانم ارتباط برقرار کنم.
گاهی میبینم یک جوان با من ارتباط نمیگیرد. باید از او بپرسم: «مشکل چیست؟ آیا نقدی به من داری؟» اگر نقدی داری، نقدت را مطرح کن و حرفت را بزن؛ اما در مقابل، حرف من را هم بشنو. حرف من این است که میخواهم با تو رفیق باشم و دلسوز تو هستم. ممکن است من اشتباه کنم؛ اشکالی ندارد. اگر اشتباه میکنم، آن را نپذیر و نقد کن. اگر اتفاقی افتاد و سوءتفاهمی شکل گرفت، میتوانیم مسئله را حل کنیم.
مشکل اینجاست که جنگ شناختی دشمن کاری کرده است که من از همان ابتدا با یک ذهنیت قبلی وارد رابطه با دیگری میشوم و گارد میگیرم. همانطور که عرض کردم، دشمن برای ما ذهنیت ساخته است.
کلیشههای ذهنی؛ مانعی برای شناخت انسانها
فرض کنید به من بگویند فردی که روبهروی من نشسته، اصفهانی است. اگر من شما را نشناسم، طبیعتاً برای شناخت شما از داشتههای ذهنی قبلی خود استفاده میکنم و شما را با چیزهایی که درباره اصفهانیها شنیدهام مقایسه میکنم.
میگویم: «فعلاً این چیزهایی که درباره آنها میدانم درست است و چیزهایی که درباره این فرد نمیدانم، نمیدانم.» اما سؤال اینجاست که از کجا معلوم آنچه درباره این گروه یا قوم میدانم، درست باشد؟ از کجا معلوم این اطلاعات، ذهنیت غلط یا همراه با سوگیری نباشد؟ ما در اینجا دچار خطاهای شناختی میشویم. از کجا معلوم فردی که ظاهرش اینگونه است و مثلاً نماز نمیخواند، در خلوت خود نماز نخواند؟ از کجا معلوم هر فردی که عمامه دارد، نماز شب بخواند؟ از کجا معلوم هر فرد معمم، الزاماً یک انقلابی تند و دوآتشه باشد؟ ممکن است هیچکدام از این کلیشهها درست نباشد.
بنابراین باید از کلیشههای ذهنی خود فاصله بگیریم؛ بهویژه اینکه بخش قابل توجهی از این کلیشهها را جریان رسانهای ایجاد میکند و سپس به آنها ضریب میدهد.
برچسبزنی رسانهای و ساختن احساس حقارت
نمونه آن را در ماجرای شبکههای اجتماعی میتوان دید. جریان رسانهای گاهی کاری میکند که اگر فرد در یک بستر خاص حضور نداشته باشد، احساس کمبود کند.
مثلاً فردی که در «ایتا» فعالیت میکند، ممکن است بهگونهای بازنمایی شود که تصور کند باید بابت حضور در این شبکه اجتماعی احساس بدبختی یا عقبماندگی داشته باشد؛ گویی خودِ حضور در ایتا به یک انگ تبدیل شده است. در حالی که باید به این مسئله از زاویه دیگری نگاه کرد. ایتا یک بستر بومی است و گروهی از مهندسان ایرانی، با اتکا به توان داخلی و با باور به «ما میتوانیم»، این بستر را ایجاد کردهاند. همانگونه که بله، روبیکا و دیگر سکوهای داخلی نیز شکل گرفتهاند. گروهی از ایرانیان نیز از این بسترها استقبال کردهاند.
نکته مهمتر اینکه اگر به بسیاری از پروفایلهایی که امروز در ایتا وجود دارد نگاه کنید، میبینید اصلاً همه آنها پروفایلهای مذهبی نیستند. همین مسئله نشان میدهد که در کف جامعه نیز افرادی از اقشار و گرایشهای مختلف در این بستر حضور دارند.
پس چرا باید برای حضور در یک سکوی داخلی، برچسب ایجاد کنیم و آن را به یک انگ تبدیل کنیم؟ این نیز خود یک طرح شناختی است؛ یعنی به جای آنکه واقعیت یک پدیده را ببینیم، ذهنیتی درباره آن میسازیم و سپس همان ذهنیت را به جامعه القا میکنیم.
