حوزه/ نام و یاد حضرت فاطمه زهرا(س) در شعر و ادب فارسی، جلوهای از ارادت عمیق شاعران به بانویی است که فضائل و مظلومیتش، قرنها الهامبخش سرودههای آیینی بوده است. از غزلهای عاشقانه تا مرثیههای جانسوز، شعر فاطمی روایت دلدادگی به بانویی است که نامش با عشق و اندوه درآمیخته است.
به مناسبت ایام فاطمیه، اشعاری در سوگ و مدح حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها، تقدیم شما دلدادگان و ارادتمندان ساحت اهلبیت(ع) میشود.
شبیه شمع چکیدن به تو نمیآید
و مرگ را طلبیدن به تو نمیآید
خودت بگو که مگر چند سال داری تو؟
جوان شهر، خمیدن به تو نمیآید
هزار بار نگفتم میا به دنبالم؟
میا به کوچه دویدن به تو نمیآید
فقط بلند نشو، چون که زود میافتی
بدون بال، پریدن به تو نمیآید
تلاش کن که دو چشمی مرا نگاه کنی
چنین ندیدن و دیدن به تو نمیآید
تکان نخور، قفس سینهات تکان نخورد
نفس بلند کشیدن به تو نمیآید
بمان که دخترمان را خودت عروس کنی
به آرزو نرسیدن به تو نمیآید
علیاکبر لطیفیان
گریه کنید مادر ما بیگناه بود
گریه کنید مادر ما پا به ماه بود
حوریه ای که برگ گل آسیب میزدش
در قتل او مشارکت یک سپاه بود
یک مرد هم نبود بگوید در آن میان
نامرد، این زنی که زدی بی پناه بود
دیگر کسی به چهره ی قبلش نمی شناخت
پایین پلک فاطمه از بس سیاه بود
از شدت خجالت از هم در این سه ماه
راه کلام این زن و شوهر، نگاه بود
جای تمام شهر برایش علی گریست
جای تمام شهر علی غرق آه بود
نگذاشت تا که فاطمه نفرینشان کند
ورنه به آه فاطمه عالم تباه بود
رغبت نداشت پا بگذارد به خانه اش
راه عبورش از وسط قتلگاه بود
هیزم رسید و آتشی از در بلند شد
ای وای من، که نالهی مادر بلند شد
مأمور شد به صبر علی، از سکوت او
سوءاستفاده کرد ستمگر، بلند شد
با جمعی از اراذل و اوباش ریخت و
پایش برای کشتن مادر بلند شد
در را شکست او، کمر شیعه را شکست
طوری که وایوای پیمبر بلند شد
طوری زدند، خاطرشان جمعجمع شد
طوری زدند، نالهی حیدر بلند شد
با این همه، همین که علی بین کوچه رفت
دیوار را گرفت، از آن در بلند شد
دستش رسید دامن مولا، ولی شکست
از بس غلاف تیغ مکرر بلند شد
زینب شنید گریهی در، آه میخ را
زینب گریست، داد برادر بلند شد
کنج خرابه هم چقدر یاد مادر است
وقتی دوباره گریهی دختر بلند شد
این راه فاطمه است که سر بر ولی دهیم
اینگونه بود شیعه اگر سربلند شد
حسن لطفی
قرار بود که مثل حسن پسر باشی
عصای دست من و پیری پدر باشی
ببخش مادر خود را که با خود آوردت
بنا نبود که آن روز پشت در باشی
ای کاش میشکستند، این دست دیگرم را
اما بهجای این دست، آن دستِ بسته وا بود
دری که بوسهگَهِ انبیایِ عُظمی شد
چگونه بود که با ضربهی لگد وا شد؟!
سیدپوریا هاشمی
خواستم دست تو را باز نمایم که نشد
پا به پای تو در آن کوچه بیایم که نشد
همه همدست شدند، دست خدا را بستند
خواستم این گره کور گشایم که نشد
ریختند بر سر من، دست ز تو بردارم
هر چه کردم نکنند از تو جدایم که نشد
سعی کردم که به پیش تو نیفتم به زمین
قنفذ آنقدر زد، انداخت ز پایم که نشد
دست خود را به در سوخته حائل کردم
جان ششماههی خود حفظ نمایم که نشد
خواستم زودتر از این بروم نزد پدر
زینب اینقدر دعا کرد برایم که نشد
به همین پهلوی بشکسته حلالم کن، علی
خواستم دست تو را باز نمایم که نشد
حسین میرزایی
آیینه بودی و یکباره ترک خوردی تو
من بمیرم سَر من بود، کتک خوردی تو
اثر نهاده به بیناییام چنان سیلی
حسین را به حسن اشتباه میگیرم
رفتنت خانه خرابم میکند
ماندنت چون شمع آبم میکند
خدا نانِ تو را هرگز نگیرد از گدا، زهرا
پناهِ بیپناهیِ منِ بیدستوپا، زهرا
چراغ عرش، فانوس حیاط خانهات بوده
تو آن نوری که جریان داشتی از ابتدا، زهرا
کمالِ ظرف تو، بیش از حدِ اُمِّ اَبیهاییست
به این ترتیب باید گفت: اُمُّالانبیا؛ زهرا
عبا را اعتباری نیست بیحظِّ حضور تو
به زیر سایهی تو جمع شد اهل کسا، زهرا
نخِ چادر نماز وصلهدارت آبروی ماست
گرفته بیرق ما رنگ از این تارها، زهرا
اگر درد است درد عشق تو، دردت به جان من
ز عُشاقت نمیآید به جز قالوا بَلیٰ، زهرا
جواز اتصال ما به تو دستِ حسنجان است
همین فرزندِ ارشد شیعه را بُرده است تا زهرا
علی نام تو را ورد لب فرزندهایت کرد
صد و ده مرتبه با مرتضی گفتیم: یا زهرا
خطای طفل سهلانگار را مادر نمیبیند
همیشه چشمپوشی میکنی از خبط ما، زهرا
غلاف قنفذ نامرد هم، عهد تو را نشکست
چه محکم دستِ بیعت دادهای با مرتضی، زهرا
چنان مسمار با شدت به پهلویت اصابت کرد
که چندین استخوان در سینهات شد جابهجا، زهرا
چه دید آنجا زمان بردنش حیدر، که زد فریاد:
بیا فضه، بیا فضه، بیا فضه، بیاااا، زهرا...
