تصویر پدری که سر به سنگ مزار دختر شهیدش گذاشته از تلخ‌ترین تصاویر پدر و دختری پربازدید این روزها در شبکه‌های اجتماعی‌ست. غلام نعیمی، آن پدر و ملیحه نعیمی،‌ یکی از معلمان شهید مدرسه شجره‌طیبه، نیز دخترش است.

بعدازظهرهای بعد از جنگ

به رسم همه بعدازظهرهای پدر دختری پس ۹ اسفند ۱۴۰۴، آمده گلزار شهدای میناب. گلزار مثل همیشه شلوغ است. یک راست می‌رود ردیف اول، ‌ قطعه ۳۱ و دبه آب و بطری گلاب را می‌گذارد زمین، کنار مزار ملیحه: «سلام، جِگربندوم (پاره جگرم)» و بعد، انگار که صدای ملیحه را با جمله «خوبوم بوآ (بابا) جونوم...تو چه حالِن (چطوری)؟» شنیده‌باشد، زمزمه می‌کند: «دورت بگردوم...مونوم خوبوم...نَنت و برارا و خوه‌تَم (خواهر) خاشَن (خوبن)». همین که سوی راست مزار می‌نشیند، دست به تنه درخت کهور بالا سر مزار می‌کشد: «قربون قد اَفتوگیرت که هرجا ملیحه بوده، توم (تو هم) بودی». آب و گلاب روی سنگ مزار می‌ریزد: «کهور، خیلی خاطرت می‌خواد که هَنی (همیشه) باته». میان مزارشویی، حواسش می‌رود پی خط‌ نوشته‌های سنگ مزار که فرورفتگی‌شان داشت، آرام‌آرام از آب و گلاب پُر می‌شد. هزار بار خوانده و هر هزار بار دوست نداشته و ندارد باورشان کند: شهیده ملیحه نعیمی، فرزند غلام، ولادت ۰۱/۰۱/۱۳۶۶، شهادت ۰۹/۱۲/۱۴۰۴. گلزار، شلوغ‌تر می‌شود؛ هم از جمعیت، هم از هیاهوی هق‌هق گریه‌ها، آوای لالایی‌ها، سوز نی‌انبان و دَم مداحان. غلام اما هنوز حواسش به خط‌نوشته‌های باور نکردنی‌ست.

روایت یک عکس تلخ از آرامگاه میناب | پدری که هر روز سر با خاک دخترش می‌گذارد

آخرین قرار پدر دختری

دقایقی می‌گذرد. بوی تلخ و تَر کهور، ‌ حواس غلام را از خط ‌نوشته‌های سنگ مزار پس می‌گیرد. فاتحه‌ای می‌خواند و صلواتی می‌فرستد. کودکی ملیحه یادش می‌آید. یاد روزی که ملیحه زانو به زانویش نشست و خوش‌زبانی کرد: «بوآ جونوم، مُم (منم) می‌خوام معلم شم...مثل شما. ولی نه قراردادی و یکی، ‌ دو ساله...از او معلم رسمیا که تا آخر عمرشون پا تخته ایستَن (می‌مانند).» غلام چند سالی‌ست که بازنشسته شده‌است. پشت‌بند خاطره‌های کودکی ملیحه، ‌ ۹ اسفند سال گذشته را به یاد می‌آورد...ساعت حدود ۱۰ صبح، صدای ملیحه از آن طرف موبایل به گوش غلام پیچید: «بوآ، اخبار رو سی کردی؟ جنگ شده، ‌ دارن موشک می‌زنن...هوا بچه‌هامو داشته‌باش. محمد (برادرش) رو بگو بیاد مدرسه پی فاطمه (زن برادرش، معلم شجره‌طبیه)...» و بعد بوقی ممتد. از این یادآوری، اشک، پشت چشم غلام جمع می‌شود. نمی‌خواهد سر مزار، پیش ملیحه گریه کند اما دانه دانه، ‌ اشک می‌ریزد و ناله می‌کند.

یک گلزار پُر از عکس

گلزار رو به خلوتی‌ست که غلام نیم‌خیز می‌شود و سرش را روی سنگ مزار ملیحه می‌گذارد. ناخودآگاه، ‌ خواب‌هایی را که صفورا (همسرش) دیده و برایش تعریف‌کرده، مرور می‌کند. خواب‌هایی که کهور و ملیحه در همه آنها مشترکند: «گهواره‌ای کوچک به زیر کهوری بزرگ و ملیحه که کودک است و میان گهواره، ‌ تاب می‌خورد.»

باز بوی تلخ و تر کهور بالا سر مزار، غلام را به خود می‌آورد، اما از عکاسی که کمی قبل، عکس این حال و جایش را برداشته، بی‌خبر است. دلش نیست، سر از مزار ملیحه بردارد ولی باید برود. پرنیا و آریا (۲ فرزند ملیحه) منتظرش هستند تا با هم، ‌ کتاب‌های کتابخانه مادرشان را برای اهدا به مدارسی در مناطق محروم، بسته‌بندی کنند. فردا، روزی‌ست که غلام، عکس حال و جای دیروز خود که سر گذاشته به سنگ مزار و آرام خوابیده را می‌بیند. غلام نعیمی در مورد آن عکس به همشهری می‌گوید: «نمی‌دونم کی عکسمو گرفته یا اصلا چرا اینقد چرخیده. مثل این عکس رو زیاد میشه توی گلزار میناب دید. پدر و مادرایی که نه فقط خوابشون که کل زندگی‌شون اینجا کنار قبر بچه‌هاشونه.» در گواه حرفش، ادامه می‌دهد: «بابای ریحانه، تقریبا هر روز گلزاره، یا مامان ماکان که بالا سر همه قبرا ساعت می‌گذرونه...».

روایت یک عکس تلخ از آرامگاه میناب | پدری که هر روز سر با خاک دخترش می‌گذارد

موشک‌ها قبل از پدر رسیدند

خبر شروع جنگ را که از ملیحه شنید، با صفورا راهی بلوار رسالت، فلکه شیخ‌آباد، مدرسه میناب شد. غلام نعیمی از ۹ اسفند ۱۴۰۴به همشهری می‌گوید: «ترافیک بود. خیابونا بسته بود. پیاده می‌دوییدیم. همه همین‌طور بودن. عروسم هم معلم شجره طیبه بود. به پسرم و دامادم خبر دادم که بیان...». کمی قبل از برخورد موشک اول به مدرسه، ملیحه نعیمی در حال تماس با خانواده دانش‌آموزان کلاس خود بود. آخرین تماس را با مادر علی حیدری گرفت. موشک اول که منفجر شد، غلام و صفورا حدود یک کیلومتر دورتر بودند: «یهو، زمین لرزید. خاک بلند شد. یه طوری توی دلم رخت می‌شستن و حالم آشوب بود که واقعا جزییات زیادی از اون لحظه‌ها یادم نیست.» همان وقت در مدرسه، ملیحه همراه تعدادی از دانش‌آموزان به نمازخانه پناه برده‌بود. موشک دوم که منفجر شد، محمد و احسان (همسر ملیحه) رسیده‌بودند به سر خیابان مدرسه. پیکر ملیحه نعیمی، روز۱۰ اسفند ۱۴۰۴ از میان آوار شجره طبیه بیرون آورده شد. پیکری که پدر از شناسایی آن بازماند: «انقد اشک داشتم که نمی‌تونستم تشخیص بدم این بدن پاره‌پاره شده، ‌ تن دخترمه یا نه...»