عبور از قضاوتهای پیشینی و کلیشههای قومی و اجتماعی
امروز ممکن است حتی در یک خانواده، دو برادر، حتی اگر دوقلو باشند، تحت تأثیر دو محیط رسانهای و اجتماعی متفاوت قرار گرفته باشند. هرکدام وقتی در یک شبکه اجتماعی یا رسانه اجتماعی بیشتر حضور دارند، ممکن است از نظر فکری و اخلاقی تحت تأثیر همان جامعه مجازی و سایبری قرار بگیرند که از آن تبعیت میکنند.
ممکن است یکی در فضای فکری «ملت ابراهیم حنیف» تعریف شود و دیگری تحت تأثیر گفتمان و فرهنگ «ملت آمریکا» قرار گیرد. بنابراین باید دید هر فرد در کدام منظومه فکری قرار گرفته است.
نمیتوان صرفاً به این دلیل که دو نفر برادر دوقلو هستند، در یک خانه بزرگ شدهاند، مادر و پدر مشترکی دارند، خانوادهشان مذهبی است، پدر و مادر نماز شب میخوانند و نان حلال سر سفره میآورند، تصور کرد که این دو نفر الزاماً شبیه یکدیگر خواهند بود.
ممکن است دو انسان از یک خانواده، عاقبتهای کاملاً متفاوتی پیدا کنند. پس باید یک گام از این قضاوتهای پیشینی فاصله بگیریم.
ایرانیان و میراث تاریخی عدالتخواهی و توحید
نکته دوم این است که ما ایرانیها در میان ملتهای دنیا، همواره بیش از بسیاری از ملتها دغدغه توحید داشتهایم و همواره دغدغه حق داشتهایم. عدالتطلبی، حقطلبی و حمایت از مظلوم، بخشی از داشتههای تاریخی و تمدنی ماست. ما همیشه در این زمینهها دغدغه داشتهایم و همچنان نیز داریم.
امروز اگر به بسیاری از افراد کف جامعه مراجعه کنید؛ حتی افرادی که شاید از نظر مذهبی، آنچنان که ما انتظار داریم مقید نباشند، و از آنها بپرسید: «چرا باید از فلسطین حمایت و آن را یاری کنیم؟» پاسخ بسیاری از آنها این است: «چرا نباید یاری کنیم؟ مگر ما انسان نیستیم؟ مگر آنها انسان نیستند؟»
حتی اگر فردی نتواند تمام منطق سیاسی یا نظری رابطه ظالم و مظلوم را برای شما توضیح دهد، منطق انسانی مسئله را درک میکند و میگوید: «اصلاً انسانیت به همین است که از انسانی که مورد ظلم قرار گرفته و حقش به او داده نشده است، دفاع کنی.» این یک داشته تمدنی ایرانی است.
سؤال این است که چرا این داشته را قدر نمیدانیم؟ چرا آن را برای مردم خود بهخوبی تبیین نمیکنیم؟
اتفاقاً همین مسئله نیز ریشه در ایمان دارد. آنچه در رفتار بسیاری از مردم در حمایت از مظلوم دیده میشود، صرفاً یک رفتار سیاسی یا واکنش مقطعی نیست؛ بخشی از این روحیه، ریشه در همان ایمان و روح توحیدی دارد که در تاریخ و فرهنگ این جامعه وجود داشته است.
بنابراین، اگر قرار است با جنگ شناختی مقابله کنیم، باید این سرمایههای واقعی جامعه را ببینیم، آنها را درست روایت کنیم و به جای ساختن تصویرهای کلیشهای از مردم، با خودِ مردم ارتباط برقرار کنیم.
ایمان را باید به عمل صالح و سرمایه اجتماعی تبدیل کرد
همین مسئله در فرمایش امام شهید ما نیز وجود دارد که میفرمودند باید از ایمان مردم برای تولید عمل صالح استفاده کرد.
