صبح جمعه، خانه هنوز در سکوت خوابآلود خودش بود. صدای قاشق و استکان از آشپزخانه میآمد، بوی چای تازهدم در خانه پیچیده بود و تلویزیون، با همان تصویرهای قدیمی، کمکم ما را از رختخواب جدا میکرد. نه عجلهای برای رفتن داشتیم، نه خبری از مدرسه بود. سهم ما از آن صبح، یک جای گرم جلو تلویزیون بود و برنامهای که چند ساعت از دنیای بزرگترها دورمان کند. آن روزها، چهرههایی بودند که فقط از تلویزیون نمیآمدند؛ انگار میهمان خانهمان بودند. میشناختیمشان، دوستشان داشتیم و با دیدنشان ذوق میکردیم. گاهی فقط شنیدن یک اسم، یک صدا یا دیدن یک چهره کافی است تا ناگهان پرت شویم به همان صبحهای جمعه که فکر میکردیم قرار است تا همیشه ادامه داشته باشد. به مناسبت روز جهانی کودک، به سراغ «علی فروتن» یکی از عموهای فیتیلهای رفتهایم؛ بازیگر پنجاهونه سالهای که برای ما فقط یک هنرمند کودک نیست، بخشی از حافظه کودکانه نسلی است که به عشق دیدن برنامههایی چون «فیتیله» از خواب ناز صبحش میزد. با او از سالهای دوری از تلویزیون و بازگشت دوبارهاش در فیلم سینمایی «شوتینگا» کنار دیگر عموهای فیتیلهای، بچههای دیروز و امروز و از روزهایی گفتیم که هنوز هم دغدغهاش، ساختن لحظهای برای خندیدن و حال خوب بچههاست.
پس از سالها دوری، چطور دوباره در «شوتینگا» کنار دیگر عموهای فیتیلهای قرار گرفتید؟
ما پیش از این هم با آقای مسلمی و آقای گلی همکاری داشتیم. پس از آن ماجراهایی که برای برنامه «فیتیله» اتفاق افتاد، عملاً قرارمان بر این شد که دیگر در برنامه تلویزیونی مشترکی که قرار باشد با نام «فیتیله» پخش شود، کار نکنیم. چون رفتاری که با ما شد، با توجه به سالها زحمتی که برای بچهها کشیده بودیم، واقعاً برایمان قابلقبول و خوشایند نبود. به همین دلیل، تصمیم گرفتیم از آن برنامه جدا شویم و همکاریمان با «فیتیله» را قطع کنیم. اما این موضوع به این معنی نبود که دیگر قرار نیست با هم کار کنیم. با این حال، آقای مسلمی عملاً خیلی اهل کار تئاتر نبودند و من و آقای گلی بیشتر تمرکزمان را روی تئاتر گذاشتیم. آقای مسلمی هم بیشتر در پلتفرمها و فضاهای مختلف، به تولید محتوای تصویری پرداخت و در جاهای دیگری سمتهای اداری گرفت و فاصله میان ما بیشتر شد. البته ما پیش از فیلم سینمایی «شوتینگا»، سالهای گذشته برنامه «دوقلوها» را با هم کار کرده بودیم، اما پس از آن یک فاصلهای اتفاق افتاد تا اینکه رسیدیم به این پروژه. من و آقای گلی، فقط بهخاطر بچههای ایران این کار را انجام دادیم. چون حال بچهها خوب نیست. ما دوست داشتیم اتفاقی برای بچههای ایران رخ دهد. دلمان میخواست در چنین شرایطی، یک اتفاق خوب و متفاوت برای بچههای ایران رقم بخورد و آنها بتوانند فارغ از همه این مسائل، دوباره با یک اثر سرگرمکننده و مناسب خودشان ارتباط برقرار کنند.
با توجه به جایگاه و برند شدن هنرمندانی مانند شما، فکر میکنید این جایگاه در شرایط جنگی و بحرانی چه مسئولیت اجتماعیای در قبال نسل امروز ایجاد میکند؟
خودم هشت سال در جنگ ایران و عراق خدمت کردم و تا پایان جنگ حضور داشتم. خطرات و سختیهای جنگ را میدانم. اما درباره مسئولیت اجتماعی ما، در این ۴۰ سال سابقه کاری، ما مسئولیت اجتماعیمان را انجام دادهایم. برای ما نیازی نبوده که حتماً زمان خاصی یا بزنگاه خاصی به وجود بیاید؛ چون برای ما همیشه بزنگاه بوده و این مملکت همیشه بزنگاه داشته است. الان جنگ شده، قبلاً سیل، زلزله و اتفاقهای ناگوار دیگری بوده است. ما مسئولیت اجتماعی را انجام دادهایم و همیشه حضور داشتیم و در کنار بچهها بودیم. اما بحث سیاسی، نه؛ من اصلاً اعتقادی به این قضیه ندارم. ببینید، قربانی شدن بچههای مظلوم مدرسه میناب، دل آدم را به درد نمیآورد؟ مگر میشود آدم از این اتفاق ناراحت نشود؟ یکسری خانواده عزادار شدهاند و تا ابد هم داغ این اتفاق را با خودشان دارند. اما اینکه حضور ما در این ماجرا موجب ورود به مباحث سیاسی شود را اصلاً قبول ندارم. چون سیاست، به اعتقاد من، کاملاً از هنر جداست. اما مسئولیت اجتماعی، داستانش فرق میکند.