بردیا محمدی
کسی به داشتن آبرو نیاز نداشت
که در نماز به تسبیح او نیاز نداشت
به هیچ جا نرسید آخرش نمازی که
برای سجده به این خاک کو نیاز نداشت
چقدر ساده و افتاده زندگی کردند
وگرنه چادر زهرا رفو نیاز نداشت
به سلسبیل و به نهر بهشت فکر نکرد
علی که پهلوی دریا به جو نیاز نداشت
ندیدهایم طهارت به آب رو بزند
وضوی فاطمه آب وضو نیاز نداشت
تو رو به قبله نبودی، که قبله رو به تو بود
نماز خواندن تو سمتوسو نیاز نداشت
نفسنفس زدن تو خودش نفسگیر است
علی به هیچ طناب گلو نیاز نداشت
مراد شستن دست علی ز دنیا بود
وگرنه پیکر تو شستوشو نیاز نداشت
به هیچ چیز نیاز نداشت، حتی قبر
نگو مزار ندارد، بگو نیاز نداشت
اگرچه خصم، درِ خانه ریخت بر سر من
رواست گریه کنید از برای شوهر من
مدینه، گریهٔ من سخت خستهات کرده؟
حلال کن که بود روزهای آخر من
خدا گواست مرا میزدند و میلرزید
چو گوشواره که لرزد به گوش، دختر من
ز تازیانه بود سختتر نگاه علی
که ایستاده غریبانه در برابر من
علی! که گفته غریبی؟ به این گروه بگو
که هست فاطمه تنها، تمام لشکر من
برای یاری من خویش را مده زحمت
که پشت در شده ششماههٔ تو یاور من
پناه من شده دیوار و در شده سنگر
شکست پهلو و آتش گرفت سنگر من
خدیجه نیست که از من کند پرستاری
از این به بعد دگر زینب است مادر من
دگر زنان مدینه عیادتم نکنند
مگر که قاتلم آید کنار بستر من
حاج غلامرضا سازگار
در پی حفظ حریم خویشتن
مرد باید پشت در آید، نه زن
هیچ میدانی، دختر خیرالبشر،
از چه جای حیدر آمد پشت در؟
دید مولایش علی تنها شده
خانهاش محصور دشمنها شده
بر دفاع شوهرش فردی ندید
بین آن نامردها مردی ندید
گفت باید پیش امواج خطر
یار بهر یار خود گردد سپر
من که تنها دختر پیغمبرم
پشت این در، پیش مرگ حیدرم
آنکه باشد مرد این سنگر، منم
اولین قربانی حیدر، منم
چشم پوشیدم ز جام خویشتن
ای مغیره، هر چه میخواهی بزن
این در کاشانه، این پهلوی من
این غلاف تیغ، این بازوی من
من به جان زخم علی را میخرم
گو چهل نامرد ریزد بر سرم
گر برآید شعله از کاشانهام
یا که گردد قتلگاهم خانهام
گر شود پرپر ز جور قاتلم
غنچهی نشکفتهی باغ دلم
گر شود در پشت در جان بر لبم
افتم از پا پیش چشم زینبم
باز میگویم به آوای جلی
یا علی، یا علی، یا علی
زهرا همان کسی است که بیت محقرش
طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش
او را خدا برای خودش آفریده است
تا اینکه هر سحر بنشیند برابرش
شرط پیمبری به پسر داشتن که نیست
مردی پیمبر است که زهراست دخترش
مانند احترام خداوند واجب است
حفظ مقام فاطمه حتی به مادرش
یک نیمهاش نبوت و نیمش ولایت است
حالا علی صداش کنم یا پیمبرش؟
دست توسل همه انبیاء بُوَد
بر رشتههای چادری فردای محشرش
ما بچههای فاطمه ممنون فضهایم
از اینکه وا نشد پسِ در پای دخترش
مسمار در اگرچه برایش مزاحم است
اما مجال نیست که بیرون بیاوردش