ما گاهی تصور میکنیم ایمان حتماً باید به این شکل باشد که فردی مانند من، علی قهرمانی، که ۲۷، ۲۸ یا ۳۰ سال در حوزه علمیه درس دین خواندهام، درس خارج، تفسیر، رجال، درایه، کلام و فلسفه خواندهام و با یک باور جزمی و ادبیات تخصصی درباره خداوند سخن بگویم.
برای مثال، وقتی میخواهم درباره خداوند صحبت کنم، ممکن است همانند آیتالله جوادی آملی ـ که از حکیمان متأله و از مفاخر شیعه و اسلام هستند ـ از تعبیرهایی مانند «حضرت حق جلّوعلا» استفاده کنم. این یک نوع بیان ایمان است، اما نباید تصور کنیم فقط کسی که با این ادبیات سخن میگوید، موحد و مؤمن است.
حقطلبی و عدالتخواهی؛ نشانههایی از ایمان در جامعه
انسانی که دنبال حق میدود، حقطلب است، عدالتطلب است و با ظلم مبارزه میکند نیز دارای مؤلفههایی از ایمان است؛ حتی اگر در تشخیص مصداق، گاهی دچار اشتباه شود.
ممکن است فردی در اصلِ باور به خداوند دچار اشتباه نباشد، اما در تشخیص مصداق اشتباه کند. این دو مسئله را باید از یکدیگر تفکیک کنیم.
در داستان حضرت ابراهیم(ع) نیز وقتی حضرت با قومی مواجه شد که ستاره را میپرستیدند، به آنها نگفت شما بیدین هستید. حضرت ابتدا با همان ادبیات و منطق آنها وارد بحث شد و فرمود: «این خدای من است»، اما هنگامی که ستاره افول کرد، فرمود خدایی که افول میکند، شایسته پرستش نیست.
در واقع، حضرت ابراهیم(ع) مسئله را متوجه مصداق کرد و نشان داد که آنچه شما میپرستید، مصداق صحیح خداوند نیست.
بنابراین، گاهی باید به یک جوان بگوییم: «تو انسان خوبی هستی و ویژگیهای ارزشمندی داری؛ فقط در یک مورد، مصداق را اشتباه گرفتهای.» اگر این مصداق اصلاح شود، مسئله حل خواهد شد.
بازروایت داشتههای جوانان؛ از ضعفنمایی تا خودباوری
وقتی با جوانان صحبت میکنیم، گاهی باید داشتههای خودشان را برای آنها روایت کنیم. باید به آنها بگوییم: «بسیاری از داشتههایی که تو داری، آرزوی بسیاری از مردم در دنیا است.»
من این موضوع را از روی تجربه میگویم. خداوند این لطف را به من کرده است که با افراد مختلفی از ملیتهای گوناگون ارتباط داشته باشم. در جامعةالمصطفی و در فرصتهای مطالعاتی، طی چندین سال با انسانهایی از نقاط مختلف دنیا که گاهی برای دو هفته، یک ماه، یک ترم یا حتی دو ترم در ارتباط بودیم و با آنها کلاس و گفتوگو داشتیم، مواجه بودم. در این ارتباطها متوجه شدم که برخی ویژگیهای ایرانیان، برای بسیاری از مردم دنیا واقعاً یک رؤیاست.
یکی از این ویژگیها، شجاعت ایرانیان است؛ شجاعتی که ریشه در همان روح توحیدی دارد.
ریشه شجاعت ایرانی؛ تکیه بر یک پشتوانه الهی
وقتی میگوییم «پشتت به کوه گرم است»، این تعبیر را از باب کمبود واژه به کار میبریم؛ چون اساساً حضرت حق کجا و یک کوه فانی کجا؟ پشتوانه واقعی انسان مؤمن، خداوند است.
ایرانیان به چیزی دل بستهاند که رهبر انقلاب نیز در پیامها و بیانات خود بر آن تأکید کردهاند؛ دلبستگی به عترت طاهره و ولایت امیرالمؤمنین(ع). این سرمایه از دریچه امیرالمؤمنین(ع) به انسان میرسد؛ شخصیتی که در وجود او ترس راه ندارد. وقتی انسان به امیرالمؤمنین(ع) فکر میکند، احساس افتخار میکند و میگوید: «کاش من حتی انگشت کوچک او باشم.»