بچهها بیشتر با خود شخصیت آقای فروتن ارتباط برقرار میکنند یا با شخصیتهایی که شما در قالب کاراکترهای مختلف برایشان ساختهاید؟
این سؤال دو جواب دارد و هر دو چیزی که گفتید، درست است. بچهها با شخصیتهایی که من میسازم ارتباط برقرار میکنند. منظورم این است که بچهها علی فروتن را بهعنوان یک فرد نمیشناسند؛ نه اینکه اصلاً او را نشناسند، بلکه من را در قالب «دوقلوها»، «پاتینگا» و شخصیتهای فانتزی دیگری که برایشان ساختهام، میشناسند. اما آدمهایی که با من بزرگ شدهاند، دیگر الان «عمو فروتن» را میشناسند. یعنی به بهانه «پاتینگا، پاتینگا»، دنبال عمو فروتن هستند. بنابراین، این دو مورد در کنار هم وجود دارد و مخاطبان از هر دو استفاده میکنند.
چه چیزی موجب میشود یک شخصیت، سالها در ذهن یک نسل باقی بماند؟
در آن مقطع و در آن زمان طلایی که من حضور داشتم، خیلیهای دیگر هم حضور داشتند. پس چرا امروز شما به دنبال شخصیت دیگری از آدمهایی که در آن سالها همان کاری را که من انجام دادم، برای شما انجام میدادند، نمیروید؟ چرا من در ذهن شما ماندهام؟ من به مخاطب خودم پایبند بودم. البته منظورم این نیست که دیگران پایبند نبودند؛ آنها هم همینطور بودند، اما بیشتر در همان رده سنی ماندند؛ یعنی در ذهن مخاطب، در همان دوران کودکی باقی ماندند. ولی من چه کار کردم؟ من در عین حال که قشر کودک را حفظ کردم، بچههایی را هم که با من بزرگ شده بودند، حفظ کردم. با آنها آمدم، یک صفحه جدید راهاندازی کردم، با آنها حرف زدم، دغدغههایشان را شنیدم و دغدغههایشان را پیدا کردم. با آنها گریه کردم و در روزهای سخت کنارشان بودم. وقتی نیاز داشتند یک استوری از آدمی که قبلاً با آنها بوده و برایشان خاطره ساخته بود، ببینند، من آن استوری را گذاشتم. پست گذاشتم، دعوا کردم و داد زدم که چرا دارید با این بچه اینطور رفتار میکنید؟ چرا این بچهها بیکارند؟ چرا باید این اتفاق بیفتد؟ میگفتم دولتمردان باید جواب بدهند که چرا این بچهها بیکارند. من هنرمند، با یک صداقت، پشت سر بچهها ایستادم و به این موضوع افتخار میکنم. برای من، هیچ بچهای با هیچ نوع تفکری تفاوت ندارد. هر تفکری که انتخاب کرده باشد، من به انتخابش احترام میگذارم. برای من، آزادانه و رها بودن و خوشحال بودن او مهم است. وقتی من پشت چنین چیزی میایستم، یعنی برای من فرقی نمیکند. میخواهم بگویم نگاه کردن به این قضایا آنقدر ساده است. من در تمام این سالها پشت هیچ جناحی نایستادهام.
میتوان گفت شخصیتهایی مثل شما، با توجه به ارتباطی که با چند نسل از کودکان داشتهاند، نوعی چهره رسانهای کودکان یا یک نسل محسوب میشوند. این تعبیر را درست میدانید؟
خیر، من دوست بچهها هستم و چهره رسانهای نیستم. به یک دوست میتوان نزدیک شد و حتی از او انتقاد کرد. وقتی من دوست بچهها هستم، خودم هم انتقادپذیرم و اگر اشتباه کرده باشم، میپذیرم. در این حالت، ارتباط دوطرفه شکل میگیرد و به نظر من، اساس دوستی هم همین است.