وقتی این داشته را برای جوان روایت میکنید، باید خودِ او را باور کنید. اگر بتوانید این حقیقت را برای او بازروایت کنید، ممکن است خودش بگوید: «شما نگاه من را به دین تغییر دادید.»
دینداری را نباید فقط در ظواهر جستوجو کرد
گاهی یک جوان تصور میکند دینداری یعنی حتماً باید نماز بخوانی، ساعت مشخصی قرآن بخوانی و مجموعهای از رفتارهای ظاهری را انجام دهی.
اگر ما نتوانستهایم دینداری را برای او درست روایت کنیم، نباید تعجب کنیم که او دین را فقط در همین ظواهر خلاصه کند. میتوان به او گفت: «تو از نظر دینداری، لزوماً کمتر از من نیستی.» چون یکی از خروجیهای دینداری، شجاعت است و تو شجاعت داری؛ رشادت است و تو رشادت داری؛ حقطلبی است و تو حقطلب هستی. فقط باید یک بخش کوچک از این مسیر را اصلاح کنی.
گاهی به جوان گفته میشود: «تو دو، سه ایراد فنی داری.» خودش نیز ممکن است بپرسد: «ایراد فنی من کجاست؟» آن وقت باید با او گفتوگو کرد و نشان داد که این اشکالات قابل اصلاح است. مسئله این نیست که تمام شخصیت و فطرت او را زیر سؤال ببریم.
فطرت توحیدی؛ میراث چند هزار ساله ایرانیان
ما باید فطرت حقیقی انسان را ببینیم؛ فطرتی که طی چند هزار سال به ودیعه گذاشته شده و نسل به نسل به ما رسیده است. این فطرت توحیدی سرمایهای است که باید آن را قدر بدانیم.
ما در کشوری زندگی میکنیم که این سرمایه، با نان پدر و شیر مادر و از نسلی به نسل دیگر منتقل شده و به دست ما رسیده است.
جنگ شناختی دقیقاً تلاش میکند همین سرمایه را هدف قرار دهد؛ با ذهنیتسازی، تصویرسازی و انگارهسازی.
جنگ شناختی چگونه تصویر ذهنی مردم را تغییر میدهد؟
برای توضیح تصویرسازی رسانهای، مثالی را بارها مطرح کردهام و چون ممکن است مخاطبان این گفتوگو افراد جدیدی باشند، دوباره آن را بیان میکنم. میگویم فیلم «ارباب حلقهها» را ببینید. در این فیلم شخصیتی وجود دارد به نام «سارومان» که در زبان انگلیسی Saruman است و در دوبله فارسی با عنوان «سارامون» نیز شناخته شده است. حالا چهره این شخصیت را با چهره شیخ احمد یاسین مقایسه کنید.
این مقایسه تصادفی نیست. قسمت دوم مجموعه «ارباب حلقهها» تقریباً در هفته نخست انتفاضه دوم فلسطین اکران شد. در آن مقطع، برای اکران این فیلم در اروپا و آسیا تعداد زیادی سالن سینما، حدود ۲۵۰۰ سالن، اجاره یا برای نمایش آن آماده شده بود و فیلم به یکی از آثار بسیار پربیننده سینمایی آن دوره تبدیل شد. در همان مقطع، انتفاضه فلسطین نیز در جریان بود و یکی از چهرههای اصلی این جریان، شیخ احمد یاسین بود.
حالا اگر مخاطب پیش از آن، تصویر شخصیت «سارومان» را دیده باشد، بدون اینکه حتی بداند احمد یاسین چه کسی است، ممکن است تصویر ذهنی او از یک شخصیت مذهبی با ظاهر مشابه، تحت تأثیر همان انگاره قرار گیرد.
سارومان در فیلم، جادوگری بزرگ است که روح خود را به شیطان میفروشد. حالا این تصویر را در کنار تصویر شیخ احمد یاسین قرار دهید.
اینجا دقیقاً مسئله تصویرسازی رسانهای روشن میشود. ممکن است فرد حتی یک بار هم ندانسته باشد احمد یاسین چه کسی است، اما تصویری که پیشتر در ذهنش ساخته شده، هنگام مواجهه با چهرهای مشابه فعال شود. این فقط یک نمونه رسانهای و سینمایی است، اما مفهوم بسیار مهمی را نشان میدهد.
جابجایی مفاهیم؛ از «زرنگی» تا «دغلکاری»
نمونه دیگر، جابهجایی مفاهیم در ذهن مردم است. مثلاً مفهوم «زرنگی» را در نظر بگیرید. امروز در ذهن بسیاری از ما، زرنگی با چه چیزی تداعی میشود؟ با دوز و کلک، فریب و دغلکاری.
یک مفهوم که در اصل میتوانست بار مثبت داشته باشد، بهتدریج با مفاهیمی مانند دغلکاری و فریب پیوند خورده است. این همان کاری است که تصویرساز و انگارهساز رسانهای انجام میدهد. او میتواند مفهوم را جابهجا کند، تصویر بسازد و ذهنیت ایجاد کند.
وظیفه حوزوی؛ بازروایت انسان برای خودش
بنابراین، کاری که امروز من باید در گام نخست انجام دهم، این است که آن جوان را برای خودش بازروایت کنم. باید به او بگویم: «داشتههای تو اینهاست؛ نه آن چیزی که فکر میکنی.»
اگر بتوانم این بازروایت را بهدرستی انجام دهم، بخش بسیار بزرگی از روحیه یأس و ناامیدی او کنار میرود؛ شاید نزدیک به ۹۰ درصد از آن فضای یأسآلود از بین برود. این باز روایت فقط درباره شخصیت خود فرد نیست؛ باید ارزشهای او، جامعه او، وطن او، تمدن او، داشتههای تمدنی او، داشتههای فرهنگی او، داشتههای بومی او و داشتههای دینی او را نیز شامل شود.
وقتی این داشتهها را درست برای او روایت میکنید، نگاه او تغییر میکند و احساس افتخار در او شکل میگیرد.
در واقع، یکی از مهمترین کارهای ما در مقابله با جنگ شناختی این است که انسان را از نو با سرمایههای واقعی خودش آشنا کنیم؛ سرمایههایی که سالها تلاش شده در ذهن او کوچک، بیارزش یا مایه شرمساری جلوه داده شود.
اگر انسان دوباره خودش، جامعهاش، وطنش، فرهنگش، دینش و تمدنش را آنگونه که واقعاً هست ببیند، دیگر بهسادگی تحت تأثیر انگارهای که دیگران برای او ساختهاند، قرار نمیگیرد.
بازروایت داشتههای دینی برای نسل جوان؛ از «ایکیوسان» تا سیره امیرالمؤمنین(ع)
شاید باورکردنی نباشد، اما برای گفتوگو با جوانانی که به تعبیر امروزی در زمره «قشر خاکستری» قرار میگیرند، یکبار در جمعی گفتم: «بچهها، میخواهیم با هم یک کارتون را تحلیل کنیم.» فضای جمع تغییر کرد و برخی خندیدند و گفتند: «بگو، بگو، بخندیم.» گفتم: «به سن شما میخورد که در کودکی کارتون «ایکیوسان» را دیده باشید؟» همه گفتند: «بله، چه بچه باهوشی بود و چه ویژگیهایی داشت.» در ادامه گفتم: «میخواهم چند مورد از آنچه در این کارتون دیدهاید را با قضاوتهای امیرالمؤمنین(ع) مقایسه کنم.» حدود ۳۵ مورد از قضاوتهای امیرالمؤمنین(ع) را برای آنها مطرح کردم و توضیح دادم که چگونه برخی از این مفاهیم و قضاوتها بعدها به افراد دیگری نسبت داده شده است.
یکی از همین افراد که تصور نمیکردم تا این اندازه سرمایه دینی داشته باشد، با شنیدن این مطالب تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: «حاجآقا، وقتی شما این مطالب را به ما نمیگویید، دیگران آنها را به نام خودشان مطرح میکنند و میبرند.» حتی غیرتش به جوش آمد و گفت: «چرا اینها را به ما نمیگویید؟» گفتم: «برادر من، گفتم دیگر؛ حالا دیر گفتم، اشکالی ندارد، مرا ببخشید.»