با توجه به مواجههای که با نسلهای مختلف داشتهاید، به نظر شما نسل امروز بیشتر به آموزش مستقیم نیاز دارد یا بهتر است مفاهیم مختلف را در دل قصهها و تجربههای داستانی یاد بگیرد؟
قصه، بهترین ابزار برای انتقال مفاهیم است. شما با قصه میتوانید همهچیز را به بچهها یاد بدهید، اما مهم این است که نویسنده بداند چطور میخواهد از این ابزار استفاده کند. خود قصه و نویسنده آن بسیار مهم است و هر قصهای را نمیشود برای بچهها روایت کرد. کسی که میخواهد برای بچهها قصه تعریف کند، باید صلاحیت و توانایی این کار را داشته باشد. کسی که میخواهد قصه بنویسد، باید نویسنده قصه باشد. هر کسی نمیتواند قصه بنویسد و هر کسی هم نمیتواند قصه را درست بخواند و روایت کند. قصه نوشتن، آدم کاربلد میخواهد. من بلد نیستم قصه بنویسم، پس سراغش نمیروم؛ چون اگر این کار را انجام بدهم، ممکن است به بچهها صدمه بزنم. من اجراکننده نمایش هستم و کاری را که میتوانم خوب اجرا کنم، انجام میدهم. به نظرم هر کسی باید در حوزهای که تخصص و توانایی دارد، همان کار را انجام دهد.
با توجه به اینکه فرمودید اجراکننده قصهها هستید، به نظر شما سینمای کودک فقط باید به سمت سرگرمی برود یا در کنار سرگرمکردن، وظیفه آموزش هم دارد؟
هیچ قصهای وجود ندارد که درونش آموزش نباشد. حتی یک سرگرمی صرف هم میتواند حاوی یک آموزش باشد. بنابراین نمیشود گفت قصهای داریم که هیچ مفهومی را به کودک منتقل نکند. اما الان تلویزیون ما چه چیزی برای بچهها دارد که انتظار داشته باشیم از آن بازخورد بگیریم؟ وقتی چیزی به بچهها ندادهایم، طبیعتاً نمیتوانیم انتظار بازخورد هم داشته باشیم. هنرمندان زیادی هستند که از تلویزیون کنار گذاشته شدهاند و بهسختی و با شرایط دشوار، شاید مشغول کار تئاتر هستند. امروز وقتی تلویزیون را روشن میکنید، عملاً محتوای خاصی برای پخش ندارد. برنامه «فیتیله» که ۱۴ سال روی آنتن بود، حالا از شبکههای تلویزیونی ایران پخش نمیشود، اما از شبکههای ماهوارهای پخش میشود!
با توجه به برگزاری جشنواره کودک و نوجوان اصفهان، به نظر شما جشنوارهها همچنان میتوانند تأثیرگذار باشند؟
جشنواره متعلق به بچههاست و باید هم بچگانه برگزار شود. من واقعاً اطلاعات کاملی درباره جشنواره امسال ندارم و از صفر تا ۱۰۰ نحوه برگزاری، تعداد فیلمها و جزئیات آن مطلع نیستم. بنابراین اگر بخواهم درباره کیفیت یا نحوه برگزاری آن اظهارنظر کنم، قضاوت درستی نخواهد بود و حرف دقیقی نمیتوانم بزنم. اما قاعدتاً جشنواره امسال مثل سالهای گذشته نبوده و نیست.
در حال حاضر مشغول چه پروژهای هستید و اوضاع چطور است؟
من و آقای گلی یک نمایش داریم که در حال آمادهکردن آن برای اجرا در شهرهای مختلف هستیم. این نمایش «دورهگردها» نام دارد. همین هفته گذشته در بجنورد، نکا و بهشهر اجرا داشتیم و انشاءالله به زودی به سمت شهرکرد میرویم و آنجا اجرا خواهیم داشت. فعلاً اجرای نمایش در شهرهای مختلف را ادامه میدهیم. همهچیز خوب است. خدا را شکر میکنم که در تمام این سالهایی که برای مردم و بچهها کار کردم، هر جا رفتم با استقبال مردم روبهرو شدم. شما هیچ گنجی را بیشتر از این نمیتوانید پیدا کنید. نمیخواهم بگویم پول بیارزش است یا از ثروت بدم میآید؛ به اندازه خودم درآمد دارم و به اندازه خودم هم زندگی میکنم، اما مهمترین چیزی که خیلی از دوستان و عزیزان ما در کشورمان حسرتش را میخورند، همین لبخند مردم روبهرویشان است؛ چیزی که خداوند به من هدیه داده است. از یک ایستگاه مترو که سوار میشوم تا زمانی که پیاده میشوم، حداقل باید ۱۰ نفر را بغل کنم و با ۲۰ نفر عکس بگیرم؛ اینها برای من مهم است.