همین فردی که تصور میکنید یک جوان «قشر خاکستری» است و شاید حتی قید و بند چندانی نسبت به دین نداشته باشد، وقتی متوجه میشود این سرمایه متعلق به خود اوست و بخشی از مفاخر دینی و تمدنی او به شمار میرود و با محبت اهلبیت(ع) پیوند دارد، واکنش نشان میدهد و میگوید: «چرا اینها را به ما نمیگویید تا دیگران آن را به نام خودشان مصادره نکنند؟»
بنابراین، یکی از کارهایی که باید انجام دهیم، «روایت» و بازروایت این داشتههاست.
گام دوم؛ روایتشناسی دشمن و تقویت سواد رسانهای
پس از بازروایت داشتههای خود، گام دوم مطرح میشود؛ یعنی باید بتوانیم روایت دشمن را نیز بشناسیم و آن را برای مخاطب باز کنیم. شما میتوانید نام آن را «سواد رسانهای»، «تفکر انتقادی» یا هر عنوان دیگری بگذارید؛ عنوانها اهمیت چندانی ندارند، مهم این است که همه اینها مورد نیاز است تا بتوانیم روایت دشمن را بشناسیم.
دشمن گاهی بهگونهای عمل میکند که خودش را دوست معرفی میکند و حتی خود انسان را بهعنوان دشمن خودش به او معرفی میکند. من پیش از این مثالهایی در این زمینه مطرح کردهام. دشمن کاری میکند که تو ناامید شوی و حتی احساس کنی خودت دشمن موفقیت خودت هستی.
یکی از نمونههای این مسئله را میتوان در عملکرد الگوریتمهای شبکههای اجتماعی دید. در اینجا حتی میتوان از نمونههایی در خود غرب استفاده کرد. برای مثال، درباره لیدی گاگا یا برخی دیگر از چهرههای مشهور میتوان به مصاحبههایی اشاره کرد که در آنها گفتهاند اگر شبکههای اجتماعی و بهویژه اینستاگرام در دوران جوانی آنها وجود داشت، شاید هرگز به موفقیت نمیرسیدند.
دلیل آن نیز روشن است؛ انسان در این فضا خود را با میلیونها نفر مقایسه میکند. هزاران نفر را میبیند که از نظر چهره زیباتر هستند، هزاران نفر را میبیند که صدای بهتری دارند، هزاران نفر را میبیند که بدن و اندام بهتری دارند و در حوزههای مختلف از او موفقتر به نظر میرسند. وقتی انسان دائماً در معرض این حجم از مقایسه قرار میگیرد، احساس میکند هیچگاه نمیتواند موفق شود.
حتی برخی از همین چهرههای مشهور میگویند اگر پیش از مشهور شدن، با چنین فضایی مواجه میشدند، شاید هیچگاه مشهور نمیشدند؛ زیرا نخستین اتفاقی که میافتد این است که الگوریتم، انسان را میترساند و این احساس را در او ایجاد میکند که «من نمیتوانم».
اینجاست که باید دشمن را شناخت. دشمن میتواند کاری کند که حتی خود فرد اذعان کند: «من هنوز ناامیدم و هنوز احساس میکنم نمیتوانم موفق شوم.»
روایت موفقیت؛ از شهید حاجیزاده تا شکستن تصویر ناتوانی
اما اگر در ذهن همین جوان جرقهای ایجاد شود و مشعلی روشن شود که به او بگوید «میتوانم»، مسیر تغییر میکند. برای مثال، وقتی زندگی یک شخصیت موفق مانند شهید حاجیزاده را روایت میکنیم و از دشواریها، شکستها و ناکامیهای او نیز سخن میگوییم و سپس نشان میدهیم که فردی که روزی ممکن بود تصور کند دیگر کاری از او برنمیآید، چگونه به چنین جایگاهی رسیده است، در واقع داریم یک روایت متفاوت از توانستن ارائه میکنیم. بنابراین، دو موضوع اهمیت دارد: «روایت خود» و «روایت دشمن».
سمزدایی ذهنی
برای سمزدایی ذهنی، ابتدا باید این مرحله را طی کرد. تا زمانی که سمزدایی صورت نگیرد، جوانی که بدنش درگیر تب و لرز است، توان حرکت ندارد. گام اولیه، سمزدایی است.
برای این سمزدایی نیز دو راهکار اصلی وجود دارد: یکی «خودشناسی» و دیگری «دشمنشناسی». اگر بخواهیم با همان تعبیری که مطرح شد سخن بگوییم، باید دو درمان در اختیار او قرار دهیم؛ یکی قرص خودشناسی و دیگری قرص دشمنشناسی. جوان باید این دو را دریافت کند تا سم موجود در ذهن و وجودش برطرف شود.
به جرئت میتوان گفت قریب به اتفاق این جوانان، به دلیل برخورداری از فطرت پاک و حقجو و همچنین سرمایه تمدنی و اجتماعی، پس از این مرحله خودشان حرکت میکنند و نیازی نیست دائماً آنها را هل بدهیم. گاهی حتی باید به دنبالشان برویم و بگوییم: «حالا دیگر اینقدر سریع حرکت نکن.»
رسالت جریان رسانهای انقلابی؛ خودشناسی، دشمنشناسی و پرهیز از افتادن در دام دشمن
به نظر من، نخستین گامی که جریان رسانهای انقلابی باید بردارد، این است که از یک سو در زمینه خودشناسی و دشمنشناسی تلاش کند و از سوی دیگر، خودش در جنگ شناختی و رسانهای دشمن گرفتار نشود.
نمونه این مسئله را نیز در اطراف خودمان کم نداریم. ممکن است نسبت به عملکرد افراد و جریانهای مختلف نقد داشته باشیم. نقد باید مطرح شود؛ همانگونه که گذشتگان و سلف ما نیز نقد میکردند. میتوانیم به فردی بگوییم: «من نسبت به شما نقد دارم؛ آیا آن را میپذیرید یا نه؟» سپس نقد خود را محترمانه و روشن مطرح کنیم و بگوییم: «مثلاً از نظر من، زبان بدن شما ایراد دارد و باید آن را اصلاح کنید.»
ممکن است فرد نقد را بپذیرد یا نپذیرد. مسئله این است که نقد باید محترمانه و در جای خود مطرح شود. وقتی نقد را مطرح کردیم، دیگر نباید وارد درگیری و مجادله شویم.
برای مثال، اگر به من گفته شود: «آقای قهرمانی، وقتی میخواهید شعار بدهید، دست خود را نباید اینگونه حرکت دهید و باید به شکل دیگری قرار دهید»، یکبار گفته شده، نقد مطرح شده و تمام شده است. دست شما درد نکند که نقد کردید. اما قرار نیست برای بار دوم، سوم و دهم، همچنان روی همان مسئله متمرکز شویم و دو هفته درگیر این باشیم که «آقای قهرمانی، هنگام شعار دادن دستتان را نباید اینگونه بگیرید.»
وقتی نقد از مرحله نقد عبور کند و به لجاجت تبدیل شود، نتیجه آن نفرت و در نهایت ازهمگسیختگی اجتماعی خواهد بود و دشمن نیز دقیقاً همین را میخواهد.
بنابراین، اگر بخشی از جریان انقلابی نقدی دارد، باید آن را مطرح کند، اما نباید وارد دعوا و درگیری شود.
هشدار اهلبیت(ع) درباره آزمون سخت جامعه
در روایات و سخنان اهلبیت(ع) هشدارهایی درباره آزمونهای سخت آخرالزمان وجود دارد. در برخی از این هشدارها آمده است که کار به جایی میرسد که افراد به روی یکدیگر آب دهان میاندازند و حتی خاکستر بر سر یکدیگر میریزند.
این نشان میدهد که آزمون، آزمون سختی است و باید مراقب باشیم به چنین نقطهای نرسیم. اهلبیت(ع) به ما هشدار دادهاند که مراقب این وضعیت باشیم و اجازه ندهیم اختلاف و درگیری به نفرت و ازهمگسیختگی جامعه تبدیل شود.
